تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - یادگار صاحبخانه
دوشنبه 6 خرداد 1392

یادگار صاحبخانه

   نوشته شده توسط: تاراس    

در آن اتاق کوچک بیشتر از ده صندلی هم جا نمیشود. البته همان هم زیاد است... کسی نیست آخر. اصلن ولش کن. چرا سخت میگیرم؟ وقتش شده. وسایل را در کوله میریزم. در را باز میکنم تا به حیاط بروم. صدای جیر جیر زنگارش قوت قلبم می دهد. شما را چه پنهان چند باری در را باز و بسته می کنم تا به خودم گوشزد کنم اینجا ترسناک نیست. خانه ای قدیمی ست. نه جن دارد نه پری! چراغ را می زنم اما روشن نمی شود. تاریکی مطلق! آرام آرام پله ها را جهت یابی می کنم. از زیر خانه پله های دیگریست ک به حیاط جنوبی راه دارد. جایی که کاشی‌های برجسته لعابدار رنگی با تصاویر سربازان  دوران قاجار ب چشم می خورد. دردانه ای که پیش از انقلاب بنا بود، تبدیل به موزه‌ای شود تا یادگار صاحبخانه باشد اما با پیروزی انقلاب اسلامی‌ مصادره شد و در اختیار دانشگاه علوم پزشکی تهران قرار گرفت‌. (برگرفته از همشهری آنلاین) بچه پری های برهنه دیوارهایش را رنگ کردند مبادا چشمان بیننده ب شیطنت افتد.
سرویس بهداشتی را پیدا می کنم. در را می بندم تا صورتم را بشویم. سایه ی متحرکی از زیر در هویدا میشود. باز از شما چه پنهان با خودم حساب می کنم با چه سرعتی در آن تاریکی باید بدوم تا دو تا حیاط رو پشت سر بزارم و در فرعی (که پشت تانکر آب بزرگی ست و هیچ این خانه هویدا نیست) را رد کنم تا به روشنایی حیاط بیمارستان برسم! کمی صبر می کنم ولی سایه کوتاه نمی آید! من هم که نمی توانم تا صبح در آن زیر زمین بمانم. با حالت تدافعی در را باز می کنم بلکه یقه ی هم را بگیریم که میبینم یقه ی گربه جان گرفتن ندارد! باز کورمال کورمال میروم و مینشینم در ایوان اتاق شخصی اش با گربه جان شامی می خوریم و به سوی خانه می آیم. 
می دانید ; حیاط بزرگی دارد خانه ی راوی بوف کور.... حوضی مرکزی که از آب قناتی سیراب میشده.... درختان انگور که سینه سپر کرده اند تا سایبان نیمکت های چوبی باشند. گاه مینشینم روی همان سکوهای سنگی که زمانی آمفی تئاتر اشراف قاجار بود. بعدها لابد هدایت آنجا می نشسته تا صدای فریاد های بیصدایش را به گوش دیگران برساند. شاید اگر زبانش را ناتوان و عاجز قلمداد نمیکرد.... شاید اگر خجلت تهی دستی چهره اش را نزد خانواده گلگون نمی کرد... شاید اگر شاید های دیگر نبود  اکنون چرایی پایان زندگی اش ذهن دوست دارانش را درگیر نمی کرد...
توضیح نوشت: اطلاعاتم در مورد ایشون ناقص است. امیدوارم جایی رو غلط ننوشته باشم!

پ.ن1: بیا ب فریادم برس! اینجا کسی دیوانه نیست....
پ.ن2: پرندگانی که در قفس به دنیا می آیند تصور میکنند که پرواز یک بیماریست.
پ.ن3: زندگی کوتاهتر از آن است ک نگران چیزهای بی ارزش باشید. تفریح کنید. عاشق شوید. افسوس هیچ چیز را نخورید و اجازه ندهید آدم ها تحقیرتان کنند.
پ.ن4:  این نوشته ی مستانه بانو را بخوانید. تحسین برانگیز است...
پ.ن5: این روزها حالش خوب نیست! اینجا را بخوانید.

بی ربط نوشت: مرا ببخش که میان این همه خواب....   هی تو را می بینم!

شعر نوشت: 
راه پنهانی مِی خانه
نداند هر کس
جز من و زاهد و شیخ و
دو سه رسوای دگر


plaza.rakuten.co.jp
شنبه 14 مرداد 1396 09:05 ق.ظ
Fine way of describing, and good piece of writing to get facts regarding my presentation topic,
which i am going to present in college.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 08:48 ق.ظ
You are so interesting! I do not think I've read a single thing like this before.

So good to discover another person with genuine thoughts on this subject.
Really.. many thanks for starting this up. This website is
one thing that is required on the web, someone with a bit of originality!
رهگذر
جمعه 17 آبان 1392 04:12 ب.ظ
ضمنا موزه گردی خواستی یهم بگو تا چند تا موزه جالب بهتون معرفی کنم کلی کیف کنید دکترجان!
پاسخ تاراس : خیلی هم خوب. معرفی کنین لطفا. :)
رهگذر
جمعه 17 آبان 1392 04:11 ب.ظ
از بس جالب تعریف کردید دلم خواست دوباره برم سعدآباد رو ببینم! اون دفعه هم که رفتم یادمه خیلی بهم خوش گذشته بود!
پاسخ تاراس : دقیقن! ب ما هم خیلی خوش گذشت.
رهگذر
جمعه 17 آبان 1392 04:09 ب.ظ
چرا نمی شه اینجا چیزی نوشت دکترجان؟
پاسخ تاراس : :)
یاس وحشی
جمعه 26 مهر 1392 09:16 ب.ظ
جونم به حاضری!
اما چرا با كامنت دانی ِ بسته؟
دیكتاتور!
پاسخ تاراس : :))
سعید
پنجشنبه 30 خرداد 1392 09:17 ق.ظ
ممنون از توضیحاتتون.
پاسخ تاراس : خواهش مى كنم. زنده باشین.
سعید
جمعه 17 خرداد 1392 11:04 ب.ظ
من متوجه نشدم.عکس هم که نمایش داده نشد.خونه ی صادق هدایت الان موزه ی علوم پزشکی شده ؟ همون که تو 16 ام امیرآباده ؟ من اصلا چیزی نفهمیدم.
پاسخ تاراس : سلام. خانه صادق هدایت کنار بیمارستان امیر اعلم واقع در دروازه دولت هست که الان کتاب خانه بیمارستان امیر اعلم است. قبل از انقلاب قرار بود موزه بشه که بعد از انقلاب مهد کودک صادقیه شد برای نگه داری فرزندان پرسنل بیمارستان. و سرانجام به علت اعتراضات دوستداران ادب و هنر به کتابخانه تغییر کاربری داد. در چند وقت اخیر هم میراث فرهنگی برای پس گرفتن خانه و تبدیل اون به موزه مذاکراتی رو انجام داده که تا به حال به نتیجه ای نرسیده.
+ عکس از صادق هدایت به همراه خانواده شون در حیاط خانه. مربوط به سال 1928 است.
حنا
یکشنبه 12 خرداد 1392 05:59 ب.ظ
وقتی کتابش را در کتابخانه ی این سرزمین با د جور مجوز و زیر میزی باید یه امانت بگیری، فکر می کنی با خانه اش چه می کنند رفیق ؟

جرمش این بود که متفاوت نگاه می کرد ... همین
پاسخ تاراس : :(
u3f
یکشنبه 12 خرداد 1392 05:00 ق.ظ
با احترام
پنجه می سایم بر پنجره ها
مشت می کوبم بر در
من دچار خفقانم...
بگذارید فریادی بزنم...
آی....
خانم دکتر خیلی خوب بود.
دمت گرم و سرت خوش باد.
پاسخ تاراس : درود فراوان... سپاسگزارم.
شنگین كلك
جمعه 10 خرداد 1392 10:15 ب.ظ
درود بسیار
و سپاس از شما برای عكس خاطره انگیز و زیبا
یاد و خاطره اش گرامی باد
بادیدن شنیدن این تصاویر و اخبار از اوضاع فعلی
اماكنی از این دست آدمی دچار افسردگی می شود و با خود
می گوید ای كاش میخانه ساقی صاحبنظری داشت ...
ممنون كه به یادم بودید و سپاس از احوالپرسیتان .
تشكر بسیار
پاسخ تاراس : درود فراوان جناب شنگ.
خواهش می کنم. دقیقا همینطوره. :(
+ ای کاش از این همه گفتن یكی نیز اثری داشت!!
++ ممنون که قدم رنجه فرمودین...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر