تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - نوبت من بودا!
دوشنبه 4 بهمن 1389

نوبت من بودا!

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :خاطرات ،

داشتم وبلاگ یکی از دوستان رو می خوندم که ایشون یه پست در باره ی لکنت زبان گذاشته بودم. یاد یه خاطره افتادم.

حدودا 12 سالم بود.  تازه رفته بودم کلاس اول راهنمایی.
اون موقع ها کمی لکنت زبان داشتم. مثلا اصلا نمی تونستم (ر) رو تلفظ کنم و جاش (ل) می گفتم.  البته بقیه اینارو می گفتن!

مدرسه ی جدید هر هفته یکی از بچه ها رو انتخاب می کرد تا برای نماز جماعتی که در مدرسه برگزار می شد مکبر باشه. یادمه مکبر شدن طرفدار زیاد داشت و هر کس انتخاب می شد کلی ذوق می کرد. منم بعد از چند روز دیدم خیلی دوس دارم اقامه و تکبیر و... بگم واسه همین رفتم دفتر و با کلی اصرار اسم نوشتم. مربی پرورشیمون گفت اسمت رو می نویسم حالا اگه نوبتت شد بهت خبر می دم.

منم هر هفته منتظر خبر بودم ولی....
تقریبا دیگه آخرای سال بود که این انتظار به سر رسید و گفتن هفته ی دیگه نوبت توئه. مربی گفت فقط خوب بلد باشی که یه وقت قاطی نکنی...
اینقدر خوشحال شدم که مسافت مدرسه تا خونه رو یه نفس دویدم تا به بقیه بگم...


 شب
 صدای زنگ آیفون اومد. (آقای پدر از سر کار اومده بودن!)
گوشی آیفون رو بر میدارم.
- بفلمایید
- سلام. منم.
- بابا! بلاخله هفته ی دیگه نوبت منه که موذن باشم!
- آفرین عزیزم خیلی خوبه!
- آله (همون آره!)
گوشی رو می زارم و در همین فکرم که دوباره صدای زنگ میاد.
-بله؟
- دخترم میشه درو باز کنی؟
- آم... ببخشید. یادم رفت.

خلاصه کلی با ذوق تمرین می کنم تا روز موعود فرا می رسه. سر کلاس فقط حواسم به ساعت بود. تا زنگ خورد به دوستم گفتم وسایلم رو جمع کنه و تندی رفتم نمازخونه.
بعد از این که اذان پخش شد من اقامه رو گفتم. اونجا هست که مکبر می گه (قد قامت الصلاه) بعد همه پا می شن قامت ببندن!
همون موقع خانم مربی میاد جلو می گه:
- تو چرا می گی الله اکبل؟؟
من
- چرا ( ر ) ت می زنه؟؟!!!
- نه نمی زنه خانم!
- آره میزنه.
- نه نمی زنه!
- می زنه!
همون موقع یکی از مکبر های سال بالایی میاد میگه: آره خانم می گه الله اکبل! من جاش بگم خانم؟
مربی: ببین بزار این جات بگه!
-  نه! نوبت منه! نمی خوام!
- ببین گناه داره ها میگی الله اکبل (با تاکید شدید روی ل)!!
خلاصه.... نذاشتن من تکبیر بگم همش بچه ها می گفتن برو هر وقت زبونت نگرفت بیا!

این ماجرا گذشت و با 3, 4 تا تمرین ساده ای  که گفتار درمان  باهام کار کرد این موضوع برطرف شد ولی هر وقت حرف از نماز جماعت می شه یا کسی رو می بینم که زبونش می گیره یاد این قضیه میوفتم!

8slrhh3njcnj2d7qqm4n.jpg
پ.ن1: امروز یه ماشین یاریس کنار خیابون پارک شده بود. روش بزرگ نوشته شده بود: ((دربست جهنم...!)) یه ecg برعکس هم زیرش چاپ شده بود!
پ.ن2: امروز تیتر اصلی یکی از روز نامه ها این بود: پس از نمایش صحنه های ناشایست در انتهای بازی ایران کره مامور ناجا گفت: چه ضرورتی دارد مسابقات فوتبال از رسانه ی ملی پخش شود؟!


دوستت
دوشنبه 18 بهمن 1389 11:23 ب.ظ
خوندم
پاسخ تاراس : عزیز دلی تو! هر کدوم رو خوندی برو جواب قبلی رو ببین!
کویر
شنبه 9 بهمن 1389 05:46 ب.ظ
ما بسی نظر داده بودیم ولی لینجا اثری ازش نیس
پاسخ تاراس : آم.... متاسفم. والا من هیچ نظری از شما دریافت نکردم و نظری از جانب شما رو هم پاک نکردم. باور کنید!!
کویر
شنبه 9 بهمن 1389 05:44 ب.ظ
چه حس بدی داره
پاسخ تاراس : بلی واقعا!
یاس وحشی
شنبه 9 بهمن 1389 11:40 ق.ظ
درود بسیار ... به روز هستم با یك خاطره و حرف دل ...
نوید
شنبه 9 بهمن 1389 08:48 ق.ظ
سلام ....
من هم بچگی هام برای خوندن قرآن و اینجور مسائل تو مدرسه خیلی ذوق داشتم ! سوتی هم زیاد دادم !
قلمتون خیلی خوب و روانه .... ایشالله كه موفق باشید.
پاسخ تاراس : ممنون.
ستاره
شنبه 9 بهمن 1389 08:01 ق.ظ
الهی ، چقدر بد جنس بودن
عاطفه
شنبه 9 بهمن 1389 01:49 ق.ظ
تاراس تو برو بخواب بچه ما رو که میبینی الاف و بیکاریم سر جلسه خوابت میبره اونقت اونجا باید بیام واست کبریت بذارم
پاسخ تاراس : آم.... من اگه بخوام برم میرم زبان می خونم آبجی!!! باشه !
ناهید
شنبه 9 بهمن 1389 01:17 ق.ظ
من دیگه باهاش در ارتباط نیستم
البته خیلی مغرور بود و اصلا دوست نداشت که با کسی در مورد این موضوع صحبت کنه
ولی ممنون که به اطلاعاتم افزودید
پاسخ تاراس : خواهش می کنم. پیروز باشید.
عاطفه
شنبه 9 بهمن 1389 01:06 ق.ظ
تاراس اینا دیگه چیه یاد بچه ی مردم میدی یه هو میبینی مندیبلشو اینقدر فشار میده میره میچسبه به سقف نیزال کاویتی میدونی اگه یه کم دیگه فشار بده! از اون طرف میچسبه به کف سنوس اسفنوئید! اون کیاسمای اپتیک بدبخت از همه جا بی خبر که نه سر پیازه نه ته پیاز چی گناهی کرده فقط به جرم اینکه روی سقف سینوس خونه ی آرزوهاشو دایر کرده باید تاوان پس بده!آخه این چه عدالتیه تاراااااااااااااااااااااااااااااااااااس
پاسخ تاراس : عاطفه من تو رو می خوام! هه هه! این جزوه ی زبان رو نمی خوام.
ناهید
شنبه 9 بهمن 1389 12:44 ق.ظ
جالب بود
من تو دانشگاه یه دوست داشتم که اتفاقا 2 سال هم از من بزرگ تر بود
اما هنوز نمی تونست "ر" بگه
اصلا به جاش هیچی نمی گفت
مثلا آقای بدری رو می گفت
آقای بد'یی
پاسخ تاراس : بهش بگو زبانشو از عقب به جلو روی سقف دهانش بکشه!
یا سعی کنه با زبانش به بینیش بزنه!!!
یا با دستش فک پایینش رو به بالا فشار بده و سعی کنه دهانش رو باز کنه!
عاطفه
شنبه 9 بهمن 1389 12:41 ق.ظ
آره والا! خنده رو خوب اومدی بریم یه جا که خورشیدش دروغ نیست!ا
پاسخ تاراس : آم.... بریم من پایه ی هر گونه عملیات اکشنی هستم!
عاطفه
شنبه 9 بهمن 1389 12:25 ق.ظ
تاراسی ببیین زهرا که اینطوری شمارش معکوس راه انداخته یاد لحظات قبل از اذونای سحرای!ماه رمضون میفتم!روزه داران عزیز به اذان صبح تا افق تهران فقط 10 دقیقه زمان باقی است!اینقدر استرس میگیری که لقمه غذا گیر میکنه تو فارینکست بعدش میپره تو لارینکست!
پاسخ تاراس : هه هه! :D
خدا بازم قسمت کنه از این انتخاب واحدای کذایی!! حداقل دور هم جمع می شیم می خندیم.
زهرا
جمعه 8 بهمن 1389 11:51 ب.ظ
همه چی آروووومه ... تو به من دل بستی....
10 دقیقه تا انتخاب واحد
پاسخ تاراس : هه هه! infusion stress داری ها!
زهرا
جمعه 8 بهمن 1389 11:19 ب.ظ
من بسیال این شلغم داداشی لو دوست دالم....ببین چجولی کامنت گذاشته
من اصلا به عقلم نلسید که اینجولی بذالم
حالا بلای جبلان.... تا پست جدید نذالی همینجولی مینویسم آبجی
پاسخ تاراس : راست می گی. فدات.
مهسا
جمعه 8 بهمن 1389 08:31 ب.ظ
سلام عزیزم...
اخی.... چه آدم احمقی بوده!!!
من که تخته کردم بلاگمو!!!
ولی می خونم وبلاگت را!!!
پاسخ تاراس : درود.... بانو می گفتی یه گاوی گوسفندی چیزی زیر پات زمین می زدیم! دم این انتحاب واحد گرم که تو رو به من رسوند!!:D
ممنان.
والا من که هر روز وبلاگت رو چک می کنم. بعد می گه موقتا در دسترس نیست! منم می گم موقتا! می یادش... ولی انگار زهی خیال باطل... خلاصه اینکه همه جوره به یادتیم!
پ.ن: داشتی الان جوابم از کامنتت بیشتر شد؟!!
چرت و پرت های یک شلغم
جمعه 8 بهمن 1389 08:27 ب.ظ
زیاد حلف زدم دکتل نههههههه
پاسخ تاراس : خیر مهندسی...
چرت و پرت های یک شلغم
جمعه 8 بهمن 1389 08:27 ب.ظ
لاستی ما هم دلبست میلیم جهنم امیدوالم شما یه وقت دلبست نگیلیدااااااا
پاسخ تاراس : نه اتفاقا منم بدم نمیاد. پایم!
چرت و پرت های یک شلغم
جمعه 8 بهمن 1389 08:26 ب.ظ
لاستی چلا نذاشتن تو مکبل بشی هااااااا
خودم بلات حالشونو میگیلم
پاسخ تاراس : آخ جون دعوا!
چرت و پرت های یک شلغم
جمعه 8 بهمن 1389 08:25 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااااااااام دکتر جون خودم
چطوری تو؟؟؟خوبی که؟؟
ما باز نیز هم امدیم
پاسخ تاراس : سلام. ممنون. بس عجبی که قدم رنجه کردید مهندس!
زهرا
جمعه 8 بهمن 1389 08:24 ب.ظ
گاه با یک گل سرخ ، گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در پس این باران ، گاه باید خندید بر غمی بی پایان
up
پاسخ تاراس : آمدیم بانو.
عاطفه
جمعه 8 بهمن 1389 03:58 ب.ظ
سلام تاراس جونم.میگم دیروز یادم رفت بگم خیلی از خواهرت خوشم اومد سلام منو بهش برسونخیلی خوب شد که آوردیش!
پاسخ تاراس : آره. عزیز جان. آبجی منم می گفت دوستت (منظورش تو بودی) چقدر ناز صحبت می کنه! کلا ایشان نیز هم!
یاس وحشی
جمعه 8 بهمن 1389 03:56 ب.ظ
درود بسیار ...
سپاسگذارم از حضورتون دروبلاگم ... ممنون.
این پست و پست توهم خیانت را خواندم ... خوب و روان می نگارید ...
با اجازه ی شما لینكتان می كنم.
پاسخ تاراس : ممنان. لطف دارید.
کرگدن دل نازک
جمعه 8 بهمن 1389 03:48 ب.ظ
سلامم
ممنون بابت تبریک!
من الان دو روزه ام!
پاسخ تاراس : سلام.خواهش می کنم. به سلامتی!
علی لرستانی
جمعه 8 بهمن 1389 01:23 ق.ظ
سلام
خاطره جالبی بود...
منم تو کودکی گاهی بد دسته گلایی به آب میدادم!!!
پاسخ تاراس : سلام. ممنان.
ف@طمه
جمعه 8 بهمن 1389 12:58 ق.ظ
آخی نازی آخر آرزو به دلت گذاشتن
پاسخ تاراس : اونم چه آرزو به دلی!
hamid
پنجشنبه 7 بهمن 1389 10:41 ب.ظ
جه خاطره ای
دکتر کریمی
پنجشنبه 7 بهمن 1389 10:06 ب.ظ
سلام خانم دکتر

خوشحال میشم وقتی مطلبی را با تمام وجود می خوانید و به این موضوع یقین دارم که در آینده از پزشکان خوبی خواهید شد.

البته اگر چند هفته ای نتونستم پست جدید بگذارم پوزش می خواهم ولی سعی می کنم هر از گاهی به وبلاگ همسایه های محترم سر بزنم.

با آرزوی دلی شاد برای تمامی همکاران
پاسخ تاراس : درود بر شما. ممنان.
هر طور صلاح می دونید. ما همچنان خواننده ی وبلاگ حضرت عالی هستیم.
زهرا
پنجشنبه 7 بهمن 1389 09:44 ب.ظ
یه سوال حرفه ای داشتم:
نظرت در مورد آزادی بیان چیه؟
راستی اون قسم نبوداشوخی بودناراحت نشی رفیق
پاسخ تاراس : ببین عزیز جان کلا آزادی بیان چیز خوبیه! همان طور که مملکت آزادی بیان داره بلاگ من هم آزادی بیان داره شدید!
نه آبجی ناراحت نشدم.
عاطفه
پنجشنبه 7 بهمن 1389 09:33 ب.ظ
دلیل دوم:کمی قلدر بودیم به هنگامه ی طفولیت بقیه را میپیچاندیم جایشان مکبر میشدیم
پاسخ تاراس : ای ول!:D
البته بر عکس ما در طفولیت!
عاطفه
پنجشنبه 7 بهمن 1389 09:30 ب.ظ
یادم دفت تو قبلی اسممو بنویسم من خودمم نه من منم!
پاسخ تاراس : بلی بلی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30