تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - 14
دوشنبه 29 اردیبهشت 1393

14

   نوشته شده توسط: تاراس    

از اونجا كه صبح توسط استاد محترم دعوا شدم (ك البته حق هم داشت!) و الانم كلید امتحان خجسته اخیر رو دیدم دیگه حس درس نیست! اومدم سلام كنم اینجا!

ما الان بخش عفونی هستیم. هفته پیش برای بررسی یكی از مریضا راهی ICU میشم. زنگ بخش رو میزنم تا درو باز كنن. در جواب سرپرستار بخش خیلی جدی میگم من استاجر استاد فلانی هستم. لطفن درو بزنید. وارد میشم و پرونده رو برمیدارم و به سمت بیمار میرم. اینقدر به بیمار دستگاه و سیم وصله ك نمیفهمم خانمه یا آقا! مریض پوست استخوان بودو شاید حتی 20 كیلو هم نمیشد و من با خودم فكر می كنم مگه اینهمه درس نخوندیم كه بدونیم چی و چقدر و چطور ب این مریضا بدیم ك اینطور دچار كاهش وزن نشن!؟

پرونده رو باز می كنم: بیمار خانم 28 ساله مورد HIV (همون ایدز) كه یك سال قبل به دنبال زایمان فرزندشون متوجه بیماری شون شدن و در تاریخ فلان به علت كاهش سطح هوشیاری و تشنج به این مركز درمانی ارجاع داده شدن. اینبار با نگاه كنجكاوانه تری مریض رو برانداز می كنم. اینتوبه شده (خودش تنفس خودبه خودی نداره و به دستگاه وصله). دست هایی ك بس ازش رگ گرفتن كبوده و چ جراتی هم دارن كه ازش رگ گرفتن! چشماشو معاینه می كنم و هیچ واكنشی نمی ده.  مثل دختر بچه های بغض كرده رو تخت بقلیش میشینم و در حالی كه پرونده ی قطورش رو برگ می زنم از خودم میپرسم یعنی بچه 1ساله ش الان ایدز داره؟ خودش چ گناهی داره تو این سن؟ چه زندگی دردناكی! MRI مغزش رو میبینم ك پر از ضایعه هست كه البته تشخیصی به جز عفونت فرصت های فرصت طلب نداشت. میكروب هایی كه ما رو اصلن نمی تونه مریض كنه این آدم رو داره می كشه و ما از دستمون هیچ كاری بر نمیاد و همه ی بیمارستان منتظر تموم شدن زندگیش هستن! حتی از همسرش رضایت خواستن تا بعد از مرگش از مغزش نمونه برداری كنن كه رضایت نداره و همه ش میگه خوبش كنین!

 به اطراف خیره میشم و در این فاصله كه چند بار در ICU باز و بسته میشه آقای لاغر اندام با چشم هایی گود افتاده كه مثل موجود بی جانی به من خیره شده رو می بینم. ب راحتی میشه فهمید همسرشه و بسیار هم Addict(معتاد) ب نظر میاد. فقط مشكل اینجا بود كه میگفتن 6 ساله با هم ازدواج كردن و اینجوری داستان جور در نمیومد چون باید حداقل 10 سال زندگی مشترك داشته باشن كه اون زن الان ب این وضع افتاده باشه و البته كه اون آقا هم داشتن اعتیاد رو انكار می كرد. اما همچنان در ذهنم مشكوك بود!

یه دوری بین مریضا می زنم. مرد جوان تنومندی روی تخت بقلی بود كه هر چند دقیقه دچار انقباضات كلی میشد كه كل تخت میلرزه. یه چیزی تو مایه های تشنج كردن. چشم هاشو میبندم و روشون چسب می زنم كه اگه دوباره برگشت لااقل كور نشده باشه و بتونه ببینه!

دختر بچه ی 13 ساله ای كه دیابت و نارسایی كلیه داشت و هر روز بدتر از دیروز می شد و اونم رفته بود تو كما.

و پسر 24 ساله ای ك مورد غرق شده گی بوده و الان با اینكه چشماش رو باز و بسته می كنه هیچ ارتباط كلامی یا چشمی باهامون برقرار نمی كنه.

در طول یك هفته اخیر هر روز به مریضم سر میزنم و هر بار از كنار همسرش كه جلو در ICU ایستاده رد میشم.

دیروز تو درمانگاه داشتم پسر بی ادب چاقوكشی ك مشكوك به سل بود رو معاینه میكردم ك پیرمندی وارد اتاق میشه و یه برگه رو میده  به دست استاد. روش نوشته بود من پدر بیمار فلانی (همون خانم 28 ساله مورد HIV) هستم بهم گفتن داروهاشو قطع كردی شما رو قسم به فلان و فلان و ... كه قطع نكنید و خوبش كنید و ...

استاد به مرد میگه شما نمی تونید صحبت كنید ك نامه نوشتید؟ و مرد هم در میان اشك و بغض بریده بریده میگه آره ولی اینطوری راحت تر بودم. استاد پدر رنجور رو دلداری میده و میگه ما داروهاش رو قطع نكردیم اشتباه شنیدین و اینجا بود كه استاد ماجرا رو حل میكنه! وقتی اون خانم 14 سالش بود به ازدواج اجباری مردی تن میده كه معتاد بوده و اون مرد چند سال بعد به علت نامشخص میمیره و بعد دختر با اون آقایی كه هر روز جلوی ICU می ایسته ازدواج میكنه.

البته كه شغل پزشكی ایجاب می كنه همیشه سناریو های احتمالی رو مد نظر قرار بدی ولی كاش در مورد آدم ها قضاوت نكنیم...

 

پ.ن: این پست اصلن هم ویرایش نشده. هیچ نتیجه گیری اخلاقی یا موضوع طنز و حتی زیبایی و جذابیت ادبی هم نداره. فقط و فقط دلم می خواست كمی حرف بزنم. فقط و فقط خسته ام. از درس خوندن از دیدن آدمایی كه نمیتونم یا بلد نیستم براشون كاری انجام بدم از كارایی كه دلم می خواد انجام بدم ولی نمی تونم! فقط كمی خسته ام.

پ.ن: می دونستین مشكل ما با آدم های HIV مثبت چیه؟! این افراد اكثرن معتادن و داروهای ایدز به رایگان در اختیارشون قرار میگیره. بعد میرن داروهاشونو تو ناصر خسرو میفروشن و با پولش مواد می خرن!

پ.ن: جشنواره غذا خیلی خوب بود. ممنون از تمام كسانی كه تشریف آوردن و من رو با آمدنشون خوشحال كردن و از آنجا كه من و دوست جان همش پای گاز بودیم و با عجله داشتیم غذا میپختیم اصلن وقت نشد آنطور ك شایسته است از دوستان پذیرایی كنیم. جناب آتش بسیار لطف داشتن و زیبایی این مراسم رو شرح دادن. ازتون خواهش می كنم اینجا رو بخوانید. دستشون درد نكنه.

بی ربط نوشت: خوش ب حال انار ها و انجیر ها... دلتنگ ك می شوند, می تركند (مهدی اخوان ثالث)

شعر نوشت:

بگذاشتی ام غم تو نگذاشت مرا

حقا كه غمت از تو وفادار تر است

(مولانا)


How do you get Achilles tendonitis?
پنجشنبه 2 شهریور 1396 09:28 ق.ظ
Awesome blog! Is your theme custom made or did you download it from
somewhere? A theme like yours with a few simple tweeks
would really make my blog shine. Please let me know where you got your design. Appreciate it
caracazarez.wordpress.com
جمعه 20 مرداد 1396 09:27 ب.ظ
Great post! We will be linking to this particularly great content on our website.
Keep up the good writing.
Foot Complaints
سه شنبه 17 مرداد 1396 02:23 ق.ظ
I loved as much as you will receive carried out right here.

The sketch is attractive, your authored subject matter stylish.
nonetheless, you command get got an shakiness over that you wish be delivering the following.
unwell unquestionably come more formerly again as
exactly the same nearly a lot often inside case you shield this hike.
Foot Problems
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:55 ب.ظ
I do not know if it's just me or if perhaps everybody else experiencing issues with
your blog. It looks like some of the written text in your posts are running
off the screen. Can somebody else please provide feedback and let
me know if this is happening to them too? This could be a problem with my internet
browser because I've had this happen previously. Thank you
waltersabins.wordpress.com
یکشنبه 18 تیر 1396 07:21 ب.ظ
I just like the helpful info you provide in your articles.
I'll bookmark your blog and test again right here regularly.
I'm moderately sure I'll learn plenty of new stuff
proper right here! Best of luck for the following!
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 03:46 ق.ظ
It's remarkable to pay a visit this website and reading the views
of all friends on the topic of this piece of writing, while I am also keen of getting familiarity.
Sdn
دوشنبه 17 آذر 1393 12:41 ق.ظ
تاراس عزیز... درسته که این جور چیزها خیلی ناراحت کننده ان. ولی میدونم و مطمینم که روزی قراره حداقل یک نفرشونو نجات بدی. این بزرگترین آرزوی من تو زندگی
پاسخ تاراس : سلام ب روى ماهت رفیق عزیز، خسته ى درسا نباشى، ك میدونم نیستى ؛)
چقدر خوب، واقعن منم همین امید و انگیزه رو دارم :)
گلاره
سه شنبه 3 تیر 1393 06:43 ب.ظ
دختر یه خبری از خودت بده...!
پاسخ تاراس : قربون شما! ما زنده ایم رفیق :)))
گلاره
چهارشنبه 28 خرداد 1393 09:39 ب.ظ
سلام گلم...
کجایی؟
پاسخ تاراس : همینجا گلاره. فقط وقت نمیکنم نوشته هارو ویرایش کنم واسه اینجا! :)
ساغر
چهارشنبه 21 خرداد 1393 03:30 ب.ظ
گزیم گرفت//
پاسخ تاراس : متاسفم. نمیخواستم شما رو ناراحت کنم.
فاطمه
جمعه 16 خرداد 1393 08:43 ب.ظ
سلام عزیزم؛چقدر درد داشت فاطمه جونم؛من ک جز دعاکاری نمیتونم بکنم؛چقدربغضم گرفته:-(
پاسخ تاراس : سلام فاطمه جون. معذرت میخوام ک ناراحتت کردم.
ئاریو
جمعه 16 خرداد 1393 01:03 ب.ظ
باز خوبه شما کسی رو نمیکشین، من هروز خودمو می کشم
پاسخ تاراس : خودتونو میکشین؟!
ئاریو
جمعه 16 خرداد 1393 01:03 ب.ظ
باز خوبه شما کسی رو نمیکشین، من هروز خودمو می کشم
آرزو
جمعه 16 خرداد 1393 11:05 ق.ظ
سلام!!!من دوست گلاره هستم.بیهوشی هستم.
وای که چقدر این متنتون قشنگ بود.با تمام وجود هزاران بار لمسش کردم...دیدم پارسا کوچولو ور...توی اتاق عمل هر کاری تونستیم براش کردیم...چشمای قشنگش باز بود وبا زبون شیرینش شیرین زبونی میکرد...جتی یک درصدم فک نمیکردم دو روز بعدش خبر مرگشو توی NICU بشنوم.. خیلی دردناک بود بخاطر سپتی سمی فوت شد...
وای که من چقدر هر روز عذاب میکشم از این دیدن ها...از ضجه خونواده ها..از التماس ها...
خیلی قشنگ بود وحرف دل من بود...ممنون.
پاسخ تاراس : سلام بانو... ممنون ک اینجا آمدین. گلاره جان بسیار ب من لطف دارند...
مرسی بانو... پس شما هم تجربه شو دارین.... متاسفم... آدم خیلی ناراحت میشه :(
آرزو
جمعه 16 خرداد 1393 11:05 ق.ظ
سلام!!!من دوست گلاره هستم.بیهوشی هستم.
وای که چقدر این متنتون قشنگ بود.با تمام وجود هزاران بار لمسش کردم...دیدم پارسا کوچولو ور...توی اتاق عمل هر کاری تونستیم براش کردیم...چشمای قشنگش باز بود وبا زبون شیرینش شیرین زبونی میکرد...جتی یک درصدم فک نمیکردم دو روز بعدش خبر مرگشو توی NICU بشنوم.. خیلی دردناک بود بخاطر سپتی سمی فوت شد...
وای که من چقدر هر روز عذاب میکشم از این دیدن ها...از ضجه خونواده ها..از التماس ها...
خیلی قشنگ بود وحرف دل من بود...ممنون.
دریا
پنجشنبه 15 خرداد 1393 03:46 ب.ظ
سلام تاراس عزیز
امروز با وبلاگتون آشنا شدم و خوشم اومد.
جالب بود مطالبتون
خوشحال میشم شما هم به وبلاگم تشریف بیارید.
پاسخ تاراس : سلام بانو... ممنون. بسیار لطف دارین. حتمن میام :)
گلاره
سه شنبه 13 خرداد 1393 07:46 ب.ظ
انشاالله...اگه خدا بخواد...شما تشریف بیارین کرمانشاه...در خدمت هستیم...بی تعارف...


دوستت دارم...خیلی زیاد...!
پاسخ تاراس : مرسی گلاره. منم خیلی دوست دارم بیام. بی تعارف :D
:) :*
گلاره
پنجشنبه 8 خرداد 1393 06:28 ب.ظ
پست آقای آتش رو هم خوندم و دیدم...

قربون دختر لاغر اندام و ریزنقشم بشم با اون مانتوی قشنگش!
انشاالله دفعه بعد عکس بالاتنه ات رو هم بذاری که چشم مون به جمال شما روشن بشه...همونطوری که من گذاشتم...

کاش منم در کنارت بودم و گآش دوغ"های معروف خودم رو درست می کردم که کل جشنواره تون رو به حاشیه میذاشت و پدیده ی جشنواره میشد!!! یعنی اینقدر خوشمزه اس آش دوغ های گلاره...!
پاسخ تاراس : ممنون ك خوندیش :)
اوه! گول خوردى گلاره! :دى. من نه لاغرم نه ریز نقش :))
چقدر خوب میشد اكه باهامون بودى پس!! من آش دوغ میخوام :)

یه بار بیا تهران ببینیم همو بانو :))
گلاره
پنجشنبه 8 خرداد 1393 06:10 ب.ظ
گفتی از وقتی که درد این آدما رو دیدی،
دیگه چیزی نه اونقدر غنگینت می کنه و نه چیزی اونقدر خوشحال...!

بهت تبریک میگم که بزرگ شدی...
اونطوری که خدا دوست داره...
پیامبرت میخواد...
اون طوری که علی بود...

به جایی رسیدی که غم و شادی دنیا برات ارزشی نداره...
(غم و شادی بر عارف چه تفاوت دارد؟!؟!؟!)

البته امیدوارم سنگدل و بی احساس نشی و به این چیزها عادت نکنی...
که "عادت" بد دردیه... :((

کاش همیشه دلت پوست پیازی و نگاهت انسان دوستانه بمونه عزیزم...

کاش خدا دلت رو شاد کنه...
پاسخ تاراس : قربونت برم گلاره، تو لطف دارى٠٠٠
واقعن دعا میكنم خدا ب همه مون كمك كنه تا لیاقت پیدا كنیم ب دیكران كمك كنیم٠
سعى خودمو میكنم بانو٠٠٠
گلاره
پنجشنبه 8 خرداد 1393 06:02 ب.ظ
نمیدونم باید برای این پست چه کامنتی بذارم...؟!!!!

چقدر زندگی بعضی ها دردناکه...
آدم خجالت می کشه از اینکه به خاطر مشکلات کوچیک زندگی خودش گله و شکایت کنه...!!!

کاش میشد اون مادر 28 ساله ی بی گناه...بی گناه...بی گناه...که 14 سالگی اش و تمام جوانی و زندگیش،قربانی اجبار دیگران شد،صحیح و سالم از روی تخت بلند شه و بچه ی یه ساله اش رو بغل کنه و شیر بده...
کاش یکی با صدای بلند بهمون می گفت که طفل معصومش سالمه و ایدز نداره...
کاش جوان مردم،
دختر نوجوان مردم،
امید زندگی یه پدر و مادر،
روی تخت بیمارستان نمی افتاد و با مرگ نمی جنگید...

کاش خدا برای رنج های بشر کاری می کرد...
کاش هیچ کس مریض نبود...

کاش معتادهای ما داروهاشون رو برای خرید مواد نمی فروختند...!!!

خیلی شغل سختی داری بانو...
آدم چطور می تونه این همه رنج رو ببینه و مثل انار و انجیر،از دلتنگی نترکه؟؟؟

خدا صبرت بده....صبری زیبا...


بگذاشتی ام؛ غم تو نگذاشت مرا...
حقا که غمت از تو وفادار تر است...!

:(
پاسخ تاراس : سلام گلاره جان،
كاش میشد٠٠٠ كاش٠٠٠٠ این روزها همسرش بچه ب بقل جلرى ICU هست٠٠
و واقعن كاش آدمى درد مریض بودت رو نمیكشید٠٠٠
ممنون بانو، دعا كن برام بتونم دكتر خوبى بشم و خدمتى ب مردمم بكنم!
+ حقا،،،
آتش
سه شنبه 6 خرداد 1393 10:29 ق.ظ
سلام و صبح بخیر
و عید مبعث بر شما و خانواده گرامی مبارك باد
پاسخ تاراس : سلام و صبح بخیر بر شما و خانواده محترمتون،
خیلى سپاسگزارم، بر شما هم مبارك :)
رهگذر
دوشنبه 5 خرداد 1393 05:29 ب.ظ
راستی دکترجان در سفر اخیرم فهمیدم که حشرات از ته میوه انجیر وارد اون می شن و تخم ریزی می کنن و لاو حشره بعدها با تغذیه از میوه رشد می کنن و بیرون می یان! واسه همینه که می گن موقع خوردن انجیر خشک شده مواظب لارو حشرات باشید!!
من فقط کامنت های خوردنی بلدم دکترجان!!!
پاسخ تاراس : جدددى؟!
خیلى جالب بود! چشم :)
بله مشخصه! :)
رهگذر
دوشنبه 5 خرداد 1393 05:23 ب.ظ
دکترجان، تصاویر جشنواره رو دیدم و کلی افسوس خوردم که نبودم و چیزی نخوردم!!!
همیشه از این جشنواره ها دوست داشتم، فکر کنم ده، پانزده روز پیش در دانشگاه ما هم یکی برگزار شده بود. بو و مزه زندگی می ده!
پاسخ تاراس : ناراحت نباشین، ایشالا دفعه بعد :)
خب پس شمام جشنواره داشتین و كلى غذاى خوشمزه :)
رهگذر
دوشنبه 5 خرداد 1393 05:19 ب.ظ
دو قطره اشک برای اون اچ ای وی مثبتی که هیچوقت زیبایی های افرینش را ندید...
پاسخ تاراس : واقعن :(
آتش
یکشنبه 4 خرداد 1393 10:16 ب.ظ
سلام و عرض ادب
خوبید ؟ خوشید ؟ سلامتید ؟
خواستم یادآوری كنم كه خوب بعضی از مریضها هم
خوب میشن دیگه . من چند روز بود سرما خورده بودم
حالا امروز حالم خیلی بهتره . فكر كنم حال شما هم حالا
خیلی بهتر باشه و میخواهید كه یك پست شادو شوخ و شنگ
هوا كنید . نه ؟
پاسخ تاراس : سلام بر شما،
خوبم خدا رو شكر، شما خوبین؟ همسر گرامیتون خوبن؟ خب خدا رو شكر،
بله حتمن این كارو میكنم اگه وقت بشه :)
ن
یکشنبه 4 خرداد 1393 02:49 ق.ظ
خیلی ممنون. در مورد حجامت این درسته که میگن در حجامت خون کثیف از بدن بیرون میاد؟ یا نه ربطی نداره؟
پاسخ تاراس : سلام، ببخشید ك دیر جواب میدم.
با عرض پوزش جواب سوالتون رو دقیقن نمیدونم.یعنى رفتم كلى سرچ گشتم ولى اطلاعات قابل اعتمادى نیافتم ك بخوام خدمتتون عرض كنم و تو كلاسامون هم تا حالا در موردش توضیحى ندادن٠
حنا
شنبه 3 خرداد 1393 09:39 ب.ظ
باورم میشه دکتر ...
پاسخ تاراس : مرسی ک گفتی.
ن
شنبه 3 خرداد 1393 03:19 ق.ظ
سلام. میبخشید یک سوال. با معاینه میشه فهمید کسی سل داره یا نه؟ و این که چاقوکشی چه ربطی به سل داره؟
پاسخ تاراس : سلام بر شما. خیر. با معاینه و شرح حال فقط میشه مظنون شد. برای تشخیص قطعی 3 بار کشت و اسمیر نمونه خلط و عکس قفسه و ... میگیریم.
ربطی نداشت تنها برای تجسم بیشتر بیمار گفتم وگرنه احتمال میدم تهش یه تشخیص دیگه داشته باشه!
ستاریان
پنجشنبه 1 خرداد 1393 10:40 ب.ظ
خب یک سوال هم برام پیش آمد. اگر اکثر اچ ای وی مثبتها معتاد هستند و دارو رو میبرند ناصر خسرو می فروشند پس خریدار این داروها کیه؟
پاسخ تاراس : این سوال خودم هم هست! حتمن از استادمون میپرسم! :)
ستاریان
پنجشنبه 1 خرداد 1393 10:39 ب.ظ
سلام
من زمستون چند تا گل و گیاهی که داشتم با همه ی سعی و تلاشی که کردم از بین رفت بعنی بیرون می گذاشتم به خاطر نور، از سرما بیم یخ زدنش می رفت. می آوردم داخل، گرم بود اما نور کافی نبود. در هر حال وقتی خشک شدند تا مدتها دپرس بودم. شما که با انسانها سر و کار دارید مطمئنا با دیدن حال و روز بد مریضها، نباید هم از خودتون انتظار داشته باشید که حالتون خوب باشه.
البته به مرور عادت می کنید و البته من امیدوارم که نکنید!
پاسخ تاراس : سلام بر شما
مرسی بابت تمثیل تون. الان حس بهتری پیدا کردم! :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30