تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - بهشت زیر پای مادران است
چهارشنبه 10 آذر 1389

بهشت زیر پای مادران است

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :دلنوشته ،

همیشه به این اعتقاد داشتم (و دارم!) که بزرگ کردن و تربیت کردنه یه بچه خیلی لذت بخشه و البته زیادم سخت نیست.
دیشب کشیک کاری خاله و شوهر خالم با هم تداخل داشت و واسه همین 2 تا دختر خاله هام (کیان 5 ساله و الیکا ی 10 ساله) خونه ی ما بودن.از قضا آقای پدر هم نبودن. وقتی از باشگاه رسیدم خونه کلی باهاشون بازی کردم و کارتون دیدیم!
وقت خواب
- فاطمه, ما کجا بخوابیم؟
- هر جا دوست دارید. رو تخت خواهر خانومی( که ایشون هم نیستن) یا پیش مامانم.
- میشه پیش تو بخوابیم؟
- باشه برید تو تخت من.
از آنجا که منم از ارتفاع تخت طبقه 2 می ترسم کنار تختم روی زمین خوابیدم.
ساعت12:43
یه دفعه الیکا گرومبی از روی تخت می خوره زمین و چون سقوطش روی من هم overlap داشت جفتمون وحشت زده از خواب می پریم! و چند ثانیه با چشما ی از حدقه بیرون زده به هم نگاه می کنیم.
-هیچی نبود الیکا جون از تخت افتادی, برو بگیر بخواب.
- چرا صبح نمی شه!
ساعت 1:15
کیان از اون سمت تخت با سر می ره توی دیوار و با صدای گریش از خواب بیدار می شم. بقلش می کنم و آرومش می کنم.
ساعت 2:30
کیان بیدارم می کنه!
- میشه بقلت بخوابم؟
-چرا پیش آبجی رو تخت نمی خوابی؟
-آخه خیلی گرمه!
-باشه بیا پیشم.
پا می شم شوفاژ رو خاموش و کمی در ایوون رو باز می کنم. چند min بعد 2 تا عطسه نثاره صورتم می شه. پا می شم درو می بندم!
ساعت 3:15
- فاطمه بیدار شو. من تشنمه!می ترسم تنهایی برم آشپزخونه.
می رم براش آب می یارم.
در یک ساعت بعدی اینقدر وول می خوره و تو خواب حرف می زنه که نمی تونم بخوابم!
ساعت 4:30
- فاطمه من گشنمه!! لقمه بهم می دی!
با تلاش مضاعف خودمو به آشپز خونه می رسونم و 1 دونه تخم مرغ درست می کنم. ساندویچش می کنم و می دم بهش.
- آخه مگه تو نمی دونی من نمی تونم اینو بخورم. خیلی بزرگه!
تکه تکه می کنمش و بهش می دم. هر کدوم هم بزرگ بود خودم با انگشتم فشارش می دم تو دهنش!
- کیان جون بخوابیم جونه من!
- بریم دستشویی!
ساعت 5
مادر خانومی رو واسه نماز بیدار می کنم و می رم پیشش می خوابم.
ساعت 7
یکی گوشام رو می کشه!
- بیدار شو فاطی خوابالو! خاله واسمون لیمو شیرین گذاشته, بریم با هم بخوریم.
در پایان گمانم باید کل امروزو استراحت کنم تا خستگی دیشب از تنم در بیاد!
خدایی بچه بزرگ کردن چقدر سخته! مادر خانومی ممنونم ازت.


پ.ن1: دوستان وقتی این پست رو نوشتم از خستگی خوابم برد. و بعدش هم چون فردا تولد 6 سالگی کیان هست خونه ی خالم بودم و داشتیم غذا های فردا رو آماده می کردیم و تازه برگشتم خونه. پس شرمنده اگه نظراتتون دیر تایید شد!


z.a.nahid
دوشنبه 15 آذر 1389 01:04 ق.ظ
نمیدونم چرا درس عبرت نمیگیرمكم مونده بود نوشتن جزوه اعصاب كرانیالو قبول كنم یاده فلاكت جزوه ساقه مغز افتادم قبول نكردم {فكر كنم اگه قبول میكردم جزوه برای ترم بعد حاضر میشدراستی ساقه مغز تو انتشاراته !
پاسخ تاراس : حتما می گیرم. ممنون. دقت کردی این همه واسه بافت زحمت کشیدیم تو امتحان نیست؟
z.a.nahid
دوشنبه 15 آذر 1389 12:33 ق.ظ
سلام بر دوست عزیزم.وبلاگ جدید مبارك.{ولی خودمونیم یاد petros part temporalافتادم }
پاسخ تاراس : سلام. مرسی. والا منم هر وقت تو رو در حال جزوه نوشتن می بینم یاد پتروس می افتم که!
فاطمه
یکشنبه 14 آذر 1389 10:47 ق.ظ
بازم سلام مجدد انقدر مطالبت قشنگو خوندنیی كه دوست ندارم برم تازه دلممم برات تنگ سده
پاسخ تاراس : وای سلام فاطمه جون! منم دلم واسه تو و بقیه ی بچه ها تنگ شده. امیدوارم زود ببینمت!
من که تقریبا هر روز فرهنگسرام! شما ها آفتابی نمی شید.
زهرا جونت
شنبه 13 آذر 1389 11:01 ب.ظ
اصلا قهرم...
تو منو دوست نداری....
پاسخ تاراس : آم.... قهر؟!! شما عزیز مایید.
mozhgan
شنبه 13 آذر 1389 09:29 ب.ظ
از زحمات بی شائبه ی شماممنونم توصیه من به شما ااین است:
1.ازدواج نکنید.
2.بچه دار نشوید.
پاسخ تاراس : خواهش می کنم خاله جون!
negin
شنبه 13 آذر 1389 08:33 ب.ظ
s. vaghean k kheyli saboori. man jat boodam kaleye jofteshoon ro b divar mizadam.
پاسخ تاراس : آم... چه خشنی دوست جون! اینجا خانواده زندگی می کنه!
زهرا جونت
شنبه 13 آذر 1389 06:51 ب.ظ
بابا عاطفه حالمونو به هم زدی....
پاسخ تاراس : ویلی نیلی اینجا وبلاگه منه!
همینه که هست.
عاطفه
شنبه 13 آذر 1389 02:57 ب.ظ
میدونی اگه هر کسی جز تو اینا رو تعریف میکرد باور نمیکردم !اما تو یه چیز دیگه ای آدم باید خیلی مهربون باشه تا بتونه اینطوری از بچه ها مراقبت کنه .خیلی صبور و مهربون و خوش قلبی فاطمه .همونقدرم که مهربونی دوست داشتنی و یه رنگی .دوستت داریم تا آخرش عزیز مهربان
پاسخ تاراس : عاطفه چقدر هندونه دادی الان!! ممنون.
زهرا جونت
جمعه 12 آذر 1389 02:20 ب.ظ
سلام دوست جون...من فردا باید 2 تا جزوه آنا تحویل بدم هنوز کاری نکردم...
2 شبه که فقط3 ساعت خوابیدم...الانم چشمامو با چوب کبریت باز نگه داشتم....خدا کنه تموم شه...
پاسخ تاراس : 2 تا؟؟!! مسئولیت!!
عوضش من این چند روز لای درس رو باز نکردم.
صبح یه ذره ecg خوندم الانم دارم lecture آنا آماده می کنم!
سمیه
پنجشنبه 11 آذر 1389 11:07 ب.ظ
سلام خانم دکتر با اجازه میلینکمتون!شما هم اگه خواستید!
پاسخ تاراس : ممنون. با چه اسمی دوست دارید لینک شوید؟
حمید
پنجشنبه 11 آذر 1389 05:42 ب.ظ
تولدش مبارک
پاسخ تاراس : ممنون!
سمیه
پنجشنبه 11 آذر 1389 04:17 ب.ظ
سلام خانم دکتر.حالتون چطوره؟وب قشنگی دارید خوش به حالت داری پزشکی میخونی البته خوش به حال من که قراره پزشکی بخونم.
پاسخ تاراس : ممنون. خوش به حالتون. موفق باشید.
مهسا
پنجشنبه 11 آذر 1389 01:28 ب.ظ
تو دوست خیلی خوبی هستی!
پاسخ تاراس : u too. take care of ur self abji jan
علی نژاد
پنجشنبه 11 آذر 1389 01:26 ب.ظ
خطاب به دوست گرام:
منم دقیقا نمی دونستم! شما فرمودید رفتم search کردم.
پ.ن مخفف پی نوشت می باشد.
در انتهای پست بهشت زیر .... 2 تا نکته با عنوان پی نوشت (پ.ن) اضافه کردم که اولیش پاسخ نظر قبلی حضرت عالی و تعدادی از دوستان بود.
ممنون بابت لطفتون.
مهسا
پنجشنبه 11 آذر 1389 01:24 ب.ظ
ببخشید فاطمه جون!
حالم بد بود! خیلی بد!
تقریبا مردم!
پاسخ تاراس : دختر دلواپس شدم! حالا خدا رو شکر که الان خوبی.
*
پنجشنبه 11 آذر 1389 10:54 ق.ظ
fatemeh vali sabre to khodaEsh kheili ziadtare!
پاسخ تاراس : ممنان.
*
پنجشنبه 11 آذر 1389 10:51 ق.ظ
poste kheeeili ghashangi bud!
Ye bar pesar daE ye man ba ma be baghemun umad!shab mogheye khab tamame modat dastamo tu dastesh gereft:(،farda sobhesh didam pashe ha che balaE saram ovordan!pasheye malariasham unjuri nish nemizad:((be ghotre 2cm baramade o ghermez..ke vaghti mikharundam khun miumad:(
In pesar ke be tazegi shatranj yad gerefte bud,vadaram kard tamame ruzo bahash bazi konam,akhare shab nashe shode budam:(
badish ineke hichki mese man hosele nadare :(hame yejuri az sare khodeshun va mikonan!!
پاسخ تاراس : ممنون عزیزم.
پسر داییت رو بده به ما! ما شطرنج دوس داریم!
زهرا جونت
چهارشنبه 10 آذر 1389 10:06 ب.ظ
یعنی انقدر خسته ای که نیومدی نظرامو تایید کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه یه شب مجبور شی منو بخوابونی پیش خودت چیکار میکنی پس؟
پاسخ تاراس : قبلش خود کشی می کنم!
Zohre
چهارشنبه 10 آذر 1389 07:41 ب.ظ
Basi jaleb bud!
Ma ke bache budim enghad mami ro azyat nemikardim:-P
پاسخ تاراس : من هم همینطور. ممنون.
Stone
چهارشنبه 10 آذر 1389 07:14 ب.ظ
پس خسته نباشید عجب شب سختی داشتید البته بنده نیز این تجربه را با سه پسرخاله شیطان كه همینجوری وقتی به هم می رسند از در و دیوار بالا می روند را داشتم!!البته الان خیلی دلم می خواست یك شب مثل شما با دختر خاله هایتان ، من هم با پسر خاله هایم دوباره جمع بشیم.البته فكر كنم این دفعه خودم هم بهشون اضافه بشم تازه برید خدا رو شكر كنید كه به صورت تكه تكه خوابیدید برای اینكه بنده آن شب اصلا نخوابیدم.تازه ساعت 3 نصف شب یكدفعه بینشون دعوا شد نمیدونستم یك نفری چه جوری جداشون كنم عجب شبی بود البته چند بار دیگر هم 3 تایی خونه ی ما اومدند ولی خوشبختانه فرداش تعطیل بود نه مثل اون شب كه فرداش تا ساعت 5 بعد از ظهر مدرسه بودم وای خدای من چه روز مرگباری بود ...خیلی متن قشنگی بود بنده رو كه به خاطرات گذشته بردید و كلی شاد كردید مرسی
پاسخ تاراس : خواهش میکنم. ممنون بابت متن. متصور شدم خدا صبرتون بده.
در ضمن بنده, حضرت عالی رو همون موقه به جا آوردم. ولی چون 100% یقین نداشتم چیزی نگفتم.
به پ.ن پست اصلی هم یه نگاهی بندازید.
بازم لطف کردید نظر دادید.
آوادخت
چهارشنبه 10 آذر 1389 06:22 ب.ظ

چه با مزه نوشتی.یاد خودم افتادم.مامانم پایین تخت من میخوابید و من نصفه شبی میفتادم روش.همینجوری که گفتی: گرومپ
کوچیک بودم خب.خودم نمی دانستم صبح مامانم تعریف میکرد
با چه اسمی لینکت کنم؟
راستی خیلی سپاس بابت پیوند کردن من
پاسخ تاراس : دنیای بچه ها خیلی جالبه.
ممنون که نظر گذاشتید.
تاراس خوبه!
زهرا جونت
چهارشنبه 10 آذر 1389 05:26 ب.ظ
حالا فاطمه جون مامان جون من فردا میخواد بره مشهد .... من بیام پیش تو؟
منو شب پیش خودت میخوابونی؟
ساعت 3 نیمه شب همبرگر برام درست میکنی؟
برام لالایی میخونی؟
جزوه هامو برام مینویسی؟

به جام تا صبح درس میخونی؟
منو بوس میکنی؟
بغلم میکنی که گریه نکنم؟
.
.
.
.
.
.
حالا بیام خونتون؟
پاسخ تاراس : همبرگر؟؟!! فقط نون و ماست می دم بهت!
زهرا جونت
چهارشنبه 10 آذر 1389 05:20 ب.ظ
من که هر چی فکر میکنم چجوری محبتای مامانمو جبران کنم نمیدونم....

فقط اذیتش میکنم...
پاسخ تاراس : هر کاری هم انجام بدیم نمی تونیم یه ذره از محبت هاشون رو جبران کنیم!
زهرا جونت
چهارشنبه 10 آذر 1389 04:26 ب.ظ
ما که کلا تو خونه دست به سیاه وسفید نمیزنیمبه خاطر همین کسی ازمون انتظار نداره ازین کارای طاقت فرسا انجام بدیم...
ولی اگه حوصلشو داشته باشم و باهاشون بازی کنم خداییش اونوقته که میبینم خیلی هم شیطون نیستن...آخه گناه اونا چیه که دوست دارن بیان خونه مامانیشون ولی چون من درس دارم باید ساکت باشن؟
پاسخ تاراس : من که هر وقت بچه ها دوست دارن تو اتاقم بازی کنن و من درس دارم می رم پشت بوم!
زهرا جونت
چهارشنبه 10 آذر 1389 04:22 ب.ظ
ما که 5 تا ازین بچه های شیطون داریم....
بهت گفتم که چجورین؟
حالا 4 تاشونو آدم میتونه تحمل کنه چون به دل میشینن ولی یکیشون.....وای ....خدا چی ساخته؟
اگه ببینیش اون وقته که به عظمت خدا پی میبری
پاسخ تاراس : ذکر خیرشون رسیده!
یه پسر خاله 7 ساله دارم هر وقت منو می بینه میگه تو منو دوس نداری!(البته به همه همینو می گه!) می گم دوست دارم. می گه پس بیا با هم حرف بزنیم!!
زهرا جونت
چهارشنبه 10 آذر 1389 04:20 ب.ظ
حالا بازم بچه دوست داری؟
پاسخ تاراس : بله! زیاد.
mahsa gho
چهارشنبه 10 آذر 1389 04:04 ب.ظ
جداً عجب صبری مامان دارد
ولی خداییش چه حالی داشتی نصفه شبی رفتی تخم مرغ درست کردی!!من روزِ روزش از گرسنگی تلف شم،اوج فعالیتم رجوع به یخچال و تناول یک حبه انگوره!کلاً خوب تحملشون کردی!من یک بار یکی از بچه های فامیل رو از در خونه بیرون کردم،بچه یه ربع تو راه پله ها غیه انجام می داد
پ.ن:کیان اسم دختر هم هست؟
پاسخ تاراس : ممنون!
اسمش کیاناست, ما بهش می گیم کیان.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.