تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - سپردمت به سرنوشت
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390

سپردمت به سرنوشت

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :روز نوشت ،

به سرنوشت اعتقاد دارید؟ کی از آینده خبر داره؟! اصلا همون بهتر که چیزی نمی دونیم. اگه می دونستیم قرار 10 سال دیگه کجا و در چه حالی باشیم که دیگه زندگی هیجان نداشت... انگیزه ای برای تلاش نداشت.
بزار فکر کنم, 10 سال دیگه تاراسی چه شکلی میشه؟! کار می کنه یا همچنان داره محصول می کاره؟! پیش خانوادشه یا نه؟ اصلا زندست یا....
زود باش. تجسم کن!
11 اردیبشت 5 (شایدم 6) سال پیش. دبیرستانی بود. اتفاقا بسی هم شر بود! کلاس 25 نفر بود. جای تاراس هم در مرکز کلاس بود تا فرماندهی کنسل کردن امتحانات و سفید دادن برگه ها و .... رو بر عهده بگیره.
تولد یکی از بچه های ریز نقش و پر نشاط کلاس بود. بهش می گفتیم شیلتون! بعد از پخش شیرینی روی تخته نوشت:
((وعده ی دیدار ما 11 اردیبهشت سال 1390, پارک...., میدان فواره ها, ساعت 5))
بهش خندیدیم, گفتیم 5 سال دیگه؟! کی زنده کی مرده؟ اصلا کی یادش می مونه؟
به هر کدوممون یه تیکه از 1 پازل رو داد که اسممون و وعده ی دیدارمون رو پشتش نوشته بود. با تعجب ازش پرسیدم شیلتون عکس این پازل چیه؟ یه لبخند بهم می زنه و می گه 5 سال دیگه وقتی همش کنار هم قرار گرفت می فهمی.
گذشت و گذشت....یه سری رفتن و یه سری موندن.... رفتیم پیش دانشگاهی... کنکور دادیم... دانشگاه و ....
1هفته پیش بود که اسم شیلتون رو گوشی تاراسی نقش می بنده. قرار رو یاد آوری می کنه... تاراسی بسی متعجب می شه.... برنامش رو چک می کنه! همون ساعت تمرین داره یونی. تازه فکر می کنه قضیه جدی نیس. حداکثر 5 شایدم 6 نفر می یان! نمی خواد بره. تازه هفته ی دیگه امتحان هم داره. ولی وقتی آقای پدر ماجرا رو می فهمه توصیه می کنه که حتما بره.
تاراس کلاسش رو کنسل می کنه و در اون هوای باد و باران خودشو می رسونه پارک. یه عالمه آدم زیر آلاچیق توی هوای بارونی جمع شدن. یکی از معلما هم اومده بود. یعنی باورش نمی شد. حالا نوبت در آغوش گرفتنی هست که دلتنگی این سالها رو جبران کنه.... یک کیک بزرگ با کلی خوردنی مصادف با تولد شیلتون.
سرنوشت به کجا می بری ما رو؟
یکی ماما شده و داره عکس های بچه هایی که به دنیا آورده رو نشون می ده!
یکی با مامانش رفته خارج.
یکی برادرش توی دریا غرق شده و والدینش از هم جدا شدن و خودش...
سه چهارنفر نامزد دارن!
یکی هنوزم داره کنکور می ده!
یکی یه دختر ناز یک ساله داره! ! ! !
یکی داره کار می کنه!
-    وای تو چقدر عوض شدی!  
-    اسمت چی بود؟؟
-    چقدر آشنایی؟!
همه دارن عکس میندازن. تاراسی داره تکه های پازل رو کنار هم می چینه. همش نیست.... ولی میشه فهمید... سفید برفی و 7 کوتوله سوار یه قایق در رودخونه... این پازل هم بعد 5 سال حل شد.
کی می دونه؟  ((وعده ی دیدار ما 11 اردیبهشت سال 1400, پارک...., میدان فواره ها, ساعت 5))


آوادخت
پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 12:23 ب.ظ
چه باحال..پازلها هم ابتکار جالبی بود
ما هم ازین قرار ها داشتیم
پاسخ تاراس : آره... ابتکار خیلی خلاقانه ای بود.
dR v@h!d
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 10:07 ب.ظ
ایده ی بسیار جالبیه.
ما هم اوایل ترم یک قرار گذاشتیم واسه 9/9/1399توی محوطه دانشکده!!!!
هر چند فکر نمیکنم تا همین الانشم کسی جز من یادش مونده باشه!!
ولی در کل اگه بشه چی میشه!
پاسخ تاراس : گمونم زمانش که فرا برسه باید بهشون یادآوری کنید...
دوستت
چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 11:57 ق.ظ
ای ادم زرنگ چرا نگفتی داشتی کتاباتو می خوردی
پاسخ تاراس : من؟ کی؟؟!!
مجتبی
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 02:54 ب.ظ
وای چه رویایی بوده
واقعن هیجان انگیزه این دیدارها
پاسخ تاراس : درسته!
فروشنده
دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 03:04 ق.ظ
خوبه فکر خوبیه
ولی فکر نمیکنم کسی سر قرارتون بیاد..
----------------
10 سال دیگه ؟؟؟
من حتما زن و بچه دارم؟
یعنی تا10 سال بعد من هنوز یه فروشنده هستم؟؟
کاش از آینده خبر داشتیم
پاسخ تاراس : امیدوارم بیان....
انشا ا....
pink
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 10:45 ب.ظ
وای چقدر رمانتیک
پاسخ تاراس : درسته!
ربولی حسن کور
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 08:01 ب.ظ
سلام
من همیشه عاشق این طور قرارها بودم
شاید چون هیچوقت خودمون چنین کاری نکردیم!
پاسخ تاراس : ما نیز هم!
حمید
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 03:10 ب.ظ
من به سرنوشت اعتقاد ندارم
پاسخ تاراس : اینم نظریه!
دوستت
یکشنبه 18 اردیبهشت 1390 11:52 ق.ظ
چرا نظرم نمیاد
پاسخ تاراس : اومده! من نیومده بودم!
دعوتی از بلوغ
شنبه 17 اردیبهشت 1390 10:45 ق.ظ
سلام
اگه اعصابت داغونه . اگه نمی تونی تصمیم بگیری . اگه تصمیم میگیری و نمیتونی عمل کنی .
خلاصه اگه مثل خیلی ها حوصله هیچ کاری یا کارای مهم رو نداری و میخای بعضی چیزا رو ترک کنی و نمیتونی .
آپ جدید بلوغ رو بخون و تا جایی که میتونی عمل کن.

" برنامه تقویت جسم و اعصاب "
محمدجواد
جمعه 16 اردیبهشت 1390 03:40 ب.ظ
واقعا....نمی دونستم یه دانشجوی پزشکی هم از این کارا می کنه
پاسخ تاراس : از دانشجوی پزشكی همه كاری بر میاد!
zahra
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 11:32 ق.ظ
bia nazararo taeed kon bebinam
پاسخ تاراس : حالا خوبه من بهت گفتم چی شده ها!
دوستت
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 09:06 ق.ظ
تاراسی جونم چقدر خوب کردی رفتی خوش بحالت که یادت بود و رفتی
ما هم 3 دبیرستان قرار گذاشتیم ولی هیچ کس نیومد؟!!!!!!!!!!!!تصور کردم چقدر بهت خوش گذشته و خوشحال شدی
انشالا همیشه خوش باشی گلم
پاسخ تاراس : فدات دوستی! تو قرار بزار ما با كله میایم!
دوستت
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 08:58 ق.ظ
سلام دوست جون حال شما چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پاسخ تاراس : خوبم. و دعاگوی شمام.
دوستت
پنجشنبه 15 اردیبهشت 1390 08:57 ق.ظ
بالاخره اول شدم
پاسخ تاراس : عززززیزززززی ی ی ی
zahra
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 10:58 ب.ظ
alan k hame daran fiziolozhi mikhoonan man daram too khoone rah miram ax mindazam
پاسخ تاراس : الان كه قضیه رو گفتی فهمیدم چی شد! زهرا!!
نرگس
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 06:51 ب.ظ
رسیدن به خیر چه قدر جات خالی بود. ما هم یه وعده گذاشتیم و رفتیم آره خیلی جالبه. الان اکثر بچه ها فیس*بوک هستن وخیلی ها خارجند، در راه خارجند و یا در فکر خارجند!!
پاسخ تاراس : آره... خیلی جالبه.
فلفلی
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 09:11 ق.ظ
وااااااااااای چه باحال ..این میون فكر كنم خانم دكتر خودمون از همه موفق تر بوده ...اسفنددود كردی واسه خودت خانومی
پاسخ تاراس : جالبش اینه كه نمی دونی آخرش كدومشون از همه موفق تر بوده!
مهسا
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 09:05 ب.ظ
سلام
چقدر ایده جالبی بوده

واقعا ده سال دیگه ماها چی کار میکنیم؟ما حتی از یک ثانیه دیگه هم خبر نداریم!
پاسخ تاراس : سلام. تو هم مثل من تصور كن!
اهوی وحشی
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 01:41 ب.ظ
سلام تاراسی جون

وااااااااای چه اتفاق جالبی بود ..
ایول دارین به خدا ..
پاسخ تاراس : برای منم خیلی جالب بود بانو.
مهندس هادی
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 12:34 ب.ظ
دکتر جان اشک منا در اوردی من که گریه کردم
خیلی جالب بود خوشبحالتون که با هم قرار میزارید ما که اینطور نبودیم
خاطرات چقدر شیرینند
برای همتون که اونجا بودین ارزوی موفقیت دارم
پاسخ تاراس : ممنون. شما هم اگه شد حتما این كارو بكنید.
مهتاب زاهدی
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 10:31 ق.ظ
من امیدوارم از بین همه ی حدس هایی که زدی اونی درست باشه که میگه: یا تاراسی یه متخصص شده داره تند و تند مریضاشو ویزیت میکنه. یا اونی که یه رزیدنته و داره از زیادی کاراش شکایت میکنه.
چقدر این دوستت با محبته! کی این چیزا یادش میمونه؟؟؟!!!
پاسخ تاراس : ممنونم مهندس جان. این دوست ما واسه خودش اعجوبه ای هست. خیلی خیلی مهربونه!
ناهید کوچولوو
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 08:54 ق.ظ
وای چه جالب.
کاشکی ما هم یه همچین قراری میگذاشتیم
البته همه دور را دور از هم خبر داریم اما خیلی وقته هم دیگه رو ندیدیم
پاسخ تاراس : حتما یه قراری بزارید. پیش قدم شو!
یاس وحشی
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 08:34 ق.ظ
درود بسیار ...
غیر از متن و حرف های زیبا و آینده نگرانه اش ، تیتر مطلبتان هم خیلی خوب بود.
پاسخ تاراس : درود فراوان. لطفتان مستدام.
zahra
سه شنبه 13 اردیبهشت 1390 02:41 ق.ظ
elahi fadat sham abji
koli havase doostaye dabirestani ro kardam....
rooze akhare sale 3....
az bas hamo doost dashtim nesheste boodim roo zamin kenare pelleha hey gerye mikardimo bara ham khatere mineveshtim
zang khord....
hame raftan khoonehashoon...
ma neshaste boodim hey gerye gerye....
nazem oomad goft bacheha gerye nakonin.... berin khoonehatoon... baz hamo mibinin
ma k delemoon por bood geryamoon bishtar shod goftim shoma mikhain maro az madrese biroon konin
kholase alan harkari mikonim nemishe dobare oon goroohe share dabirestanemoon dore ham jam shim
delemoon basi tangid....
khosh b haletoon
rasti sabziaro shostam
che dolmei bood
khordim ta mordim
love u
man babamo mikham
khodaya....
bia khodet mano b farzand khoondegi ghabool kon
پاسخ تاراس : سلام آبجی.... نوش جونت قابل نداشت! من خودم تو رو به خواهر خوندگی قبول می كنم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.