تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - 5
یکشنبه 17 آذر 1392

5

   نوشته شده توسط: تاراس    

امروز ساعت 8 و نیم صبح رفتم کتاب خونه بیمارستانمون تا واسه امتحان فردا بخونم . میبینم 4-5 نفر بیشتر آدم نیست ولی روی تمام صندلی ها ب خصوص صندلی تکی های کنار دیوار کتاب هست. در واقع همکاران گرامی سحرگاهان میان وسیله میزارن رو میزا ک کسی نشینه جای مورد علاقه شون. بعد میرن دنبال کاراشون و بعد نهار و البته استراحت تشزیف میارن سر جایی که کله صبح با یه کتاب سند زدنش! یه همچین قشر تحصیل کرده و بافرهنگی هستیم ما!   
1جای نامطلوب پیدا میکنم و میشینم ولی خب تمرکز ندارم. طرفای ظهر پچ پچ کردن های چند نفر ک میز پشتی نشستن هم مزید بر علت میشه که کلن درس نخونم. حتی با اینکه 1 بار هم ازشون خواهش می کنم آروم باشن ولی اهمیتی نمی دن. 
 بعد از ظهر مسئول کتابخونه میاد تو سالن ک یه کنترلی کنه. پیش خودم میگم الان بهشون تذکر میده و اوضاع یه کم بهتر میشه. نگاهم رو میندازم روی کتاب ک میبینم خانمه بالای سرم میاد میگه: مگه شما نمیدونید اینجا نباید چیزی بخورین؟ این چه وضع شه؟ من: آخه چرا؟ بعدشم من که چیزی نخوردم! این شکلاته حتی بازم نشده! خانمه: هیچی خوردنی نباید روی میز باشه. کاری ندارم میخورین یا نمی خورین. این 1 قانونه! جمعشون کن! 
در حالی که شکلات و ساقه طلایی رو میزارم روی زمین (ک حالا رو میز نباشه!) با خودم فکر میکنم چرا اینقدر بلند صحبت میکنه, مگه اینجا ک.خ نیس؟! بدون اینکه ب کس دیگه ای هم تذکر بده میره!
در یک ساعت بعدیش ب این فکر میکردم ک قانون های ما آدما هم مثل درجه بندی دینداری مون (البته با معیار ها و قضاوت های خودمون) می مونه. مثلن وقتی یه نفر رو میبینیم ک روزه گرفتنش قضا میشه توی نظرمون آدم بی اعتقادی میاد ولی وقتی همون آدم پشت سر دیگران غیبت میکنه, ب نظرمون اصلن زشت نیس و چه بسا ما هم همکلامش بشیم. بلکه یه کم آدما رو مسخره کنیم تا بخندیم! 
می خوام بگم دید و قضاوت ما از آدما شده چیزایی ک بیشتر ب خودشون مربوطه. ولی اون حقی که ما از دیگران ضایع می کنیم و اون حرف ها و رفتار هامون که دونسته یا ندونسته تلخیش خش میندازه رو دل اطرافیان ما رو یه آدم بد جلوه نمیده. برعکس میگن آفرین! چه آدم زرنگی بود! حالا شکلات خوردن من چقدر دیگر آزاری داشت ک حرف زدن و جا گرفتن بقیه نداشت؟ (الان نامحسوس توجیه کردم! )
بعد از اینکه این همه فکر کردم و درس! خوندم گفتم برم چایی بخورم که با اولین حرکت پام میخوره ب آجر ها (همون ساقه طلایی ها) و اونا پخش زمین میشن. از اونجا ک بنده موجودی هستم که با چایی و آجر زنده م همشون رو جمع می کنم!! لیوان ب دست میرم طبقه پایین و از آشپزخونه خواهش می کنم بهم آب جوش بدن ک میگه آب جوش مال این طبقه س. شما مال طبقه بالایین! نمی تونیم بدیم!  حالا یه سماور گنده دوبرابر من داشتن! با خودم میگم حتمن یه چیزی هست من نمیدونم.
نمی دونم ها! ولی خیلی وقتا شما تو موقعیتی هستین ک وظیفه ندارین ب کسی کمک کنین ولی خب وقتی میتونیم چرا نکنیم؟ حال خودمون بهتر میشه. وقتی ب کسی واسه شادی دل خودم کمک میکنم خدا نمیزاره شب بشه و جوابمو قبل اینکه چشمام سنگین بشه بهم برمیگردونه.
خلاصه اینکه بعد از تلاشی دوباره و البته نافرجام برای خوندن امتحان فردا روی برگه می نویسم: من عصبانی ام! بلکه تخلیه ی انرژی شم! در پایان جزوات  رو جمع می کنم ک من اینجا درس بخون نیستم!

پ.ن1: ب یک فروند دوست جهت شنیدن غر و لند های خود نیازمندیم!
پ.ن2: وضعیت خوبی نیست وقتی یه آدمه فکر کنه حق با خودشه و مطمئن باشه اشتباه نکرده! امروز من اینجوری بودم!
پ.ن3: رفتیم مسابقه. شکست سنگینی خوردیم و درب و داغان برگشتیم! 

شعر نوشت:
قاصدک در دل من, همه کورند و کرند...                                                                                                                             




BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 01:04 ق.ظ
If you want to increase your experience just keep visiting this web page and be updated with the hottest news update posted here.
فاطمه
شنبه 12 بهمن 1392 12:50 ق.ظ
هے بھت میگم بیافدک؛نمیای :-(
اگھ قابل بدونے من ھمیشھ گوش واسھ شنیدن دارم؛دوست جونیم :-*
پاسخ تاراس : عزیز دلمی تو :) بزار من این امتحان 4شنبه رو بدم. با اجازت هفته ی دیگه ش رو هم بگذرونم. بعد در بست در خدمت رفیقم. :) بریم کلی با هم حرف بزنیم ک منم دلم برات کلی تنگ شده. :)))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر