تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی...
سه شنبه 17 تیر 1393

15

   نوشته شده توسط: تاراس    

پارت وان: 

گرسنه ام آقا ! گرسنه ام خانم!  گرسنه ام ای خاک! گرسنه ام ای آسمان! گرسنه ام ای تقدیر!
به من فرصتی بده تا " سیری " را تجربه کنم. یک شب سیر سر بر بالین بگذارم، و آن گاه شاید درک کنم زندگی را شما سیران چگونه می بینید! آیا غذا خوردن، رحم و شفقت را در نهاد آدمی می کُشد؟!
نمی دانم! یک شب باید سیر غذا بخورم تا بتوانم در این باره سخنی بگویم. گرسنه ام آقا ! گرسنه ام خانم! گرسنه ام ای همه ی خوبی های بی فایده و ای همه ی مفاهیم بلند و متعالی که به اندازه یک نان و پیاز، چاره سازم نبوده اید... گرسنه ام! 
برای منی که کار پدر خانه ام بیکاری و کار مادر خانه ام مشخص نیست... برای منی ک پدربزرگ و مادربزرگ و خواهر 10 ساله و برادر 6 ساله ام همگی از پای بساط اعتیاد بلند میشوند و به استقبال تو می آیند...  برای منی که خانه ام به جای بوی نان تازه بوی غم غربت می دهد... برای من آیا آینده ی روشنی در انتظار است...؟


پ.ن: متن برگرفته از صفحه جمعیت دانشجویی امام علی می باشد. اینجا و اینجا را ببینید... در ضمن این انجمن هیچ گونه وابستگی به نهاد های دولتی ندارد.



پارت تو:  

من آدم ِ یکهو تمام کردن ام!! آدم ِ یکهو دل کندن...آدمی که صبور است..آدمی که همیشه در زندگی اش کوتاه می آید...موضع اش سکوت است و صبر....آدمی که اهل جنجال و سر و صدا نیست...سرش به کار خودش است... کاری به کار کسی ندارد...
اما بالاخره یک روز می آید، که همین آدم ِ صبور، کاسه ی صبرش لبریز می شود...خشم اش شعله ور می شود...آتشفشان متحرکی می شود که مهار کردن ش ممکن نیست...آدم ِ صبوری که من باشم درست آن هنگام که کسی انتظارش را ندارد؛ در را باز می کند و می رود...ناگهانی...بی مقدمه...
من آدم ِ تصمیمات ِ ناگهانی ام...تصمیمات ِ پیش بینی نشده...آدمی که نارضایتی را در چشمان ش نمی بینی...کم حرف می زند، گله نمی کند... هر چه هست در خودش می ریزد...بعد یکهو بی مقدمه، می گذارد و می رود. حرف ِ رفتن را بزند دیگر آسمان هم به زمین بیاید بر نمی گردد...آدم ِ سر سختی که رفتن اش رفتن است...حرف اش حرف !! آدمی که تصمیم اش را گرفته و عملی کرده و هر طوری هست سر موضع اش می ماند...بهایش هرچه باشد، می پردازد؛ من آدم ِ یکهو تمام کردن ام...از وقتی یادم می آید همینطور بوده ام...من آدم ِ کارهای نصف ِ نیمه ام...آدمی که جاده را برای دیگری هموار می کند و می گذارد می رود...آدمی که خوب فکرهایش را کرده، تصمیم اش را گرفته، به همین خاطر پشیمانی در مرام اش نیست... اگر دوباره هم به دنیا بیاید باز همین راه را می رود... 


پارت تری: 

آقو جونم واستون بگه که ما هر دفعه به خودمون میایم میبینیم زندگیمون رو مسابقه دو فرض کردیم! این روح رنجورمون تو این دوی ماراتون نفس واسش نمونده بنده خدا! به خودم اومدم میبینم تا دو دقیقه (حالا دو دقیقه که اغراقه! منظور همون دو روزه!) میخوام ب خودم و علایقم اختصاص بدم ترسم میگیره ک از غافله جا موندم!  میبینم روحیه م عوض میشه وقتی با آقای پدر میریم پارک واسه دویدن. بعد, این مدت, صبح هر روز تعطیلی که عزیز دل منو بیدار میکنه ک بریم یه کم بدویم توجیه کردم ک اگه بیام بعدش خسته میشم نمیتونم درس بخونم! یا چیزای شبیه همینا... دارم فکر میکنم منی ک پایه هرجور تفریحی هستم به محض پیشنهاد دادن دوستام و با خوندن یه شعر حافظ, درست کردن یه ظرف سالاد, یه کم قدم زدن و حتی دو خط همین جا نوشتن آروم میشم چرا از خودم دریغ میکنم؟! حالا خنده ش اینجاس که در عوض این کارا, حرکت مفیدی هم ندارما! 
درنتیجه آقو ما از دفعه قبل تا حالا تفریح کردیم که در جهت سوزاندن دل شما خدمتتون عرض می کنیم. 
اولش اینکه شب ها میرم پارک ورزش میکنم... دومش اینکه تا دلتون بخواد تو این بخش اعصاب بیمارستان نرفتم و جاش گرفتم خوابیدم! 

یه روز رو کوله بار سفر (منظور همون خوردنی هس!) بستم رفتم کلکچال کوهنوردی. جاتون خالی همه چیز عالی بود. آب... هوا.... وقتی ب قله رسیدم دیدم یه آقا و خانم جوان با یک عدد نی نی اومدن کوهنوردی. مام رفتیم با هاشون عکس انداختیم! این هم عکس نی نی جان کوهنورد! یک سالش بود. 


هفته ی بعدش هم با خانواده رفتیم پارک پرندگان تهران. بسیار زیبا بود. اگه نرفتین حتمن برین. خوبیش این بود که از پرسنل اونجا که بسیار با معلومات بودن کلی چیز یاد گرفتم.


پارت فور: 

آقو ما واسه ماه رمضون کلی با خودمون نشستیم فک کردیم که چطوری روز مون رو  بگذرونیم که به زندگیمون هم برسیم؟! چون تو روزه داری من کلن کاراییم صفره. بعد از مدت زیادی تفکر و بالا و پایین کردن ساعتا توی ذهنم به این نتیجه رسیدم که ظهرا ک از بیمارستان برمیگردم بخوابم تا افطار بعدش تا سحر به کارام برسم. بعد دیدم خب من با این ساعت خواب بهم ریختم نمیتونم که! بعد دوباره کلی به ذهن مبارک فشار آوردم که چ کنم؟ بعد ب این راه حل رسیدم ک یه بسته قرص خواب میگیرم که خوابم درست شه! خلاصه رفتم یه بسته زولپیدم(خواب آور) خریدم و شعف مند از یافت راه چاره.
بعدش روز اول خوشحال اومدیم قرص بخوریم دیدیم عه چرا روزه ایم؟! اینجوری که نمیشه! خلاصه عملیات با شکست مواجه شد و من به آی کیو خودم افتخار میکنم! یه همچین قدرت حل مسئله ای دارم من! مشکلات خودتون رو با من در میان بزارید 


بی ربط نوشت: لایق تو کسی نیست جز آنکس که تو را انتخاب میکند; نه امتحان. تو را نگاه کند نه اینکه ببیند. تو را حس کند و نه اینکه لمست کند. تو را بسازد نه اینکه بسوزاند. تو را بیاراید نه اینکه بیازارد. تو را بخنداند نه برنجاند. و تو را دوست بدارد و بدارد و بدارد....

شعر نوشت:
همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت
آنچه در خواب نشد چشم من و پروین است
«سعدی»


دوشنبه 29 اردیبهشت 1393

14

   نوشته شده توسط: تاراس    

از اونجا كه صبح توسط استاد محترم دعوا شدم (ك البته حق هم داشت!) و الانم كلید امتحان خجسته اخیر رو دیدم دیگه حس درس نیست! اومدم سلام كنم اینجا!

ما الان بخش عفونی هستیم. هفته پیش برای بررسی یكی از مریضا راهی ICU میشم. زنگ بخش رو میزنم تا درو باز كنن. در جواب سرپرستار بخش خیلی جدی میگم من استاجر استاد فلانی هستم. لطفن درو بزنید. وارد میشم و پرونده رو برمیدارم و به سمت بیمار میرم. اینقدر به بیمار دستگاه و سیم وصله ك نمیفهمم خانمه یا آقا! مریض پوست استخوان بودو شاید حتی 20 كیلو هم نمیشد و من با خودم فكر می كنم مگه اینهمه درس نخوندیم كه بدونیم چی و چقدر و چطور ب این مریضا بدیم ك اینطور دچار كاهش وزن نشن!؟

پرونده رو باز می كنم: بیمار خانم 28 ساله مورد HIV (همون ایدز) كه یك سال قبل به دنبال زایمان فرزندشون متوجه بیماری شون شدن و در تاریخ فلان به علت كاهش سطح هوشیاری و تشنج به این مركز درمانی ارجاع داده شدن. اینبار با نگاه كنجكاوانه تری مریض رو برانداز می كنم. اینتوبه شده (خودش تنفس خودبه خودی نداره و به دستگاه وصله). دست هایی ك بس ازش رگ گرفتن كبوده و چ جراتی هم دارن كه ازش رگ گرفتن! چشماشو معاینه می كنم و هیچ واكنشی نمی ده.  مثل دختر بچه های بغض كرده رو تخت بقلیش میشینم و در حالی كه پرونده ی قطورش رو برگ می زنم از خودم میپرسم یعنی بچه 1ساله ش الان ایدز داره؟ خودش چ گناهی داره تو این سن؟ چه زندگی دردناكی! MRI مغزش رو میبینم ك پر از ضایعه هست كه البته تشخیصی به جز عفونت فرصت های فرصت طلب نداشت. میكروب هایی كه ما رو اصلن نمی تونه مریض كنه این آدم رو داره می كشه و ما از دستمون هیچ كاری بر نمیاد و همه ی بیمارستان منتظر تموم شدن زندگیش هستن! حتی از همسرش رضایت خواستن تا بعد از مرگش از مغزش نمونه برداری كنن كه رضایت نداره و همه ش میگه خوبش كنین!

 به اطراف خیره میشم و در این فاصله كه چند بار در ICU باز و بسته میشه آقای لاغر اندام با چشم هایی گود افتاده كه مثل موجود بی جانی به من خیره شده رو می بینم. ب راحتی میشه فهمید همسرشه و بسیار هم Addict(معتاد) ب نظر میاد. فقط مشكل اینجا بود كه میگفتن 6 ساله با هم ازدواج كردن و اینجوری داستان جور در نمیومد چون باید حداقل 10 سال زندگی مشترك داشته باشن كه اون زن الان ب این وضع افتاده باشه و البته كه اون آقا هم داشتن اعتیاد رو انكار می كرد. اما همچنان در ذهنم مشكوك بود!

یه دوری بین مریضا می زنم. مرد جوان تنومندی روی تخت بقلی بود كه هر چند دقیقه دچار انقباضات كلی میشد كه كل تخت میلرزه. یه چیزی تو مایه های تشنج كردن. چشم هاشو میبندم و روشون چسب می زنم كه اگه دوباره برگشت لااقل كور نشده باشه و بتونه ببینه!

دختر بچه ی 13 ساله ای كه دیابت و نارسایی كلیه داشت و هر روز بدتر از دیروز می شد و اونم رفته بود تو كما.

و پسر 24 ساله ای ك مورد غرق شده گی بوده و الان با اینكه چشماش رو باز و بسته می كنه هیچ ارتباط كلامی یا چشمی باهامون برقرار نمی كنه.

در طول یك هفته اخیر هر روز به مریضم سر میزنم و هر بار از كنار همسرش كه جلو در ICU ایستاده رد میشم.

دیروز تو درمانگاه داشتم پسر بی ادب چاقوكشی ك مشكوك به سل بود رو معاینه میكردم ك پیرمندی وارد اتاق میشه و یه برگه رو میده  به دست استاد. روش نوشته بود من پدر بیمار فلانی (همون خانم 28 ساله مورد HIV) هستم بهم گفتن داروهاشو قطع كردی شما رو قسم به فلان و فلان و ... كه قطع نكنید و خوبش كنید و ...

استاد به مرد میگه شما نمی تونید صحبت كنید ك نامه نوشتید؟ و مرد هم در میان اشك و بغض بریده بریده میگه آره ولی اینطوری راحت تر بودم. استاد پدر رنجور رو دلداری میده و میگه ما داروهاش رو قطع نكردیم اشتباه شنیدین و اینجا بود كه استاد ماجرا رو حل میكنه! وقتی اون خانم 14 سالش بود به ازدواج اجباری مردی تن میده كه معتاد بوده و اون مرد چند سال بعد به علت نامشخص میمیره و بعد دختر با اون آقایی كه هر روز جلوی ICU می ایسته ازدواج میكنه.

البته كه شغل پزشكی ایجاب می كنه همیشه سناریو های احتمالی رو مد نظر قرار بدی ولی كاش در مورد آدم ها قضاوت نكنیم...

 

پ.ن: این پست اصلن هم ویرایش نشده. هیچ نتیجه گیری اخلاقی یا موضوع طنز و حتی زیبایی و جذابیت ادبی هم نداره. فقط و فقط دلم می خواست كمی حرف بزنم. فقط و فقط خسته ام. از درس خوندن از دیدن آدمایی كه نمیتونم یا بلد نیستم براشون كاری انجام بدم از كارایی كه دلم می خواد انجام بدم ولی نمی تونم! فقط كمی خسته ام.

پ.ن: می دونستین مشكل ما با آدم های HIV مثبت چیه؟! این افراد اكثرن معتادن و داروهای ایدز به رایگان در اختیارشون قرار میگیره. بعد میرن داروهاشونو تو ناصر خسرو میفروشن و با پولش مواد می خرن!

پ.ن: جشنواره غذا خیلی خوب بود. ممنون از تمام كسانی كه تشریف آوردن و من رو با آمدنشون خوشحال كردن و از آنجا كه من و دوست جان همش پای گاز بودیم و با عجله داشتیم غذا میپختیم اصلن وقت نشد آنطور ك شایسته است از دوستان پذیرایی كنیم. جناب آتش بسیار لطف داشتن و زیبایی این مراسم رو شرح دادن. ازتون خواهش می كنم اینجا رو بخوانید. دستشون درد نكنه.

بی ربط نوشت: خوش ب حال انار ها و انجیر ها... دلتنگ ك می شوند, می تركند (مهدی اخوان ثالث)

شعر نوشت:

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا

حقا كه غمت از تو وفادار تر است

(مولانا)


پنجشنبه 11 اردیبهشت 1393

13

   نوشته شده توسط: تاراس    

یادت هست روزگاری نه چندان دور کسی سدی بود میان من و تو...
آن که گذاشت و رفت من بودم...
امروز اما خودم آن سد ام...
میان دو نفر...
تصمیم ام چ خواهد بود؟
اصلن مگر پرسیدن دارد؟
راه دیگری هم هست؟
وقتی میدانی کسی همین حوالی از نداشتن کسی غمگین است... 
پریشان است...
خواب ندارد...
ک منتظر است برگردد...
چطور می شود ماند؟! 
راه رفتن را بلد شده باشی, دیگر سخت نیست رفتن؟
گم نمیشوی... ب بیراهه نمی روی...
یک وقت هایی خالی کردن میدان از جنگیدن بهتر است...
روز هایی که باید صبح ک بیدار می شوی در آینه برای خودت شکلک در بیاوری و بگویی عجب صبری دارد دلت!!
بعدش اما همه چیز را فراموش کنی...
بسپاری ب زمان...
این نیز میگذرد را یادآوری کنی و غرق شوی در کار...
در روزمرگی های روزمره...
میدانی جان دل, زندگی با تمام این رفتن ها و نماندن ها ادامه دارد... اخم نکن برایش که نازت را نمی کشد... منتظرت نمی ماند... (از لابه لای دست نوشته های mini)

پ.ن1: خدایا امشب میشه آرزو بکنیم؟
خدایا امشب خیلی ها دارن با صدای بلند صدات می کنن:
یکی روی تخت بیمارستان
یکی پشت میله های زندان
یکی کارتون خواب گوشه خیابون
یکی تنها تو اتاقش
و خیلی های دیگه
خداجون خودت گوش بده به درد دلاشون, یه دستی بکش رو زندگی هاشون, بهت نیاز دارن. 

پ.ن2: اگر چه «شما» واژه محترمیه, ولی «تو» شدن لیاقت می خواد!

پ.ن: یه هفته س رفتم واسه جمعه این هفته  واسه برنامه صخره نوردی ثبت نام کردم. امروز زنگ زدن میگن کنسل شده! روحیه م تحلیل رفته الان!

پ.ن: با دوست جان رفتیم مسابقه آشپزی ثبت نام کردیم. ما هم که کدبانو! همگی دعوتین! 

پ.ن3: چند وقت پیش ساعت 3 نصفه شب گوشیم شروع می کنه به زنگ خوردن! ب زور چشامو باز می کنم و گوشی رو از زیر تخت پیدا می کنم و میبینم شماره ناآشناست و در نتیجه احتمالن مزاحم! اصلن ور نمی دارم و سعی می کنم دوباره بخوابم. ولی خب باز ویبره گوشی می زنه. گوشی رو برمیدارم و میگم بله. اونم میگه سلام خوبی؟ باز گوشی رو قطع می کنم و با خودم میگم مردم بیکارن این وقت شب!!  باز زنگ می زنه. این بار با عصبانیت می گم آقا میشه مزاحم نشین؟ ایشونم با جدیت هر چه تمامتر میگه: خانم من مزاحم نیستم, اصلن هم قصد ندارم با تو دوست شم! فقط با دوست دخترم دعوام شده الان نیاز دارم برای یکی توضیح بدم!  من این شکلی بودم یعنی! 

پ.ن: این عکس آدم برفی مون هست که تو فستیوال ساخت آدم برفی پنجم شدیم! (به 6 گروه اول جایزه می دن! ). اینم عکس خرگوشمان تاینی است!
پ.ن: پیشنهاد میکنم آهنگ من ادامه میدم با صدای یاس رو از اینجا دانلود و بشنوید. خیلی خوبه ! 

بی ربط نوشت: صبور باش و ساکت, بغض ت را پنهان کن.. رنج ت را پنهان تر...

شعر نوشت:
دلم را
شور نینداز!
شیرین
کجا
ترشی 
می انداخت؟

بعد نوشت: روز دوشنبه هفته آینده (مورخ 22 اردیبهشت) در دانشگاه علوم پزشکی ایران (همون ک بقله برج میلاده!) جشنواره غذا داریم. ساعت شروع برنامه 5 به بعد هست. ورود عموم آزاد میباشد. و سود حاصل از برنامه صرف کودکان سرطانی بیمارستان علی اصغر خواهد شد. خوشحال میشیم تشریف بیارین. :)


پنجشنبه 14 فروردین 1393

12

   نوشته شده توسط: تاراس    

خیلی از زشتی های دنیایی ک ما توش زندگی می کنیم به خاطر رفتارهای نادرست آدم های بد نیست بلکه به خاطر سکوت آدم های خوب در مقابل این رفتار هاس.  و وقتی یه آدم خوب این سکوت رو بشکنه میشه شبیه یه ستاره ی دنبال دار تو دل این سیاهی ها! 


پ.ن1: موندم با این ساعت خواب و بیداریم چطوری میخوام برم دانشگاه!؟

پ.ن2: پسر خاله ب آقای مجری میگه:
آدما نباس دوست پیدا کنن
چون وقتی میرن
وقتی دیگه نمیشه بهشون زنگ بزنی
وقتی نمی تونی درد و دل کنی
یا حتی باهاشون شوخی کنی و بخندی
وقتی دلت براش تنگ میشه و نمیتونی ببینیش
همه دوستت میشه یه سری عکسا و خاطرات
هی یه چیزی گیر میکنه تو گلوت
اصلن چرا آدما این کارو می کنن؟!
آدما باس همیشه تنها بمونن....

شعر نوشت: 
دستم 
ب هیچ جا بند نیست
موهایت را ک کوتاه می کنی... (نگار الهی)


یکشنبه 25 اسفند 1392

هر چی آرزوی خوبه مال تو

   نوشته شده توسط: تاراس    

دلت شاد, تنت سالم, ذهنت آرام و خیالت راحت...

 
 
عشق بر شانه ی هم چیدن چندین سنگ است
گاه می ماند و ناگاه بهم می ریزد
آنچه را عقل به یك عمر به دست آورده است
دل به یك لحظه ی كوتاه ،بهم می ریزد...
(فاضل نظری)


شنبه 10 اسفند 1392

10

   نوشته شده توسط: تاراس    

آن زمان که دخترکی دبیرستانی بودم همیشه با خودم فکر می کردم بعضی از واژه ها و جملات مقدسن. حتی ب زبان آوردنشون باید در زمان خاص و برای وجود فرد خاصی باشه. یکی از اون ها کلمه "عزیزم" بود. امکان نداشت شخصی را با این واژه خطاب کنم چون ب نظرم هر کسی فقط یه عزیز می تونست تو زندگیش داشته باشه که عزیز خودش باشه البته! یعنی اون "میم" مالکیت در ذهن نوجوان من خیلی خاص بود! عزیز منی که فقط من حق داشته باشم ب اسم کوچک صداش کنم. دیگران باید با فامیل صداش کنن. یه آقا (خانم) هم باس بزارن اولش!
مدت کمی پس از ورودم به جمع بزرگ ترها,  افکار کودکانه و البته فانتزی من ب سرعت رنگ باخت.
اینجا دل آدم ها پناهگاه امن معشوقشان نیست. کاروانسراییست ک مسافران می آیند, چند صباحی شادند و بعد بساطشان را جمع می کنند و در پی کاشانه جدیدی می روند. اینجا آدم ها عشق شان را ب چند نفر ثابت می کنند. ناراحتی ها و بی حوصلگی هایشان برای یکی ست و خنده هایشان برای دیگری. لابد تقسیم وظایف می کنند ک خسته نشوند!
در کمال ناباوری دیدم که مردان همراه نمیخواهند, عروسک می خواهند. به جای آنکه احساس پاک و خالص ت را بپذیرند و بدانند تو زن آفریده شده ای برای خلق بوسه ای از جنس آرامش, تناسب اندامت را می سنجند. اینجا زنان یار نمیخواهند, صفر های حساب بانکی ات, متراژ خانه و مدل ماشین ات مهمترین ملاک انتخاب شدنت خواهد بود. خنده هایشان آرزوی یک مرد نیست, خاطره هزاران مرد است...
این روزها واژه ی عزیزم برایم یک واژه ی دم دستی ست... عمق این فاجعه را دیروز فهمیدم. وقتی از دخترک بی اعصابی ک در آزمایشگاه بیمارستان کار میکرد و اصلن جواب سوالم را نمیداد پرسیدم عزیزم جواب فلان آزمایش کی آماده میشود؟ بعدش با کمی تامل ب خودم پوزخند تلخی زدم ک چه بود و چ شد! احتمالن اصلن عزیزی وجود ندارد ک لیاقت عزیزم ب آن معنا را داشته باشد.

گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود... 


پ.ن1: پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم بر ما مقرر مدار. (بقره – 286)

پ.ن2: همانقدر که زن را باید فهمید
مرد را هم باید درک کرد
ﻫﻤﺎﻧﻘﺪﺭ ﮐﻪ ﺯﻥ "ﺑﻮﺩﻥ" ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ...
ﻣﺮﺩ ﻫﻢ "ﺍﻃﻤﯿﻨﺎﻥ" ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ...
همانقدر که باید قربان صدقه ی رویِ ماه بی آرایش زن رفت
باید فدای خستگی های مرد هم شد
همانقدر که باید بی حوصلگی های زن را طاقت آورد
کلافگی های مرد را باید فهمید ...      (گابریل گارسیا مارکز)

پ.ن3: دیروز میخواستم برم ک.خ بیمارستان ک طبقه 5 هست. سوار آسانسور شدم ولی وسط راه برق ساختمان رفت و آسانسور بین طبقه 3و4 ایستاد. منم دکمه زنگ آسانسور رو زدم تا درخواست کمک کرده باشم. و چون همه جا تاریک بود و گوشیم هم شارژ نداشت نشستم رو زمین تا برق بیاد. بعد یه مدت چند نفر از نگهبانا و تاسیسات و البته بچه های ک.خ پشت در جمع شده بودن و هر 5 دقیقه داد میزدن ک خانم دکتر خوبی و نگران نباش و رفتن درست کنن و خلاصه مرتب علایم حیاتی من رو چک می کردن! این بین یه خانمه هر چند دقیقه می پرسید دخترم خوبی؟ هوا خوبه؟ اینقدر اینو پرسید ک احساس خفگی و نبود اکسیژن بهم دست داد! بگذریم از اینکه بیرون همش میگفتن کابل آسانسور هم خرابه و نمیشه دستی حرکتش داد! خطر سقوط داره! نمیدونم چرا فکر نمیکردن ک منم دارم میشنوم خب! خلاصه بعد یک ساعت دیدم جدی دارم خفه میشم. پا شدم ب زور در داخلی آسانسور رو باز کردم و البته با کمی بازی با سیستم در خارجی و جابجا کردن قطعاتش, در خارجی هم ب راحتی باز میشه و به جمعیت نگران سلام عرض میکنم و در 1 حرکت سلحشورانه می پرم طبقه پایین . اولش به عنوان قهرمان ملی که چقدر من باهوش و شجاعم و... ازم استقبال میشه ولی 1کم بعد هر کی میرسه کلی سرزنشم میکنه که اگه حین بیرون اومدن, آسانسور حرکت میکرد و من لاش میموندم و نصف میشدم!! کی جواب میداد؟!  خلاصه من نفهمیدم الان باید احساس غرور آفرینی داشته باشم یا ندامت و پشیمانی!! 
 
پ.ن4: این نوشته از حنا بانو را بخوانید. حتمن بخوانید...
 
پ.ن5: رفتیم فستیوال ساخت تندیس های برفی. عکس آدم برفی مان را وقتی نتایج اعلام شد همینجا میگذارم!
شعر نوشت:
گر ب دولت برسی مست نگردی مردی
گر ب ذلت برسی پست نگردی مردی
اهل عالم همه بازیچه دست هوسند
گر تو بازیچه این دست نگردی مردی


* توضیح نوشت: متن اصلی کمی تند است و خود میدانم درمورد همگان صدق نمیکند و از آنجا ک خواننده های اندک این وبلاگ بسیار محترمند پیشاپیش پوزش میطلبم و اما بر من هم گلایه ای نیست. آنچه را میبینم, مینگارم.


دوشنبه 21 بهمن 1392

9

   نوشته شده توسط: تاراس    

چند وقته ك برام مهم نیست دیگران در موردم چه فكری میكنن یا حتی چی میگن. نگران قضاوت های درست و نادرست و حرف های پشت سرم نیستم. ارزش و اعتبار ما آدم ها رو خواستن بنده های خدا مشخص نمیکنه ک نخواستنشون ما رو بی اعتبار کنه...

پ.ن1: بسا چیزى را ناخوش داشته باشید كه آن به سود شماست و بسا چیزى را دوست داشته باشید كه به زیان شماست، و خدا مى ‏داند و شما نمى ‏دانید. (بقره آیه ۲۱۶)
پ.ن2: برای آنچه باور دارید ایستادگی کنید, حتی اگر به معنای تنها ایستادن باشد.
پ.ن3: بهترین آدم های زندگی, همانهایی هستند ک وقتی کنارشان مینشینی چایی ات سرد می شود و دلت گرم...
پ.ن4: از خوبی های بیمارستان جدید اینه که ب پارک نزدیکه. وقتی ذهنت بی قراره و مدام کانال عوض میکنه میتونی دستات رو بزاری تو جیبات, شال و کلاه بپیچی طوری ک فقط چشمات معلوم باشه! هدفونت رو بزاری در گوشت و بزاری شهرام شکوهی ساعت ها بخونه. چشماتو بدوزی ب کاشی های زمین و کل پارک رو هی بری و برگردی! همش هم با خودت حرف شاملو رو تکرار کنی که غصه نخور دیوونه! کی دیده ک شب بمونه!
پ.ن5: کاش خوابت کمی مرا میدید!



شعر نوشت:       این مدعیان در طلبش بی خبرانند                         کانرا که خبر شد خبری باز نیامد.


تعداد کل صفحات: 15 1 2 3 4 5 6 7 ...