تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - بنی آدم اعضای یکدیگرند جدا؟!
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390

بنی آدم اعضای یکدیگرند جدا؟!

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :روز نوشت ،

سلام. بزارید همین اول بگم 4شنبه امتحان داریم. خداوند ما را تا آن روز صبر ایوب دهاد! بسی نیازمند دعایتان هستیم.
امروز صبح مثل همیشه به مدد سیستم حمل و نقل عمومی خود را به یونی رسوندم. ایستگاه اتوبوس جلوی دانشگاهمون  نزدیک یک پل هوایی هست که برای رسیدن به یونی وقتی از ماشین پیاده شدید باید به وسیله ی اون پل هوایی برید آن سمت اتوبان که دانشگاه هست. و اینکه اون پل هوایی پله های برقی داره.
داشتم می گفتم! امروز که از ماشین پیاده شدم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد این بود که یه زوج میانسال جلوی پله های برقی بودند و انگار یه مشکلی داشتن. بعد از حساب کردن کرایه به سمت پل رفتم تا برم آن سمت اتوبان. کمی که بهشون نزدیک تر شدم تازه فهمیدم قضیه چیه!
یه زوج میانسال. آقاهه قد بلند و 4 شونه و خانمه قد کوتاه و بسیار نحیف. خانمه دست همسرش رو گرفته بود و بهش اصرار می کرد که سوار پله برقی بشه. اما آقاهه که شدیدا مریض بود (گمونم سکته کرده بود. شایدم نیمه فلج بود.) می ترسید پاشو بزاره روی پله. یعنی خب نمی تونست.
خلاصه از خانمه اصرار و از همسرش انکار! با کلی مکث بهشون نزدیک شدم. داشتم فکر می کردم بهشون پیشنهاد کمک بدم ولی بعد با خودم گفتم شاید آقاهه خوشش نیاد! خب بلاخره مرده, غرور داره! شاید دوست نداشته باشه یه خانم بهش کمک کنه!
بعد دیدم قضیه جدیه! خانمه با تمام وجود داره دست آقاهه رو می کشه و آقاهه با تمام وجود ورودی پل رو چسبیده و داره مقاومت می کنه. گفتم: ((می تونم کمکتون.....)) ولی جمله ام ناتموم موند بین هیاهوی این دو نفر!
خانمه که دید من خیلی وقته ایستادم یه لبخند بهم زد و بهم راه داد که رد شم. خلاصه همش تو حال بگم نگم بودم که دیدم یه آقایی داره به سمتمون می یاد. بسی در نهان خاطرم ذوقیدم که الان می یاد و بهشون کمک می کنه.
واسه همین رد شدم و رفتم سوار پله برقی شدم. ولی زهی خیال باطل! آقاهه انگار وسط مسابقه ی فوتبال آمریکایی بود! با چابکی تمام از زیر دست خانمه شیرجه زد و با جهشی شگفت انگیز 3 تا پله رو پرید و دقیقا روی همون پله ای که من ایستاده بودم فرود اومد! به اون زوج یه نگاهی کرد و سرش رو به علامت تاسف چند بار تکون داد و خطاب به من گفت (هر چی فکر می کنم یادم نمی یاد چی گفت!) ولی من اون موقع تو دلم بهش گفتم خب می رفتی کمک!
جمعیت پیاده شده از اتوبوس پشتشون جمع شده بودن ولی در عجبم توی اون جمعیت یک مرد نیومد دست اون آقا رو بگیره! خانمه پاش رو گذاشت رو پله برقی داد زد بیا بیا من رفتم! اقاهه هم شکسته شکسته داد می زد: نمی تونم به خدا نمی تونم!
آقاهه نرفت در حالی که دست هم رو محکم گرفته بودن. پله برقی داشت خانمه رو می برد در حالی که آقاهه دستش رو می کشید. خانمه چند پله عقب عقب اومد و در نهایت داشت می افتاد که دوباره برگشت پایین! خلاصه من به بالای پله برقی رسیدم و دیدم چون دیگه کاری از دستم بر نمی یاد به سمت یونی روانه شدم.  ولی.... سخت پشیمان شدم که چرا کمکشون نکردم. به خودم گفتم اگه الان دلیلت برای انجام ندادن کاری که از دستت برمی یومد این باشه, پس بعدن که دکتر شدی چطور می خوای مفید باشی؟ [آیکون تاراس نادم!]
 شایدم بگید اصلا نباید کمکشون می کردم! یا اینکه اصلا یک همچین موضوعی خیلی پیش و پا افتادست که اصلا فکرتو مشغول کنه؟ یا خیلی عادی و معمولی هست این گونه دردها! نمی دونم! ولی به قول یکی:
ممکنه اینا رو برای دیگران بگی بهت بخندن. آخه زشتی ما آدما شده واسمون عادت!
تاراسی چشماشو بست به روی درد مردم امروز.. خدایا ببخشش! [آیکون تاراس مبتلا به عذاب وجدان!]

پ.ن: خدایا سایه ی هیچ پدر و مادری رو از سر بچه هاش کم نکن!


Stone
پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 07:11 ب.ظ
به نظز من که شما بهترین کار رو کردیدشما دکتر خیلی موفقی میشید فکر کنم استاد روانشناسی باید از شما یک تعریف جانانه می کرد ولی به علت شلوغی اندک کلاس موفق به دیدن شما نشده(فکر می کنم در تشخیصشون در اون روز اشتباه کردن)
پاسخ تاراس : درود فراوان. شما به بنده بسی لطف دارید و داشتن همکلاسی مثل شما باعث افتخار منه! (اینو جدی گفتم الان!)
البته من تشخیص اون روز استاد روان رو به خاطر نمی یارم.
دوستت
دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 09:11 ق.ظ
… ……… … … … $
$… … …… … .$… $
$$… … … … $… … $
$$$… … … $ … … …$
$$$$… … $ … … … …$
$$$$$… $ … … … … …$
$$$$$$$$$$$$$$$……… $…$…$…$… $
$$$$$$$$$$$$$$ … … … … …… … $
$$$$$$$$$$$$$… … …… … ………$
$$$$$$$$$$$$… … … … ……… $
$$$$$$$$$$$… … … … … …$
$$$$$$$$$$… … … …… …$-._.-._.-[ا????][ی????][ل??][ی??][ا??]-._.-._.-
$$$$$$$$$$$… … … … … .$
$$$$$$$$$$$$… … … …… … $
$$$$$$$$$$$$$……… … …… … $
$$$$$$$$$$$$$$ … … … … … … $
$$$$$$$$$$$$$$$………$…$…$…$…$
$$$$$…$… … … … … $
$$$$… …$… … … … $
$$$… … …$… … … $
$$… … … …$… … $
$… … … … …$… $
… … …… … … $

--------------------------------------------------------------------------------
پاسخ تاراس : عزیزی.
دوستت
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 09:08 ق.ظ
مهندس هادی
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 06:03 ب.ظ
دکتر هرچی فکر کردم دیدم نمیشه نمیره بیرون
پاسخ تاراس : این نیز بگذرد. سخت نگیرید.
سارا جونت
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 01:10 ق.ظ
نه آبجی جونم این چیزا هنوزم عادی نیست
حداقل من هم وقتی میبینمشون دلم به درد میاد
در مورد دعای آخرتم الهی آآآآاااااااآآمیییییین
پاسخ تاراس : سلام آبجی جونم. عزیزی شما.
pink
دوشنبه 12 اردیبهشت 1390 01:07 ق.ظ
چرا کمک نکردی..(وجدان بیدار)
پاسخ تاراس : آم..... پشیمانیم!
یک ماما با چکمه های سفید
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 09:37 ب.ظ
سلام تاراسی منخوبی دوست جونم؟
یه عالمه دلم واست تنگولیده شده بود
پاسخ تاراس : سلام مستانه جونم. ایدوست.... تو که هر بار ما رو کلی تو دلواپسی می زاری. حداقل یه خبر بده استرس نکشیم مادر!
سپیدجامه
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 05:00 ب.ظ
خیلی خوبه که آدم کارای خودش رو برای پیدا کردن اشتباهش بررسی کنه چون دیگه بی خیالی وبی مسئولیتی سراغش نمیاد.
کاش این چیزا هیچ وقت برامون عادی نشه!
پاسخ تاراس : درسته امیدوارم.
دوستت
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 12:30 ب.ظ
پاکترین هوای دنیا متعلق به این لحظه است لحظه ای که دلم هوایت را میکند
پاسخ تاراس : از همین آیکونی که گذاشتی یه دو جین نثارت ای دوست...
دوستت
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 12:27 ب.ظ
شعر رو واسه تو نوشتم عزیزم
پاسخ تاراس : عزیزی بانو.
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 12:26 ب.ظ
از گل واشده ی دورترین بوته خاک
به تو ای دست سلام
حالت ایا خوب است؟
روزگارت ابیست؟
همه اینجا خوبند
نی لبک میخواند
قلصدک میرقصد
باد عاشق شده است
فکر من باش که من فکر توام
پاسخ تاراس : ممنون. می گم من و این همه ذوق مرگی محاله!:D
دوستت
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 11:57 ق.ظ
منظورم دین و زندگی 2 دبیرستانه
کلاس دینی شروع میشود.....

نفس 2 نوعه
1 نفس اماره
2نفس لوامه
ادامه بدم یا یادت اود حافظه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ تاراس : داره یه چیزایی یادم می یاد بانو!
فروشنده
یکشنبه 11 اردیبهشت 1390 12:48 ق.ظ
میگم تو که انقدر زود دچار عذاب وجدان میشی خوب میرفتی کمکشون میکردی..
این دوره زمونه بعضی وقتها میخوای به یکی کمک کنی طرف ناراحت میشه که چرا تو کارشون دخالت میکنی..
خیلی ها خودشون دوست ندارن بهشون کمک بشه
پاسخ تاراس : دقیقا! منم به همین خاطر تردید کردم!
شاهین
شنبه 10 اردیبهشت 1390 06:27 ب.ظ
وبلاگ جالبی دارید
به ما هم سر بزنید و یه نظری در مورد خاطرات من بدهید... یه چند روز بعد هم یك نظر سنجی داریم حتما بیایید
فلفلی
شنبه 10 اردیبهشت 1390 10:06 ق.ظ
الهی امین ....دقیقا مثه منیااا كلی استخاره میكنم كه یه كاریو بكنم و بعدش وجدان درد..به هر حال این نشون میده كه هر كی به امید همسایه بمونه ...چی؟؟؟؟
پاسخ تاراس : گرسنه می مونه!
zahra
جمعه 9 اردیبهشت 1390 05:35 ب.ظ
nazare man koo?
پاسخ تاراس : تو خودت نیستی مادر, می خوای نظرت باشه!؟:D
مهندس هادی
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 07:14 ب.ظ
چون کاری نکردی بعیده
پاسخ تاراس : درود فراوان.
اهوی وحشی
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 11:54 ب.ظ
*میسازین
پاسخ تاراس : بلی بلی.
اهوی وحشی
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 11:54 ب.ظ
سلام بانو
داشتم رد میشدم گفتم ی حالی ازت بپرسم
خوبی؟ با درسا ؟ میشازین با هم یا در جنگین

پاسخ تاراس : سلام بانو. ممنون که سر زدی. می سازیم. (نسازیم چه کار کنیم؟) سلام می رسونن خدمتتون.
جلال
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 11:08 ب.ظ
سلام بر همسایه خوب ما

برای دعای شما آمین می گویم

به امید دیدار
پاسخ تاراس : سلام بر شما.
ممنونم.
آوادخت
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 07:07 ب.ظ
مهم نیته آباجی
بعدها اینقدر عملی به آدما کمک کنیییییی
حالا ازین فرصتها زیاده..یه دفعه دیگه
پاسخ تاراس : انشا ا... آوا جان.
محمدجواد
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 04:09 ب.ظ
مهندس هادی
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 03:42 ب.ظ
دکتر جان از تو بعید این کارا خدایا این دکتر ما را ببخش
پاسخ تاراس : چه کاری از من بعیده؟ من که کاری نکردم!
دوستت
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 02:18 ب.ظ
به گمانم یادت پنجره احساسم را میکوبد
چرا که در دلم هوای داتنگی بپاست
پاسخ تاراس : ای بابا دوست. پنجره ی شکسته ی ما رو چی می گی؟
دوستت
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 02:02 ب.ظ
راستی به محمد جواد بگو من تاحالا تست نکردم ولی شنیدم گوشت ادم تلخه
جدیدا کشتار با اره برقی در تگزاز رو دیدی محمد جواد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ تاراس : آقای محمد جواد با شما بودن گمانم!
دوستت
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 02:00 ب.ظ
سلام عزیزم
خیلی خودتو ناراحت نکن
ولی به خودت قول بده برای کمک کردن به ادمای اطرافت
1/خودت رو جای طرف مقابل بزاری ببینی از کمک دیگران ناراحت میشی یا نه
2/ببین اون لحظه برای کی ؟یا بهتر بگم به حرف کدوم نفست داری کاری رو انجام میدی
گاهی وقتا کارای خوب در نظرمون اشتباه یا گناه بحساب میاد

به امید خوشحالی روز افزون
پاسخ تاراس : سلام دوستی. چشم! (ولی نمی شه!)
فارسی صحبت کن مادر جان. (مورد 2 رو متوجه نشدم یعنی چی؟)
ناهید کوچولوو
چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 12:57 ق.ظ
سلام تاراس
بعضی موقع ها این عذاب وجدان خیلی ادمو اذیت میکنه.
وجدان بیدار....
پاسخ تاراس : سلام ناهید جون. ما که کلا با عذاب وجدان قرار داد داریم!
nazi
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 10:52 ب.ظ
eshkali nadare
ishalla dar ayande har kari mitoonid vase bimaratoon anjam midid
پاسخ تاراس : خدا کند که فقط آن زمان برسد.
نرگس
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 08:11 ب.ظ
تاراس جون خوبه تو حداقل ز ذهنت جمله برم کمک کنم گذشت.
پاسخ تاراس : چه فایده وقتی عملی در کار نبود!
مهسا
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 05:52 ب.ظ
kheiiiili dooset daram fateme
پاسخ تاراس : منم همینطور دوست عزیزم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30