تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - من به تو خندیدم
دوشنبه 29 آذر 1389

من به تو خندیدم

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :اشعار ،

سلام!

بگید چی شد؟! الان با وجود تورتیکولی نشستم پای pc کلی گروه کلمه ی زبان با بسی مشقت آماده کردم. با خون دل تایپشون کردم. با oxford چک کردم که غلطی نداشته باشه.    
 بعد......................... همش پرید!
من    (چند دقیقه به احترام عزیز از دست رفته سکوت کردم!)
.
.
.
.
اشکالی نداره! وقت شد دوباره آمادشون می کنم.

در نتیجه باز هم پست آماده (مثل غذای حاضری!) خدمتتون تقدیم می کنم!

مسلما شما هم این شعر رو شنیدید ولی جوابش رو چی؟
شعر را در ادامه ی مطلب مشاهده بفرمایید.

گفته می شود که حمید مصدق عاشق فروغ فرخزاد بوده است که به هم نرسیده  بودندو یکی از اشعار آنها در وصف هم به قرار زیر است
 شعر زیبای حمید مصدق:
 تو به من خندیدی و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلود به من كرد نگاه
 سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
 و تو رفتی و هنوز،
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم
 و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
 كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت


 جواب زیبای فروغ فرخ زاد :
 من به تو خندیدم
 چون كه می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
 پدرم از پی تو تند دوید
 و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
 پدر پیر من است
 من به تو خندیدم
 تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
 بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
 دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
 حیرت و بغض تو تكرار كنان
می دهد آزارم
 و من اندیشه كنان غرق در این پندارم
كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت 



جوابیه سوم این شعر رو هم خیلی از شاعرای امروزی دادن از جمله شعر زیر از آقای مجید کریمی:
تو به او خندیدی گرچه میدانستی او به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب رابهر تو چید...
پدرت از پی او تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به او کرد نگاه تو ولی خندیدی....
خنده ات را نتوانست ببیند هرگز پاسخی از سر عشق... لرزه ی دستانت،خنده ی شیرینت،بغض چشمان او،همه از بهر چه بود؟ مگر از عشق نبود؟! همه در عمق نگاه؟!
ولی ای کاش که بر لب می بود تا که در آن لحظه پدرت می فهمید...
تا که شاید آن سیب نمی افتاد به خاک... آسمان بغض نداشت،گریه ای تلخ نبود سیب دندان زده ای غلط زنان روی زمین پهن نبود تو نمی رفتی و در کنارش بودی درعوض می گفتی در کنارت ماندم و هنوز سالهاست که آغوش تو ای جانانم می کند آرامم...
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه می شد اگر آن لحظه ی شوم جای آن خنده ی ناز به پدر می گفتی من و او عشق همیم....

سمندون جان خیلی ممنون.

پ.ن1:پست قبلی, شعر زیبایی از هوشنگ ابتهاج(سایه) بود. جالب اینکه تعداد نظرات نصف شد! ما که نه! سایه جان! (به قول استاد ادبیاتمون, سایه ی عزیزمون!) سرخورده شد!
 از دوستانی که یک جا, 1 دوجین نظر دادن از طرف شاعر مذکور قدردانی میکنم!
پ.ن2: دوستان تا حالا چند بار پیام به نویسنده واسم ارسال شده بود. منم گمان می کردم تبلیغاته!! نخونده حذفشون می کردم!!  شرمنده اگه خواستید دوباره بفرستید. تازه کاریم دیگه!


پایدار و به کام باشید.

زهرا جونت
دوشنبه 6 دی 1389 09:52 ب.ظ
>>>>>>>>و از اونا جالب تر واسه من جوابیه که یه شاعر جوون به اسم جواد نوروزی بعد از سالها
>>>>>>>>به این دو تا شاعر داده
>>>>>>>>که خیلی جالبه :
>>>>>>>>
>>>>>>>>دخترک خندید و
>>>>>>>>پسرک ماتش برد !
>>>>>>>>که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
>>>>>>>>باغبان از پی او تند دوید
>>>>>>>>به خیالش می خواست،
>>>>>>>>حرمت باغچه و دختر کم سالش را
>>>>>>>>از پسر پس گیرد !
>>>>>>>>غضب آلود به او غیظی کرد !
>>>>>>>>این وسط من بودم،
>>>>>>>>سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
>>>>>>>>من که پیغمبر عشقی معصوم،
>>>>>>>>بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
>>>>>>>>و لب و دندان ِ
>>>>>>>>تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
>>>>>>>>و به خاک افتادم
>>>>>>>>چون رسولی ناکام !
>>>>>>>>هر دو را بغض ربود...
>>>>>>>>دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
>>>>>>>>" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
>>>>>>>>پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
>>>>>>>>" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
>>>>>>>>سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
>>>>>>>>عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
>>>>>>>>جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
>>>>>>>>همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
>>>>>>>>این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت
پاسخ تاراس : بسیییی زیبا بود. دوسش داشتم. ممنون.
زهره
دوشنبه 6 دی 1389 01:24 ق.ظ
اینو تا حالا نشنیده بودم
خیلی قشنگ بود
پاسخ تاراس : بلی.زیبا بود.
y.e
یکشنبه 5 دی 1389 11:11 ب.ظ
جوابیه سوم این شعر رو هم خیلی از شاعرای امروزی دادن از جمله شعر زیر از آقای مجید کریمی:
تو به او خندیدی گرچه میدانستی او به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب رابهر تو چید...
پدرت از پی او تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلود به او کرد نگاه تو ولی خندیدی....
خنده ات را نتوانست ببیند هرگز پاسخی از سر عشق... لرزه ی دستانت،خنده ی شیرینت،بغض چشمان او،همه از بهر چه بود؟ مگر از عشق نبود؟! همه در عمق نگاه؟!
ولی ای کاش که بر لب می بود تا که در آن لحظه پدرت می فهمید...
تا که شاید آن سیب نمی افتاد به خاک... آسمان بغض نداشت،گریه ای تلخ نبود سیب دندان زده ای غلط زنان روی زمین پهن نبود تو نمی رفتی و در کنارش بودی درعوض می گفتی در کنارت ماندم و هنوز سالهاست که آغوش تو ای جانانم می کند آرامم...
و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چه می شد اگر آن لحظه ی شوم جای آن خنده ی ناز به پدر می گفتی من و او عشق همیم....
پاسخ تاراس : مرسی سمندون عزیز. خیلی زیبا بود.
خواهر زهراجونت
پنجشنبه 2 دی 1389 04:03 ب.ظ
مهم این است که قشنگ باشی و قشنگ این است که مهم باشی !
حتی برای یک نفر
پاسخ تاراس : درود. ممنون سمیه جان. (دختر خاله شدم, ببخشید به بزرگیتون!)
*
سه شنبه 30 آذر 1389 11:49 ب.ظ
fatemeh man javabeto alan didam!mikhastam biam film,vali ye seriale ghashangtar az masume gereftam,unghadr zogh kardam
ke ye rast raftam khune bebinameshun

eeee!ma am mikhastim berim bagh!ama ba kelas fizio amalim tadakhol dasht!bebinam hamun baghe ferdos sa@e 5 omigid dige
پاسخ تاراس : عیبی نداره * جون. انشا ا... دفعه ی بعد.
بلی. ولی بچه ها رفتن صحبت کردن فیزیو صبح 10 تا 12 برن. امروز نبودی وگرنه تو رو هم مجبور می کردم بری ثبت نام کنی.
علی نژاد
سه شنبه 30 آذر 1389 10:02 ب.ظ
خطاب به دوست گرامی آقای ف:
مسلما نیازی به عذر خواهی نیست.
مسئولیت هماهنگی و برگزاری برنامه کار بسیار مشکلی هست.
تلاشتون قابل تقدیره. ممنون.
زهرا جونت
سه شنبه 30 آذر 1389 09:27 ب.ظ
حضور خودم رو اعلام میکنم....
پاسخ تاراس : به شما خوش آمد می گویم! آخ جون فردا می ریم باغ!
زهره
سه شنبه 30 آذر 1389 08:57 ب.ظ
عزیزم یلدات مبارك
بودنم از سر وظیفه بود
پاسخ تاراس : بلی بلی.مال شما هم همینطور. مال ما فردا مبارک می شه!
ممنون.
mahsa gho
سه شنبه 30 آذر 1389 08:31 ب.ظ
چه قشنگ،چه زیبا!کاش ما هم بلد بودیم
پاسخ تاراس : ما توانمندی های بی نظیر دیگری داریم بانو! (ستاد روحیه دهی به دانشجو جماعت!)
زهره
سه شنبه 30 آذر 1389 10:15 ق.ظ
اومدم بگم خسته نباشی خواهر جون
آخه امتحان ژنتیك اولین امتحانه.كمی بابت جزوه هاش نگرانم
بعدم دل نسوزوندم.ترویج فرهنگ .... كردم
پاسخ تاراس : مرسی که امروز بودی.
atefe
سه شنبه 30 آذر 1389 01:31 ق.ظ
من به سیبی خشنودم
و به بوییدن یک بابونه
من به یک آینه یک بستگی پاک قناعت دارم
شعر قشنگی بود من فقط بیت!اولشو قبلا دیده بودم اما واقعا کلش خیلی قشنگتر بود
پاسخ تاراس : خیلی زیبا بود. ممنون.
Stone
سه شنبه 30 آذر 1389 01:04 ق.ظ
دلنوشته رو به شعر بیشتر ترجیح میدهیمولی شعر قشنگی بود
پاسخ تاراس : منم همینطور.
زهرا جونت
دوشنبه 29 آذر 1389 11:05 ب.ظ
ماما
دوشنبه 29 آذر 1389 09:56 ب.ظ
فاطمه جون منم لینک می کنی؟؟!!!
پاسخ تاراس : بلی. با کمال میل دوستم.
ماما
دوشنبه 29 آذر 1389 09:54 ب.ظ
من با اینکه شنیده بودمش بازم خوندمش خوشبحال فروغ چقدر حاضر جواب بود!!!
پاسخ تاراس : شعراش قشنگه.
زهرا جونت
دوشنبه 29 آذر 1389 09:37 ب.ظ
لبخندای من مگه لاغره؟؟؟؟
راستی منو بابام فردا میخوایم بریم دکتر گردی....اگه زود بیایم حتما میام فیلم....الان به طور یلی نا محسوسی خودمو دعوت کردم...
راستی پستت تکراری بود برام ولی ارزشش دوباره خوندنشو داشت جیگر
پاسخ تاراس : نه, مال شما اضافه وزن داره!
آفرین!ولی تو بیای که دیگه فیلم نمی بینیم! همش داریم می خندیم! دقت کردی من هر بار با یه جماعتی هماهنگ می کنم, بعد تهش خودم تکی می رم!
زهرا جونت
دوشنبه 29 آذر 1389 09:35 ب.ظ
میای نظراتو تایید میکنی میری آره؟؟؟؟؟
پاسخ تاراس : به جون خودم طرف شما هم اومدم. همه چی آروم بود!
زهره
دوشنبه 29 آذر 1389 09:17 ب.ظ
آپم
پاسخ تاراس : به سوی وبلاگ شما!!!!!!!!
زهره
دوشنبه 29 آذر 1389 09:15 ب.ظ
تكرار برخی چیزا خوبه
ولی كاش همه عاشقا به هم برسن.به خدا انقدهههههههههههههههه خوبهههههههههههههه
پاسخ تاراس : زهره دل می سوزونی؟؟!!!! شوخی کردم. انشا ا... خوشبخت شید.
*
دوشنبه 29 آذر 1389 08:58 ب.ظ
alan mifahmi vaghti man mikham comment mizaram ama nemiad che hesi dare!
Man kheili dusesh daram,taze ye version jadid am dare ke sher az zabane sibe!ino shenidi???vali fek konam forugh az hamashun ghashangtar sher gofte
man asheghe forugh o sherasham
پاسخ تاراس : بلی بانو. درک می کنم.
نه نشنیدم! ولی یه مدل از من به تو رو شنیدم!شعر مصدق رو بیشتر دوس داشتم تا پاسخش رو!
حالا یه سوال, فردا میای بریم فیلم ببینیم؟؟جون من!!!!!!!!!!!!
اردیبهشتی
دوشنبه 29 آذر 1389 08:51 ب.ظ
آخ آخ درک میکنم !
پاسخ تاراس : ممنون. آخ جون! یکی از کاندیدا به ما سر زد!!
زهرا جونت
دوشنبه 29 آذر 1389 03:42 ق.ظ
فکر کن:
اینهمه نوشتی بعد همش .....
پاسخ تاراس : امروز سر کلاس وقتی استاد ادبیات داشت شعر می خوند یه قسمت شاعر گفته بود: لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم, باشد برای روز مبادا.... اون موقع همش داشتم به تو فکر می کردم!!
زهرا جونت
دوشنبه 29 آذر 1389 03:41 ق.ظ
من جواب این شعر رو از خودش همیشه بیشتر دوست داشتم....
خیلی عشقولانه است...
پاسخ تاراس : الان به صورت غیر مستقیم گفتی پستم تکراری بود!
خودم
دوشنبه 29 آذر 1389 03:03 ق.ظ
جالبه هیچ کدومشونو نشنیده بودم!
یافتمشاید چون سیب دوس ندارم .نمیشه البالو باشه
پاسخ تاراس : جدا؟؟!!! دلیل خوبیه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.