تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - داریم فراموش می کنیم...
پنجشنبه 29 فروردین 1392

داریم فراموش می کنیم...

   نوشته شده توسط: تاراس    

تا حالا شده وقتی داری میری مسافرت سرت رو تکیه بدی ب شیشه و به آدمایی که تو ماشینای دیگه نشستن و مثل تو دارن میرن مسافرت نگاه کنی و زیر لب بگی سفر ب سلامت.... سفر به سلامت.....؟
شده وقتی ته شبی با  صدای بوق بوق ماشینایی که دنبال ماشین عروسن, بیدار بشی و جای اینکه ژست آدمای متاسف رو بگیری که چرا مزاحم آسایش و خواب مردم شدن, یه حس خوبی پیدا کنی و از ته دل آرزو کنی که اون دو تا با هم خوشبخت شن؟
شده واسه آدمی که باهاش به شدت رقیبی توی رقابت آرزوی بهترین نتیجه ای که لایق تلاشش هست رو بکنی و واقعا هم منظورت همون باشه!
شده تا حالا مادری رو ببینی که کودکش رو بوسه باران می کنه و رقص انگشتاش بین موهای کودک سمفونی عشق به راه انداخته بعد تو هم مملو از احساس شی و بگی خدا براتون نگهش داره...؟
شده دخترک فال فروشی رو که سر چهارراه داره ازت خواهش می کنه یه فال ازش بخری رو ببینی و به جای اینکه شیشه رو بدی بالا و مستقیم جلو رو نگاه کنی, یه لبخند بهش بزنی و ازش اسمشو بپرسی؟ بزاری برات حرف بزنه...؟ ازون حرفایی که توی گلوش بغض شده و داره خفه ش می کنه... از اونایی که کسی نمی خواد بشنوه.... بعد برید با هم رستوران یه غذای گرم بخورید.. ؟ .براش حرفای خوب بزنی.... کمی شادی و امید بدی بهش... 

داریم فراموش می کنیم... درد هم رو... احساس هم رو... غم و شادی هم رو.... داریم فراموش می کنیم... همدیگه رو...
    


پ.ن1: این عادت دیرینه ات بوده است, هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرف کردی و هر وقت سختی ب تو رسید از من ناامید شدی. (اسرا 83)

پ.ن2: ناشنوا باش وقتی همه از محال بودن آرزو هایت سخن می گویند.

پ.ن3:  حوا ک بغض کند حتی خدا هم سیب بیاورد . چیزی به جز آغوش آدم آرامش نمی کند .

بیمارستان نوشت: درمانگاه هورمون بودیم ک خیلی هم شلوغ بود. یه مریض میگیرم ک پرونده ش رو کامل کنم. یه خانم با چثه ی خیلی بزرگ و قد بیش از 2 متر. که بسی هم آرایش کرده بود و من داشتم فکر می کردم چه قدر وقت آزاد داره. خوش به حالش! (حالا ما از خستگی داشتیم می مردیم!) بهش می گم لطفا تشریف بیارید من اول ازتون فشار بگیرم بعد مشکلتون رو می پرسم. میگه باشه عزیزم. منم با یه لبخند ژکند فشار می گیرم و میام سر پرونده که میبینم بالاش نوشته علیرضا فلانی! میگم پرونده تون رو اشتباه از منشی گرفتین برین مال خودتونو بگیرین. زل میزنه تو چشمام و خیلی جدی میگه نخیرمال خودمه! 
منِ بی تجربه     خانومه     ترانس بود!(افرادی که به دلیل نارضایتی از جنس خود، خواستار تغییر جنسیت شان هستند؛ زیرا جنسیتی که در روانشان حس می کنند با جنسیت جسم شان متضاد است. معمولا با عمل جراحی تغییر جنسیت می دن)

یه مریض هم دیدم که از نظر ژنتیکی مرد بود ولی از نظر ظاهری زن. (testicular feminisation)

بی ربط نوشت: آره.... فرقی نمی کنه... گاهی وقتا هیچی با هیچی فرقی نمی کنه... در که بسته شد دیگه فرقی نداره فاصله ات صد متره یا صد قرن... وقتی نمی بینمت, چشمام باشن یا نباشن... وقتی نیستی دیگه, واسم هیچی با هیچی فرقی نمی کنه... (زنده یاد حسین پناهی)

شعر نوشت:
شنیدم َت! 
که نظر می کنی به حال ضعیفان,
تَبم گرفت و دلم خوش,
ب انتظار عیادت...!
(سعدی) 


foot pain
شنبه 18 شهریور 1396 01:33 ب.ظ
There is definately a great deal to find out about
this subject. I like all the points you have made.
Can you grow taller with exercise?
پنجشنبه 16 شهریور 1396 02:38 ق.ظ
Way cool! Some very valid points! I appreciate you writing this write-up plus the rest of the site is
also very good.
truculentmisfit55.jimdo.com
چهارشنبه 18 مرداد 1396 05:24 ب.ظ
Its like you read my mind! You seem to know a lot about this, like you wrote the book in it or something.

I think that you could do with some pics to drive the message
home a bit, but other than that, this is magnificent blog.

A fantastic read. I will definitely be back.
corinaKretzer.jimdo.com
شنبه 14 مرداد 1396 06:38 ق.ظ
Hi, after reading this amazing post i am
also happy to share my experience here with mates.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:22 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my children. I found a sea
shell and gave it to my 4 year old daughter and said
"You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell to her ear and screamed.
There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is totally off topic but I had
to tell someone!
گلاره
پنجشنبه 28 آذر 1392 10:58 ق.ظ
موارد یک و دو برام زیاد پیش میاد...و روحم شاد میشه...
پاسخ تاراس : :))
مهندس هادی
شنبه 14 اردیبهشت 1392 12:17 ب.ظ
سلام
تاراس چه خبر
خیلی وقت بود نبودم اومدم ببینم چه خبر من نیستم دنیا به کجا رسیده
پاسخ تاراس : درود...
ممنون. خبر خاصی نیست. دنیا همچنان ادامه دارد.
پریا
جمعه 13 اردیبهشت 1392 10:32 ق.ظ
سلام,چطوری تاراسی؟!
هیچی دیگه فقط می خواستم سلام احوال پرسی کنم!!!
پاسخ تاراس : سلام بانو....
ممنان... می گذرد....
سعید
سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 10:06 ب.ظ
نکات قابل تاملی بودن.
البته من نظر آخرین دوستمون رو قبول ندارم که در مورد اون نابینا در مترو نوشتن.درسته .خیلی ها کمک نمی کنن.ولی این دلیل بر این نیست که ما همدیگر رو فراموش کرده باشیم.خیلی ها هم کمک می کنن.و اتفاقا اونهایی که کمک می کنن مخفیانه هست کاراشون اکثرا.درضمن،این کمک نکردن ها یک جنبه ی روانشناختی هم داره.و می تونه از این طریق که خیلی دیده و شنیده شده که متکدیان میلیونر و میلیاردر هستند و این ها همه اش فیلمه، اعتماد مردم از بین رفته.
اما بعد،
اون چندخط اول خیلی جالب بودند.واقعا کسی که با صدای بوق ماشین عروسی از خواب بیدار شه و به جای فحش دادن براشون آرزوی خوشبختی کنه و از این دست کارها که فرموده بودید ، واقعا روح بزرگی می خواهد.
پاسخ تاراس : سلام. ممنون. بله باهاتون موافقم...
کهکشان
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 08:32 ب.ظ
فدات شم.چند وقت بود دمبال یه وبلاگ میگشتم..لینکش و اینجا یافتم...
پاسخ تاراس : آم.... خواهش مى كنم!
فاطمه ام
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 11:29 ق.ظ
حال چشمای سبز خوشگلت چطوره؟خوب شدی عزیزم؟
پاسخ تاراس : واى واى! چقدر هندونه! :)
ممنون. خوبم...
حنا
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 10:06 ق.ظ
حال چشمت چطوره رفیق؟
پاسخ تاراس : بهترم رفیق. ممنان...
فاطمه
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 09:15 ق.ظ
خدا قوت دکتر جونم



دوست دارم زیاد تا
چقدر خوشحال ششدم ک دیدمت
پاسخ تاراس : قربان تو...
آره. منم خیلى خوشحال شدم. اتفاق خیلى خوبى بود سر صبحى. :)
فاطمه
دوشنبه 9 اردیبهشت 1392 09:14 ق.ظ
سلام تاراسی جونم
چقدر پ ن 1 قشنگ بود
عالی بو
اشک تو چشمام حلقه زد من



هرچی خدای من بزرگ و مهربونه
من حقیر و پست ام
پ ن2.نمیشه خواهر وقتی صب تا شب همه تو مخت باشن و بگن نمیشه و من کر باشم
پ ن 3. ای بابا ما که ادم نداریم بغلمون کنه پس غلط میکنم بض کنم
پاسخ تاراس : سلام. فاطمه جون.
1- خوشحالم ك دوستش داشتى.
2- به صداى خودت كوش بده. باور كن. :)
3- بغض؟ .... :(

مریم
پنجشنبه 5 اردیبهشت 1392 09:14 ب.ظ
دوست خوبم من هیچ وقت تورو فراموش نمی کننننننننم!!!!
پاسخ تاراس : پس خوش ب حال من! :)
منم همینطور میم مون...
یک ماما با چکمه های سفید
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392 11:15 ب.ظ
سلام دوست قدیمی من....مرسی از این پست زیبا خیلی آروم و دوست داشتنی بود...یه حس خوب داشت...
پاسخ تاراس : سلام مستانه جان... خواهش مى كنم.
+مرسى ك خوندیش. :)
امیر
دوشنبه 2 اردیبهشت 1392 08:52 ب.ظ
سلام
بسیار زیبا بود
قدر این احساسات رو بدونین و حفظش کنین
براتون بهترین ها رو آرزو میکنم
موفق باشین
پاسخ تاراس : سلام.
خیلی ممنونم. امیدوارم اگرچه خیلی مطمئن نیستم! :(
+ شما نیز هم...
حنا
یکشنبه 1 اردیبهشت 1392 10:00 ق.ظ
انقدر این پستت به دلم نشسته
که چند دقیقه است نمی تونم صفحه تو ببندم...
چکار کردی دکتر جاااااااااااان
عالی بود
عالی
پاسخ تاراس : سلام حنا جان...
ممنون.این قدرا هم ک میگی خوب نبود. :)
البته حرف های قشنگ همیشه قشنگن... مهم عمل کردن بهشونه.
یاس وحشی
شنبه 31 فروردین 1392 01:55 ب.ظ
سلام دوست ِ خوبم ، بانو تاراس ِ عزیز...
خوبین؟
آمدم حالتان را بپرسم... امیدوارم هر روز و هر لحظه تان شاد و شاد باشد...
می خوانمتان... بی منت، بی دلیل، با عشق...
مواظب ِ خودت باشید...
:)
پاسخ تاراس : درود بسیار جناب یاس...
ممنونم و امیدوارم حال حضرت عالی هم خوب باشد. بسی سپاسگزارم...
+ من و 999 خواننده ی دیگر همچنان منتظریم تا شما دوباره دست ب قلم شوید! :)
پنجشنبه 29 فروردین 1392 11:17 ب.ظ
یه دستش عصای سفید و قرمزش بود و دست دیگش کلی فال حافظ.
دستش رو گرفته بود به میله ی وسط واگن مترو که نیافته و با صدای بلند تکرار می کرد:

بخریدُ فال حافظهُ حافظ شیرازُ تو رو به علی بخریدُ به فاطمهُ آقا یه دونهُ خواهش می کنمُ تو رو خدا....



اما هیچ کس حتی نگاهشم نکردُ شاید می ترسیدن که تو صورت یه آدم نابینا نگاه کننُ شاید فکر می کردن ممکنه همون یه نگاه باعث بشه دستشونو بکنن تو جیبشون و یه صد تومنی کهنه بذارن کف دستش و یه فال بردارنُ که به هیچ دردشون نمی خورهُ پس نگاهش نکردن.

و او هنوز می گفت: آقا تو رو خداُ تو رو خدا.
مردم ما همچین ادمایی هستن
پاسخ تاراس : ما همچین آدمایی هستیم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر