تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - ننویس... خاطره میشن!
دوشنبه 27 خرداد 1392

ننویس... خاطره میشن!

   نوشته شده توسط: تاراس    

خاطره‌ها منتظر ِ ما نمی‌مونن، کمرنگ میشن، میرن پی کارشون...کافیه مدام به خودت یادآوری شون نکنی...اصلا واسه همینه که آدما شروع می‌کنن به نوشتن...کافیه از یه روزی تصمیم بگیری دیگه ننویسیشون...جایی ثبت شون نکنی...زودتر از اون چیزی که فکر کنی همه ش از ذهن ت پاک میشه...
نیاد اون روزی که بیام بنویسم "رفـت، همه ی اون حسی که تو رو دوستت داشـت"...این روزها بیشتر از هر زمان ِ دیگه ای نگرانم...نگرانم این روز نزدیک باشه...
تو بگو...این همه نوشتم واسه ت...چی شد؟ پیدا نشدی... تو دیگه نمیای... شاید قرار هم نبود ک بیای! ولی میدونی؟ کاش این قلمِ من نشونی تو رو می نوشت نه در به دری منو...! 



پ.ن1: «غم مخور، خدا با ماست! » ﴿التوبة: ٤٠﴾

پ.ن2: این گربه های خانه هدایت خیلی تنبلن. همش هم خوابن! هر چی هم میگم بچه ها من اینجام فرار کنین اصلن اهمیت نمیدن! 

پ.ن3: خواهش می کنم حرفی نزنین یا قولی ندین که بهش عمل نخواهین کرد. شاید کسی روی شما حساب کرده باشه. شاید کسی همچنان منتظر باشه.

پ.ن4:. مخاطب خاص کسی ست ک شما براش خاص نیستی. نوشته مخاطب خاص ندارد! صرفا نویسنده نزدیک امتحان سمپاتیک غالب می شود و هذیان می گوید! در ضمن علاقه ای به زدن حرف های متفکرانه و بزرگانه ندارم.

پ.ن5: نشسته بودم در همان کتابخانه هدایت داشتم بیمار تخیلی ام را معاینه می کردم و صداهای قلبی رو با خودم تکرار می کردم که یاد بگیرم! مادر جون خم شو جلو نفست رو بده بیرون نگه دار! در خیالم گوشی رو می زارم در نقطه ی هدف و با خودم تند تند می گم: شی شی شی شی! بعدش: اوه اوه مادر جون فلان دریچه ی قلبت که تنگه! بیمار تخیلی بعدی رو به پهلو می خوابونم و گوشی می زارم: پوم پوم! پوم پوم ! پدر جون فشار خون داریا! 
خلاصه در حال در آوردن انواع صداهای نامیزون مرغ دریایی و کانال کولرو و ... ( همون صداهای قلب!) بودم که یه رزیدنت سبزپوش بالای سرم بانگاهی متعجب میگه: خانم دکتر خوبین؟ میشه آروم تر درس بخونین من نمی تونم تمرکز کنم!
 فکر می کردم کسی تو اتاق نیست! یعنی دیگه روم نمیشه برم کتابخونه اونجا! 

بی ربط نوشت: این منم که گمشده ام, یا تویی که پیدا نمیشوی...؟

شعر نوشت:         رسم عاشقی نیست با یک دل دو دلبر داشتن    یا ز جانان یا ز جان بایست دل برداشتن

بعد نوشت1: چه خط دفاع شیکی داریم ما! کل 90 دقیقه بازی, رو ویبره بودیم! 
بعد نوشت2: خوشحالم که از فردا نگران گم شدن اتیکت شناسایی روی روپوش پزشکیم نیستم. امروز بلاخره گم شد!


foot pain heel
دوشنبه 19 تیر 1396 12:21 ب.ظ
I drop a comment whenever I like a post on a site or I have something to
contribute to the discussion. Usually it's caused by the passion displayed in the post I read.

And on this post نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی...
- ننویس... خاطره میشن!. I was moved enough to drop
a commenta response :-P I do have 2 questions for you if
you usually do not mind. Is it only me or do some of these comments come across
as if they are written by brain dead people? :-P And, if you are posting at additional
online sites, I'd like to follow you. Could you list every one of your communal
pages like your linkedin profile, Facebook page or twitter feed?
foot pain evaluation
دوشنبه 5 تیر 1396 09:46 ب.ظ
Hello, Neat post. There's an issue together with your website in web explorer, would test this?
IE nonetheless is the market leader and a huge section of
people will leave out your wonderful writing due to this problem.
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 05:41 ق.ظ
Hey! I know this is kinda off topic however I'd figured I'd ask.
Would you be interested in trading links or maybe guest
authoring a blog article or vice-versa? My site addresses a lot of the
same subjects as yours and I feel we could greatly benefit from each other.
If you are interested feel free to shoot me an e-mail. I look forward to hearing from you!
Superb blog by the way!
گلاره
دوشنبه 2 دی 1392 01:47 ب.ظ
نوشته هات همیشه قشنگه...بی تعارف...من از خوندن شون لذت می برم...
پاسخ تاراس : سپاسگزارم بانو...
گلاره
یکشنبه 1 دی 1392 07:34 ب.ظ
سلام گلم...یلدات با تاخیر مبارکــــــــــــــــــــ
ببخشید؛دیروز نتونستم بیام و دعوتت کنم اما امروز میگم که یلدایی،آپم!...
پاسخ تاراس : سلام بانو. یلدای تو هم مبارک. متشکرم. :)
گلاره
پنجشنبه 28 آذر 1392 10:45 ق.ظ
واسه کسی که ذره ای برای داشتنت تلاش نمیکنه،یه ذره دلتنگی هم زیاده...

خانوم گل،نظرخواهی ات رو باز کن...من همیشه هستم برای خودنت و درد و دل کردن باهات...نوشته هات اونقدر قشنگ و دلنشینه که نمیشه در برابرشون سکوت کرد...

چشم انتظار چه کسی نشستی پای پنجره...برام آشناست ولی نمیدونم شنیدم یا نه؟ خواننده اش کیه؟ اسم آهنگش چیه؟ بگو تا دانلودش کنم...
پاسخ تاراس : موافقی؟
نوشته ها قشنگ نیست. قشنگ بود... ولی چشم.
مال خانم گوگوش ه گمانم(عید عاشق):
نگو فروردینه و چند سالی مونده تا بیاد
عید عاشق هر شبه،تقویم و ساعت نمی خواد
بی بهارم می شه گاهی خواب نرگس ببینیم
وقت و بی وقت تو خونه سفره ی هفت سین بچینیم
من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد
دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد
چشم به راه چه کسی نشستی پای پنجره
دست بی منت تو پر از بهار منتظره
گلاره
پنجشنبه 28 آذر 1392 10:45 ق.ظ
واسه کسی که ذره ای برای داشتنت تلاش نمیکنه،یه ذره دلتنگی هم زیاده...

خانوم گل،نظرخواهی ات رو باز کن...من همیشه هستم برای خودنت و درد و دل کردن باهات...نوشته هات اونقدر قشنگ و دلنشینه که نمیشه در برابرشون سکوت کرد...

چشم انتظار چه کسی نشستی پای پنجره...برام آشناست ولی نمیدونم شنیدم یا نه؟ خواننده اش کیه؟ اسم آهنگش چیه؟ بگو تا دانلودش کنم...
رهگذر
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:49 ب.ظ
درسته دیگه از معمولی بودن داریم در می یائیم!!!

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم
مرحمت فرما و ما را مس کنسد!!
یا یه چیزی مثل مس!
پاسخ تاراس : عالی گفتین. ممنون. :)
رهگذر
چهارشنبه 27 آذر 1392 10:47 ب.ظ
دکترجان الان ما کدوم صفحه رو پیدا کنیم تا بتونیم یه کوچولو واست کامنت بذاریم؟ هان؟!
لطفا زیر نوشته هاتو باز کن دیگه!
پاسخ تاراس : هوووم. باشه :)
+ من اونجوری راحت تر حرف می زدم! اینجوری نمی تونم تضمین کنم که وبلاگ stable باشه!
وب نوشته های یک دانشجوی پزشکی
سه شنبه 26 آذر 1392 12:55 ق.ظ
سلام جانم
خیلی زیبا مینویسی
موفق باشی بسی :)))
پاسخ تاراس : ممنونم بانو. :)
رهگذر
دوشنبه 25 آذر 1392 07:07 ب.ظ
یه عالمه نوشته بودم همش پرید! دکترجان!
پاسخ تاراس : سلام. چه بد.
دستتون درد نکنه :)
گلاره
جمعه 22 آذر 1392 11:49 ق.ظ
سلام...
میخواستم برای پست جدیدتون کامنت بذارم ولی نمیشه...شاید نظرخواهی اش غیر فعاله...
خدا رو شکر که پیشی خوب شده...من عاشق گربه هام!!!
از وب تون و شخصیت خودتون خوشم اومد...قبلا" هم گفتم که حس میکنم دنیامون شبیه همه...اگه اجازه بدین،با افتخار و احترام،لینک تون میکنم...
پاسخ تاراس : سلام...
بله نظر خواهی غیرفعاله. اون آهنگ رو گوش دادی ک میگه چشم انتظار چه کسی نشستی پای پنجره؟ :)
اصلن کتاب خونه ای که گربه نداشته باشه ک کتابخونه نیس! :)
خیلی ممنونم. نظر لطفته. خیلی همخوب. خوشحال میشم. متشکرم.
گلاره
جمعه 22 آذر 1392 11:48 ق.ظ
سلام...
میخواستم برای پست جدیدتون کامنت بذارم ولی نمیشه...شاید نظرخواهی اش غیر فعاله...
خدا رو شکر که پیشی خوب شده...من عاشق گربه هام!!!
از وب تون و شخصیت خودتون خوشم اومد...قبلا" هم گفته که حس میکنم دنیامون شبیه همه...اگه اجازه بدین،با افتخار و احترام،لینک تون میکنم...
رهگذر
پنجشنبه 14 آذر 1392 07:38 ب.ظ
دکترجان با تمام احترامی واستون قائلم، ولی نظرتون را راجع به کلمپه کرمان قبول ندارم!! من که از وقتی که اومدم هر غروب با چای اصل لاهیجان (که رنگ نداره ولی طعمش خیلی خوبه) دارم می خورمشون و خیلی هم خوشمزه ست!
پاسخ تاراس : سلام.
سلیقه ای هست خب. :)
گلاره
جمعه 8 آذر 1392 03:03 ب.ظ
اول: سلام...
آره...اونقدر خاطره ها رو توی ذهنم مرور می کنم که مطمئن شم فراموش نمیشن! حتی گاهی شبیه خودآزاری میشه!
"لاتحزن؛ان الله معنا..."آیه ی قشنگیه...عجیب آرامش میده...آدمو تا غار حرا و لذت لمس خدا و وحی الهی می بره...
ای دونم! چه پیشی های خوشگلی!یکیشون زخمیه؛نه؟
دوم: من از طریق و ب "دو استکان"مهمون ناخوانده ی شما شدم...از وب تون و نوشته هاتون خوشم اومد؛یه جورایی شبیه خودمه...
پاسخ تاراس : سلام بانو
درسته گاهی پیش میاد. سعی کن خیلی اذیت نشی.
بله زخمی بود. ولی الان دیگه خوب شده! :)
خیلی هم خوب. لطف کردی اینجا اومدی. :)
دواستکان
دوشنبه 27 آبان 1392 01:29 ق.ظ
ان شاا... تفریح و شهرستانک رفتن و موزه گردی و ... ادامه داشته باشه و شاد باشید
پاسخ تاراس : ممنون :)
رهگذر
دوشنبه 6 آبان 1392 10:51 ب.ظ
دکترجان! امروز جلوی در پزشکی یه بازار خیریه بود. آش رشته هم بود! جای شما هم خالی! تا اومدم یه سرک بکشم که یه چیزی بخرم و بعد به این بهانه یه کاسه آش رشته داغ بخورم یه رفیق نارفیق وقت نشناس بهم زنگ زد که مجبور شدم برم طرف خودمون و از اون همه خوراکی خوشمزه محروم بشم! خدا ازش نگذره! شما امسال این برنامه رو ندارین؟!
پاسخ تاراس : میگم شما منو با بازارچه خیریه شرطی کردین ک هر دفعه خیریه می بینین یاد من میفتین؟! :)
والا ما دانشکده نیستیم الان. خبر ندارم!
رهگذر
جمعه 3 آبان 1392 06:51 ق.ظ
کوهنوردی؟ شهرستانک؟ سیب ترش؟ خدایا منو بکش و با این کلمات مدهوش کننده این همه زجرم نده!
دکترجان! من حرفشو زدم (کوهنوردی) و شما عمل کردی! یه بار باید با هم بریم! حال ده سال دیگه هم شد ایرادی نداره!
پاسخ تاراس : سیب هاش عالی بود! :)
رهگذر
جمعه 26 مهر 1392 01:24 ب.ظ
پس چرا نمی شه در نوشته های جدیدت کامنت گذاشت دکتر جان؟!
پاسخ تاراس : احوال شما؟
سعید
سه شنبه 9 مهر 1392 11:53 ق.ظ
نوشتن خوب است.آدم سبک می شود
پاسخ تاراس : درسته. هر کسی حرفی داره منتهی باید کسی هم برای شنیدنش باشه وگرنه سبک نمیشین!
ممنون.
سعید
پنجشنبه 4 مهر 1392 04:16 ب.ظ
مایه ی خوشحالی است که برگشتید
پاسخ تاراس : سپاس.
و ممنون ک همچنان ب این وبلاگ سر می زنید.
حنا
سه شنبه 4 تیر 1392 05:28 ب.ظ
ینی نظر من که برا این پست گذاشته بودم کو پ؟!
پاسخ تاراس : سلام حنا. نمی دونم والا!
u3f
یکشنبه 2 تیر 1392 09:27 ب.ظ
با سلام
این روزهــا ؛ هر جایی را که نگاه می کنم پـــــــــر است... از وجود ِ آدم های بی وجــــود !
پاسخ تاراس : سلام بر شما.
به قول دوستی, دلت را بتکان, همه را فراموش کن... :(
u3f
یکشنبه 2 تیر 1392 09:21 ب.ظ
با سلام
این روزهــا ؛ هر جایی را که نگاه می کنم پـــــــــر است... از وجود ِ آدم های بی وجــــود !
فائزه
شنبه 1 تیر 1392 12:19 ق.ظ
دکی جون بیا کتابخونه خودمون هرچی دوست داری صدا قلب درار مطمئن باش کسی چیزی نمیگه ....ملت دیگه درس نمیخونن...کمتر از یه هفته مونده ..هم اکنون نیازمندعای دوستان هستیم
پاسخ تاراس : هوم... چشم :) فائزه..! چرا الان بیداری تو آخه؟ شماها چشم امید منین! :دی
انشاا... نتیجه عالی میگیرین. میام بهتون سر می زنم. ;)
سعید
پنجشنبه 30 خرداد 1392 09:16 ق.ظ
پ.ن 5 خیلی جالب و خنده دار بود.بسی خنده شد.
پاسخ تاراس : اوهوم. ممنون. موفق باشین.
مریم
سه شنبه 28 خرداد 1392 11:12 ب.ظ
آخی بیمار تخیلی...چقدر بامزه...
جدا دلم برات تنگ شده...یه وقت هم به ما بده رفیق!
پاسخ تاراس : آره. اینقدر مریض تخیلی دارم ک وقت ندارم سرمو بخارونم! :دی
منم همینطور. :) امروز فاطمه رو دیدم, حالتونو پرسید. من دربست در خدمتم رفیق! ;)
ناهید کوچولووو
سه شنبه 28 خرداد 1392 12:10 ق.ظ
برای پ . ن 5
پاسخ تاراس : یعنى ضایع شدیم رفت! :دى
خیلى وقته كه اینجا سرنزدى بانو. خوبى؟:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر