تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - از چی می ترسیدی؟
دوشنبه 4 مهر 1390

از چی می ترسیدی؟

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :روز نوشت ،

ما چند فروند کودک خردسال در فامیل داریم که من دوست دارم ارتباط خوبی باهاشون داشته باشم و اونا در کنارم احساس آرامش و امنیت کنن. برای همین سعی می کنم آگاهیم رو نسبت به دنیای منحصر به فردشون بالا ببرم.
دیروز یکی از مطالب مجله ی موفقیت (شماره 220) نظرم رو جلب کرده بود. درباره ی ترس های دوران کودکی و اینکه بهترین واکنش شما برای کمک به فرزندتون چیه؟ مثلا تو چه سنی بچه از تاریکی می ترسه و تو چه سنی از افراد غریبه و .... جالبترین قسمتش برای من ترس دوران 4 تا 7 سالگی بود. اگه گفتید چیه؟......  در این دوران کودک مفهوم مرگ و زندگی رو می فهمه و ترس از دست دادن پدر و مادر برجسته ترین ترس این دوران است.
منم بچه که بودم خیلی از این موضوع می ترسیدم. تا حالا فکر می کردم بچه ها به ندرت دچار این ترس می شن!

*****************

وقتی خیلی کوچیک بودم چند تا از همسایه هامون پشت سر هم فوت کردن و وجه مشترک همه شون هم این بود که در خواب به رحمت خدا رفتن (به قولی شب خوابیدن و صبح بلند نشدن!) این شد که من همش مضطرب بودم که نفر بعدی کیه؟! نکنه (خدایی نکرده) مامان بابای خودم باشن؟ از شب دلهره داشتم (در حقیقت از خوابیدن) نه به خاطر تاریکی به خاطر ترس از دست دادن...  حتی گاهی وقتی کسی می خوابید گوشامو تیز می کردم تا صدای نفس هاشو بشنوم!

حالا شما تصور کنید هر بار که از خواب چشماتون رو باز می کنید بچه ی 4 سالتون مثل اجل معلق بالای سرتون نشسته و بهتون زل زده! بعد همچین بقلتون می کنه که انگار یه ساله رفتید سفر! هر چی بهم می گفتن چی نگرانت می کنه خودمم نمی دونم که چرا هیچ وقت بهشون نگفتم! کمی که بزرگتر شدم دیگه همچین احساسی نداشتم.

کاش زودتر این مطلب رو می دونستم. شاید می تونستم به یه بچه کمک کنم. آخه کودک 5 ساله مدام از مرگ می گفت. مدام گریه می کرد و می گفت ما کی می میریم؟! چرا به دنیا اومدیم وقتی قراره بمیریم؟ منم در جواب همش حواسش رو پرت می کردم! اگه می دونستم شاید خیلی راحت بهش می گفتم عزیزم زندگی ما دست خداست هر وقت که اون بخواد میریم پیشش.... هر وقت خدا بخواد....

حالا شما بگید. بچه بودید می ترسیدید؟ از چی؟!

پ.ن1: چند روز پیش جشن شکوفه ها بود و کیان (دختر خاله م) ازم خواست باهاش برم مدرسه ش! ولی نشد. دیروز پس از مختصری منت کشی بردمش پارک. بعد براش توضیح دادم که کارام کمی بیشتر شده و احتمالا کمتر میایم پارک.... بچه غصه ش گرفته بود از این به بعد با کی بره پارک؟ خوش به حال بچه ها! کاش ما آدم بزرگا هم تمام نگرانی هامون در یه پارک رفتن خلاصه می شد...
پ.ن2: به سلامتی دوستای با معرفتی که هر وقت بهشون نیاز داری هستن.
پ.ن3:مشکلات امروز تو برای امروز کافی ست، مشکلات فردا را به امروز اضافه نکن . . .
پ.ن4:اگر حق با شماست خشمگین شدن نیازی نیست و اگر حق با شما نیست ، هیـچ حقی برای عصبانی بودن ندارید . . .
پ.ن5: AFC تیم سپاهان رو 3-0 بازنده اعلام کرد. چند بار باید یه اشتباه رو تکرار کنیم؟

بعد نوشت: روزت مبارک ای دخت ایرانی. سبزی لبخند بر سرخی لبانت پایدار....



شنگین كلك
پنجشنبه 14 مهر 1390 05:33 ب.ظ
درود بر شما
روز دختر هم مبارك باشد
از پینوشت های زیبایتان هم خیلی ممنون
ازاینكه كمتر فرصت میكنم سربزنم شرمنده ام
و فكر كنم وقتی بچه بودم یك مدت خیلی میترسیدم از اینكه دیگه نتونم برادرم را ببینم
سپاس از شما
پاسخ تاراس : درود بسیار جناب شنگ. همین که گاهی می آیید و می روید و رد پایی به جا می گذارید برای بنده باعث خوشحالی ست.
+ خوش به حال برادرتون پس.
موفق باشید.
رهگذر
پنجشنبه 14 مهر 1390 07:56 ق.ظ
دکترجان چند وقت دیگه شمام درسا رو تموم می کنید و کلی از این جور مسافرت ها می رید... فقط داستان اینه که الان مهمترین موضوع همین جزوه ها و کتاب هاییه که روبروتون بازه!!! ضمنا ممنونم که کامنت های پر انرژی و شاد می ذارید همیشه!! من که کلی ذوق می کنم وقتی می بینم یه نوشته ای هست و اون بالاش اسمتون نوشته!
+
پاسخ تاراس : درود فراوان....
درست می فرمایید. خدا کند که آن زمان برسد...
وظیفه است... نفرمایید.
راضیه جووووووووون
سه شنبه 12 مهر 1390 10:53 ب.ظ
من بچه بودم از تاریکی خیلیییییییییی میترسیدم
اصن همچین ترسی رو که تو میگی یادم نیست
شاید باورت نشه اما الانم از تاریکی میترسم
پاسخ تاراس : سلام راضی ی ی ی .....
این ترس تو بهتر از ترس من بود. خوبه.
زهرا
سه شنبه 12 مهر 1390 05:56 ب.ظ
سلام تاراس جان روزتون باتاخیر فراوان مبارک

کلی چی میخواستم بنویسم ک یادم رفت چی بود-ماشاالله حافظه-

اپ کردم
پاسخ تاراس : درود فراوان بانو.... و تو نیز هم..
خدمت می رسیم.
ترانه
دوشنبه 11 مهر 1390 03:17 ب.ظ
دکتر داشتیم واقعععععععععععععععععا که
خیلی بی معرفتی
پاسخ تاراس : الان چه کردم بانو که بی معرفت شدم؟
دکتر ارنست
یکشنبه 10 مهر 1390 02:08 ب.ظ
منم بچه بودم از مرگ میترسیدم ولی از مرگ خودم!
با پ ن 3 موافق نیستم وقتی حق با ماست ولی دیگران زیر پاشون میگذارنش کاملا بجاست که عصبانی بشیم.
روز دختر هم مبارک با تاخیر.
پاسخ تاراس : مرسی از نظرت ارنست جان.
حنا
یکشنبه 10 مهر 1390 10:38 ق.ظ
این ترم منم بخش روانی بیمارستان مصطفی خمینی کلاس دارم ...

سال آخر بودن هم داستان غم انگیز ناکیست ...

فقط اومدم پز روپوش پزشگیمو بدم برم

خیلی دلم برات تنگ شده ها این خیلیییییییییییییییی رو بلند بخون!
پاسخ تاراس : خوش به حالت! (با سوز و حسرت بخون!)
ممنونم.
فیزیوپات
یکشنبه 10 مهر 1390 12:12 ق.ظ
سللللام
من هر دفعه میام باید اینو بگم که اسم وبلاگت رو خیلی دوست دارم
منم که بچه بودم گاهی وقت ها می رفتم بالای سر مامان و بابام صدای نفس هاشون رو گوش می دادم ببینم زنده ان! نیای بچگیه دیگه
پاسخ تاراس : سلام دوستی.... سپاس فراوان بانو.
ترانه
جمعه 8 مهر 1390 11:36 ب.ظ
خداوند لبخند زد و از لبخند او دختر افریده شد
لبخند زیبای خدا روزت مبارك
پاسخ تاراس : آخ جون بازم هندونه!
مرسی بانو و شما نیز هم!
کیمیا
جمعه 8 مهر 1390 07:53 ب.ظ
سلااااااااااااام دختر عمه!!
دلم یه دنیا واسه همتون تنگیده...وای که چقدردلم می خواد کیانارو تو لباس مدرسه ببینم!!راستی روزمون مبارک! به همه سلام برسون خانوم دکتر...
پاسخ تاراس : سلام دختر دایی گلم...
دست رو دلم نزار که بعد از این که با پدریت حرف زدم کم مونده بود از دلتنگیتون بشینم گریه کنم :(
نمی دونی چه فندقی شده!
مبارکه! تو نیز هم خانم دکتر. روی گل پسرم رو هم ببوس...
پریا
جمعه 8 مهر 1390 05:42 ب.ظ
بچه که بودم نمی فهمیدم چه طوریه که اون دنیا تموم نمیشه!می ترسیدم و همه ش گریه می کردم
پاسخ تاراس : درود بسیار بانو..... به نظر منم ترسناکه!
حنا
جمعه 8 مهر 1390 04:11 ب.ظ
سلام فاطمه ی عزیز
ننوشته بودی که بخوانم
.
.
.
.
میهمان ناخوانده ی نوشته هایت شدم
مرا ببخش
پاسخ تاراس : سلام بانو...
جا خوردم الان!! خوش اومدی وبلاگ خودته..
y
پنجشنبه 7 مهر 1390 06:46 ب.ظ
salaam azizam
ruzet mobaraaak duste khubaaam
پاسخ تاراس : ممنانم و شما نیز هم.
ماری
پنجشنبه 7 مهر 1390 03:19 ب.ظ
راستی یکی از ترسای بگیه من از تنها خوابیدن بود!به خاطر ترس از بختک و کابوس!
آخه زیاد میدیدم!
همین الانم میبینم ولی دیگه بزرگ شدم!
پاسخ تاراس : ترس از تنهایی.... درسته... کاملن هم رایج.
سارای : در به در:
پنجشنبه 7 مهر 1390 03:18 ب.ظ
سلام مجدد عرض میكنم ...

عید ولادت حضرت معصومه وروز دختر را خدمت شما تبریك میگم...
پاسخ تاراس : سپاس بسیار...
ماری
پنجشنبه 7 مهر 1390 03:17 ب.ظ
متشکر دکتر!روز شما هم مبارک!
پاسخ تاراس : خواهش می شود لیدی.
سارای : در به در:
پنجشنبه 7 مهر 1390 02:16 ب.ظ
سلام ...
جالبه ... منم این مجله را خوندم ...
من دوران كودكی ترسی نداشتم ... اما الان دختر كوچیكم این ترس را داره ... ترس از دست دادن من !... اگر چشمش به موهای سفیدم بیفته ... فوری میگه : مامان پیر شدی ؟.... و بعد میگه ... هیچوقت پیر نشو چون پیرها میمیرن !!...
هربار باید كلی بهش توضیح بدم كه من تا نوه ی تو را نبینم ... نمی میرم ... تا خیالش راحت بشه ... اما چند روز بعد ... باز به یك علت دیگه ... از این حرفا میزنه ...
در ضمن ... امر شما اطاعت میشه تاراس عزیز ...
پاسخ تاراس : درود بسیار بانو....
خیلی خوبه که هر بار این اطمینان رو بهش می دی. سایتون بالای سرش مستدام.
سپاس بسیار بانو....
آغازی دیگر
پنجشنبه 7 مهر 1390 10:17 ق.ظ
این مدل ترس به سن و سال ربطی نداره و از وقتی پدرم را از دست دادم در مورد مادرم دچار این ترس شدم
روزت مبارک
پاسخ تاراس : درود فراوان.... درسته. گاهی شرایطی پیش می یاد که ترسی همیشگی دنبالشه.... ولی بدون در نظر گرفتن این موارد برخی از ترس ها خاص یه زمانی هست....
خداوند پدرتون رو بیامرزه.
سایه ی مادرتون هم مستدام.
+ممنونم.
ترانه
پنجشنبه 7 مهر 1390 12:49 ق.ظ
سلام عزیییییییییییییییییییییییییزم
این مریم كه نظر داده مریمه مونه؟؟؟؟؟؟اگه دیدیش یه عالمه بهش سلام برسون
بهش بگو من هنوز یه دنیا شرمندشم
راستی منم از از این موضوع وحشت داشتم
یا هر وقت كه یه جا میرفتیم كه همه داشتن گریه میكردن مثل ماه محرم واسه اینكه كم نیارم به همین موضوع فكر میكردم یه عالمه گریه میكردم

پاسخ تاراس : بلی دوست جان. میم خود خودمونه! توی لینک ها با اسم mayamemoon وبلاگش رو پیدا کن.
کلی لبخند آمد بانو! به این ترسه فکر می کردی که گریه کنی؟!!
sevil
چهارشنبه 6 مهر 1390 11:47 ب.ظ
منم همیشه میترسیدم مامان و بابام رو از دست بدم تست نفس کشیدنم ازشون میگرفتم ....مامانم فهمیده بود همین حرف که عمر دست خداست رو بهم میزد ولی کاملاً بی تاثیر بود چون بازم میترسیدم...
پاسخ تاراس : درود بسیار بانو.... پس تنها نبودم!
رهگذر
چهارشنبه 6 مهر 1390 10:23 ب.ظ
ترس کودکی من؟! اره، یادمه!! همیشه از این می ترسیدم که دارم امتحان می دم و می خوام تندتند بنویسم ولی نوک مدادم میشکنه و هرچه با تراش اونو می تراشم بازم نوکش می شکنه!! جالبه که خیلی وقت بود یادم نبود این ترس رو! ولی حالا که پرسیدی یادم اومد! نظرت در این مورد چیه دکترجان؟!
پاسخ تاراس : درود بسیار.... خیلی جالب بود!
با این حساب باید هر بار یه بسته مداد با خودتون آماده می بردید.
اینو گفتید یاد خودم افتادم! وقتی سر جلسه ی کنکور مستقر شدیم به دوستم گفتم: نیلو من مداد نیاوردم. تو داری یه دونه بهم قرض بدی؟!D:
ماری
چهارشنبه 6 مهر 1390 09:18 ب.ظ
سلام دکتر جون!
فردا تولده!شما هم دعوتید!
پاسخ تاراس : درود فراوان بانو.... خوبی شما؟
زادروزتون مبارک. (:
مریم
سه شنبه 5 مهر 1390 10:17 ب.ظ
تنها راه غلبه بر ترس روبرو شدن با آن است. ما غالبا به طرف حوادثی کشیده می شویم که از رویارو شدن با آنها وحشت داریم.بنابراین اگر از تنهایی بترسید تنهایی را برای خود به ارمغان می آورید. اگر از بدهکار بودن بترسید به احتمال زیاد با تمام زیر و بم آن آشنا خواهید شد. اگر از دستپاچگی و پریشان حالی واهمه داشته باشید همان را تجربه خواهیدکرد. این، روش زندگی برای تشویق ما انسانها به رشد کردن است. (آندرو متیوز)

بچه كه بودم از گربه می ترسدم الن هم بعضی وقتها می ترسم
پاسخ تاراس : میم مون مثله همیشه عالی بود. خیلی جالب بود. واسه همینه که وقتی به چیزی فکر کنیم اتفاق می افته.
گربه؟! یادش بخیر! چقدر خاطره ی مشترک داریم باهاش!D:
مهسا
سه شنبه 5 مهر 1390 09:51 ب.ظ
آره منم تجربش کردم.یادم میاد من از تنهایی و تاریکی هم می ترسیدم.
پاسخ تاراس : درود بسیار. از ترس های رایج هست لیدی.
mary
سه شنبه 5 مهر 1390 09:40 ب.ظ
واییی....!راست میگی حالا که فکر میکنم یادم میاد که عصرا وقتی مامانی میخوابید همه جا رو اروم نگه میداشتم تا صدای نفساشو بشنوم و چند بارم با این کارام بیچاره و زهر ترک کردم چون همیشه وقتی منو با چشمای گرد و دقت زیاد بالا سرش میدید هول میکرد قبلاشم بعد از دیدن یه فیلمی همش حس می کردم یه مرده ی روانی بهم زل زده با تمام وجود می ترسیدم و پتومو تا صبح رو سرم می کشیدم!
پاسخ تاراس : آم.... پس من تنها نبودم!
ناهید کوچولوو
سه شنبه 5 مهر 1390 06:06 ب.ظ
همه به نوعی این ترس رو تجربه کردنند .

الان دقیقا چیزی یادم نمیاد که بگم
پاسخ تاراس : درود بسیار. شاید بانو..... مشکلی نیست.
یاس وحشی
سه شنبه 5 مهر 1390 09:57 ق.ظ
در مورد پی نوشت آخر هم باید بگویم... ای بابا...
اینجا همه عبرت ناپذیرند.
پاسخ تاراس : ):
یاس وحشی
سه شنبه 5 مهر 1390 09:57 ق.ظ
درود بسیار...
راستشمن از چیز خاصی نمی ترسیدم. تا یك سنی اصلا با این موضوع مشكلی نداشتم تا یك روز یك فیلم ایرانی به نام " شب بیست و نهم" را دیدم...
از آن روز به بعد به مدت یك سال شب ها خواب برایم حرام شد... ترس وحشتناكی بود...
چند سال پیش هم تلویزیون پخش كرد و من ندیدم... حتی صدایش را هم نشنیدم.
پاسخ تاراس : درود فراوان...
جالب بود. پس یادم باشه هیچ وقت این فیلم رو نبینم!
بهار مامان امیر
دوشنبه 4 مهر 1390 11:32 ب.ظ
سلام عزیزم...
امیر هم از این ترسها داره.. بخصوص که چند تار موی سفید من و که میبینه میگه مامان مگه میخوای بمیری که موهات سفید شده؟ کلی براش توضیح دادم اما فکر کنم توجیه نشد..
پاسخ تاراس : سلام بانو... آخی... درکش می کنم....
طبیبک
دوشنبه 4 مهر 1390 11:09 ب.ظ
من که این ترس در طول روز هم ولم نمیکرد...
دیگه از چی میترسیدم...آممم....
آهان....اینکه تو تابستون زلزله بیاد و من بمیرم و نتونم برم مدرسه
یا اینکه تو تابستون خشک سالی شه و من از خشکسالی بمیرم و نتونم برم مدرسه
میبینی چقدر با علم آمیخته بودم خواهر؟
پاسخ تاراس : اوهوم... کلن توی تابستون یه بلای طبیعی بیاد تو پات به مدرسه نرسه! مثلن یه ماه خشکسالی شه ماه بعدی سیل بیاد! p:
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.