تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - یه ذره عجیب
سه شنبه 11 مرداد 1390

یه ذره عجیب

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :روز نوشت ،

آرزو.... حسرت..... پشتکار..... شایدم غیر منطقی... نمی دونم!
مدتیه که مرتب می بینمش. حتی شبا هم خونه نمی ره. روی میز و صندلی ها می خوابه (از نظر من باتجربه این کار زجر آور ترین کار دنیاس!). کلا کتابخونه نشینه! چهره ی میانسال مهربونش پر خستگی شایدم حسرته.
 اینا کل برداشت اولیه من از یه خانم تقریبا 50 ساله عضو کتابخونس. البته مثل همیشه کنجکاو هم نیستم چیزی بدونم. به یه لبخند قناعت می کنم.
از کنار میزش می گذرم. چشمم به جزوات قلمچی و کتاب زیست می افته... یه کم تعجب... نهایتش یه علامت سوال توی ذهنم ایجاد میشه. البته چون آدمای زیادی رو دیدم که سالها برای کنکور می خونن بازم کنجکاو نمی شم که سر در بیارم!
******
پاسی از شب گذشته.... میرم توی آشپزخونه تا یه لیوان چایی بریزم.   بعد چند دقیقه سکوت سر صحبت رو با تعارف کردن میوه باز می کنه. ازم رشته مو می پرسه. میگه خیلی دلم می خواست بدونم این دختری که هیچ وقت با کسی حرف نمی زنه و همش سرش تو کاره خودشه (منظورش من بودم گمانم!) چی کارس؟!! روم نمی شد بپرسم! در جوابم آهی از نهان می کشه و میگه یعنی میشه منم یه روزی سر این کلاس بشینم؟! به دور دست ها خیره میشه... حدسم درست بود.
 خودش ادامه می ده; مدرس زبان تیزهوشان بوده. 2 تا فرزند دانشجوی شهرستان داره. چون از نظرش پزشکی تنها چیزیه که ارضاش می کنه برای رسیدن بهش همه ی زندگیش رو رها کرده و هر سختی رو به جون خریده. یعنی چی؟ یعنی تا حالا 6 ساله که کنکور داده و پزشکی قبول نشده! 6 ساله که زندگیش به این منوال می گذرونه!

شاید اصلا منطقی به نظرتون نیاد.(مثل خیلی از بچه های کتابخونه) ولی من این پشتکار و انگیزه رو تحسین میکنم. (الان 1بعدی نگاه کردما!)

***********

به کنکور هم می رسیم... به همشون روحیه می دیم و راهیشون می کنیم.... دقیقا یک ساعت بعد کنکور دوباره می یاد کتابخونه... سکوت و بغض گلوش همه چیز رو فریاد می زنه. میگه نصف سوالات رو نرسیده بزنه!

روزها داره می گذره و حالا چیزی که جدی باعث تعجب من شده اینه که ایشون داره دوباره برای کنکور بعدی می خونه. از الان! از الانی که هنوز جوابای کنکور قبلی نیومده!
 امیدوارم هر چی به صلاحش هست پیش بیاد. با یه کوله بار از حسرت, امیدش نا امید نشه.....

همه ی اینها به کنار.... ایشون هم یک نمونه از فراوان آدمای پیرامونمون. می خواستم در نهایت بگم واقعا آدمی چقدر می تونه کشش و ظرفیت داشته باشه. ما بی کرانیم پس نباید خودمون رو محدود کنیم.

پ.ن1:گویند پادشاهی درویشی را گفت, جمله ای بگو که در لحظات شادی, غم و در لحظات غم, شادی آورد. درویش گفت این نیز بگذرد...


y
چهارشنبه 19 مرداد 1390 01:34 ق.ظ
واقعاً قابل تحسین
خیلى عالیه چقدر خوبه كه نا امید نمیشن و همچنان ادامه میدن
خدا كنه به خواستشون برسن
پاسخ تاراس : واقعا ای دوست...
zahra
دوشنبه 17 مرداد 1390 03:22 ب.ظ
bash ta bashim khahar
پاسخ تاراس : والا ما که هستیم آبجی.... شما تحویل یختی!
می گم کلی دوست خوب نشان تو را از ما گرفته اند....
هلو
دوشنبه 17 مرداد 1390 01:29 ق.ظ
ممنون که برای نظر مخاطبان اهمیت قائل می شوید.
پاسخ تاراس : خواهش می کنم. پیشنهاد خیلی خوبی بود. ممنونم.
mohammadjavad
دوشنبه 17 مرداد 1390 01:04 ق.ظ
اپم
جلال
شنبه 15 مرداد 1390 01:09 ب.ظ
سلام خانم دکتر

به به می بینم که دوباره به آغوش وبلاگ نویسی برگشتید.....

در ضمن چرا اینقدر کم پیدا

من هم به شهر خودم برگشتم ولی اینبار برای رزیدنتی

اگر شهید بهشتی باشید... وای به احوالتون هست...

راستی چرا زهرا خانم وبلاگ نویسی را رها کردند... یک بار برای من کامنت گذاشت ولی ایمیلش صحیح نبود و من نتونستم جوابشون را بدم.... حتماً بهشون بگید و سلام من را هم برسونید....

موفق باشید

پاسخ تاراس : درود فراوان....
خیلی ممنون که پیام گذاشتید....
پس خیلی تبریک می گم... بسی زیاد...
گمانم کمی خسته شایدم آزرده شده بود.... حتما بزرگیتون رو بهشون می رسونم...
شما نیز هم
هلو
شنبه 15 مرداد 1390 12:06 ق.ظ
چرا هویتتان به تازگی گم شده؟
پاسخ تاراس : برمی گرده به کمتر از 1 سال پیش... دانشگامون منحل شد.... و ما سر در گم.....
رهگذر
پنجشنبه 13 مرداد 1390 09:43 ب.ظ
دکترجان! اونجا که رفتم نمره شما رو هم می گیرم پس!!!!
پاسخ تاراس : آم... نه ممنون.... آبرو داریم ما!
مهسا
پنجشنبه 13 مرداد 1390 06:54 ب.ظ
التماس دعا
پاسخ تاراس : ممنان و همچنان شما
مهندس هادی
چهارشنبه 12 مرداد 1390 12:05 ب.ظ
اخر پشتکار این خانوم
من که کم اوردم
پاسخ تاراس : ما نیز هم!
مهندس هادی
چهارشنبه 12 مرداد 1390 05:07 ق.ظ
و این نیز بگذرد
سر سفره افطار منم دعا کن
پاسخ تاراس : بلی... با آرزوی قبولی طاعات و عباداتتون.
مهتاب زاهدی
چهارشنبه 12 مرداد 1390 12:12 ق.ظ
در کنار تمام ویژگی هایی که گفتی من فکر کنم واقع بینی هم لازمه. البته منظورم این نیست که این خانم نباید ادامه بده! منظورم اینه که اگر در خودش می بینه و به نظر خودش سال گذشته روش مناسبی نداشته باید ادامه بده...
به کتابخونه ی محبوب من میری؟؟ دوست دارم بیام. یادمه من هم یه زمانی اونجا جزو میز و صندلی ها بودم. بیست و چار ساعت کتابخونه بودم دوازده ساعت خونه.
پاسخ تاراس : سلام بر مهندس خودمون. درست می گی و شاید همین عامله که باعث تعجب ما هم شده..... واقع بینی!!
بلی بلی بانو.... حالا کتابخونه ی محبوب منم هست! از خونمون بیشتر دوسش دارم. تازه کمدم گرفتم! نمی دونی چقدر ذوق مندیم!
این که از 24 ساعت یه روز بیشتر شد بانو؟!:D
رهگذر
سه شنبه 11 مرداد 1390 10:08 ب.ظ
دکترجان! من هم یه دوستی داشتم و دارم که پنج سال امتحان داد و بالاخره قبول شد و الان هم درسش تموم شده و با این که دیگه تخصص نخوند ولی از زندگیش حسابی راضیه. هر وقت می بینمش بخودم می گم این آدم نمونه واقعی "خواستن توانستنه"!
پاسخ تاراس : مرحبا! ولی بازم درکش برای من سخته.
مریم
سه شنبه 11 مرداد 1390 01:17 ب.ظ
سلام عزیم!
واقعا دست به قلمتم مثل همه چیزت عالیییییییه!
آهنگ قشنگی بود
پاسخ تاراس : وای!! سلام mayamemo0on !!
بلاخره اومدی..... تنک یو وری زیاد.
ناهید کوچولوو
سه شنبه 11 مرداد 1390 01:08 ب.ظ
عجب پشت کاری
پاسخ تاراس : آره واقعا!
نوید
سه شنبه 11 مرداد 1390 12:17 ب.ظ
راستی سلام!
پاسخ تاراس : سلام دوست گرامی...
نوید
سه شنبه 11 مرداد 1390 12:17 ب.ظ
این آدما همیشه به من و امثال من ثابت می كنند كه چقدر آدم ضعیفی هستیم...آه!

پی نوشت خیلی جالب بود...حرف قشنگی زده
پاسخ تاراس : درسته!
منم خیلی پی نوشت رو دوست داشتم.... واقعا جالب گفته بود.
آهو
سه شنبه 11 مرداد 1390 10:32 ق.ظ
ایوول به این مامان ِ 50 ساله با این پشتکار .. یک آن خودم رو تجسم کردم
آخه من هم پزشکــی دوست دارم اما نمیدونم چراا همش دنبال ِ فیزیک َم
:-دی

پاسخ تاراس : ولی من حتی قدرت تجسم کردن خودم به جای ایشون رو هم ندارم.
احتمالا فیزیکو بیشتر دوست نداشتی؟ البته احتمالا!
آهو
سه شنبه 11 مرداد 1390 10:30 ق.ظ
سلام بر تاراس ِ نازنین

خووبی خانوم ؟

درسا که سخت نشدن هنوز ؟
پاسخ تاراس : سلام آهو جان...
ای بابا! این درسا که همیشه هست ما بهشون محل نمی زاریم!
مستانه
سه شنبه 11 مرداد 1390 06:38 ق.ظ
به نظرمن لزومی نداره حتما پزشکی رو از این راه ادامه بده میتونه...کتابهای پزشکی رو مطالعه کنه و اینطوری سطح سواد و اطلاعات پزشکیشو بالا ببره..همه چی که به مدرک نیست درضمن گاهی دیگه جسم انسان توان چیزی رو نداره با این سن اگه بخواد وارد بشه بعدش دچار استهلاک میشه آدم همیشه باید هواسش باشه بهترین انتخابها رو داشته باشه و سطح تواناییشو قبل از انتخاب بسنجه....خلاص خواهر از ما گفتن بود!!!!
پاسخ تاراس : سلام مستانه جون... یه پا مشاوری ها بانو!
واقعا درست می گی...
گاهی به صلاحمون نیست و به زور از خوا می خوایم... گاهی دعا نکرده خدا اجابتمون مب کنه....
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.