تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - آتش امید
سه شنبه 3 آبان 1390

آتش امید

   نوشته شده توسط: تاراس    

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد..
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از کلک بسازد تا از خود و وسایل اندکش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست،کشتی می‌آمد تا او را نجات دهد.
مرد از نجات دهندگانش پرسید: چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟
آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!!!
آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امید را از دست داد زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج.
دفعه آینده که کلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید که  شاید علامتی باشد برای : فراخواندن رحمت خداوند.
برای تمام چیزهای منفی که ما بخود می‌گوییم، خداوند پاسخ مثبتی دارد،



می گویی «هیچ کس واقعاً مرا دوست ندارد»، خداوند پاسخ داد «من تو را دوست دارم»،
می گویی «من بسیار خسته هستم»، خداوند پاسخ داد «من به تو آرامش خواهم داد»، زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پار
می گویی «من نمی‌توانم مشکلات را حل کنم»، خداوند پاسخ داد «من گامهای تو را هدایت خواهم کرد»،
می گویی «من نمی‌توانم آن را انجام دهم»، خداوند پاسخ داد «تو هر کاری را با من می‌توانی به انجام برسانی»،
می گویی «من نمی‌توانم خود را ببخشم»، خداوند پاسخ داد «من تو را ‌بخشیده ام»،
می گویی «من همیشه نگران و ناامیدم»، خداوند پاسخ داد «تمام نگرانی هایت را به دوش من بگذار»،
می گویی «من احساس تنهایی می‌کنم»، خداوند پاسخ داد «من هرگز تو را ترک نخواهم کرد»،

این داستان رو امروز دوستیمان برایمان گفت....


شعر نوشت:
محتسب است و شیخ و من, صحبت عاشقی میان          از چه کنم مجابشان, پخته یکی و خام دو....

پ.ن:زندگی ارزش دویدن دارد ، حتی با کفشهای پاره...



unevenmirth1737.jimdo.com
شنبه 14 مرداد 1396 08:19 ق.ظ
I'm not sure where you are getting your information, but great
topic. I needs to spend some time learning much more or understanding more.

Thanks for great information I was looking for this information for my mission.
رهگذر
شنبه 14 آبان 1390 09:18 ب.ظ
کاری نبود که دکترجان. شرمنده می کنید. ولی کلی تشویق شدیم! از بس که تعریفمان کردین! ممنون.
پاسخ تاراس : خواهش می کنم... بازم می گم موضوع کتابش فوق العاده بود. (مخصوصا این قسمتش :دست‌آوردهای فوسکا در چند قرن بیش از آن چیزی نیست که وی می‌توانست در مدّت چند سال حکومت خود به دست آورد.)

و اینکه بازم ممنون که برام توضیح دادیدش.
نوشین
شنبه 14 آبان 1390 12:10 ب.ظ
آره..
رهگذر
شنبه 14 آبان 1390 12:15 ق.ظ
خیلی خوشحالم که خوشتون اومد دکترجان!

روژین دختری بود که در یک تئاتر بازی می کرد و مثلا در قرن حاضر با رایموندو فوسکا آشنا شده بود و اونو که دیگه از پس سال ها از مرگ و زندگی مایوس مانده بود و فقط در جلوی باغچه هتلی که توش زندگی می کرد و آروم بی صدا به نقطه ای خیره می ماند رو می خواست به زندگی برگردونه! و نمی دونست که چه سرگذشتی داره! رایموندو بهش علاقمند شده بود و به همین دلیل که نمی خواست دوباره شاهد طی زندگانی و مرگ معشوق جدیدی باشه می خواست ازش دوری کنه و به شهر دیگه ای فرار می کنه که روژین پیداش می کنه و ازش می خواد که زندگیش رو واسش تعریف کنه!
رهگذر
جمعه 13 آبان 1390 08:26 ب.ظ
خلاصه اش رو واستون نوشتم دکتر جان! جالب بود! بنظرم اون کتاب، ارزش خوندن داشت!
ترانه
پنجشنبه 12 آبان 1390 10:12 ق.ظ
دقیقا کل وجودم گرسنه این جملات بود
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


هیچ چیزش بی حکمت نیست
دقیقا باید بعد از یه روز پر غصه و یه شب پر گریه بیام و تاراسی هم این جملات زیبا و دلنشین رو بزاره و من با خوندنش یه دنیا

نه دروغه بگم یه دنیا اروم شدم

ولی خیلی بهتر شدم
بازم مرسی از طلا نوشته هات
پاسخ تاراس : چی ارزش اینو داشته که اشکای دوست منو در بیاره؟!!
nadagol
چهارشنبه 11 آبان 1390 09:04 ق.ظ
خدا همیشه به فکر ما هست ، فقط باید اجازه بدیم کارها در مسیر خیر و صلاحمان پیش برود!
sarah jooOOoonet
سه شنبه 10 آبان 1390 08:56 ب.ظ
چقدر این جمله که زندگی ارزش دویدن دارد الهام بخش بود عزیزم
رهگذر
دوشنبه 9 آبان 1390 10:03 ب.ظ
دکترجان، این همون کتابی بود که یه بار واستون گفته بودم! راستش رو بخوای هیچی غیر از اونی که تعریف کرده بودم یادم نمونده! حالا یه فرصتی دوباره شده! راستی چند تا بنفشه با رنگ های مختلف توش خشک شده بود!!
ربولی حسن كور
دوشنبه 9 آبان 1390 01:02 ق.ظ
سلام
پس بیا تا بدویم!
فیزیوپات
شنبه 7 آبان 1390 09:42 ب.ظ
excellent
دانشمنگ
شنبه 7 آبان 1390 12:29 ب.ظ
سلام.چه حس آرامش بخشی داره این نوشته ها یه جور آرامش از حمایت شدن...
y
جمعه 6 آبان 1390 11:08 ب.ظ
salam azizam
kheili kheiliiiiiiiiii ali bud
koli energy gereftam
mamnun
شنگین كلك
جمعه 6 آبان 1390 05:09 ق.ظ
درود
همیشه آتش امیدتان افروخته
و امید كه كفش هایتان هیچ وقت
پاره نشود
گیله مرد
پنجشنبه 5 آبان 1390 07:27 ب.ظ
سلام
زیبا بود
صادق
پنجشنبه 5 آبان 1390 02:39 ب.ظ
سلام
زیبا بود مرسی
وبلاگ زیبایی دارییه سر به منم بزن با تبادل لینک موافقی؟؟
حتما خبرشو بهم بده....
مریم
پنجشنبه 5 آبان 1390 10:56 ق.ظ
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم، و ندایی که به من می گوید : " گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است.
مریم
پنجشنبه 5 آبان 1390 10:56 ق.ظ
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها میبینم، و ندایی که به من می گوید : " گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است.
ماری
پنجشنبه 5 آبان 1390 12:10 ق.ظ
فوق العاده بود دکتر!
چه انرژی مثبتی میده به آدم!
اونم واسه آدمی با شرایط من!
مرررسسی!
pink
چهارشنبه 4 آبان 1390 11:54 ب.ظ
سلام
زندگی حتی ارزش دویدن هم ندارد
دکتر ارنست
چهارشنبه 4 آبان 1390 07:39 ب.ظ
beautiful
مجتبی
چهارشنبه 4 آبان 1390 07:08 ب.ظ
زیبا بود مرسی
زندگی ارزش دویدن دارد حتی پا برهنه. به شرطی که روی انسانیت نخایم بریم
فرساد
چهارشنبه 4 آبان 1390 06:48 ب.ظ
جمله ی آخرت منو یاد این جمله انداخت که یه عزیز برام گفته:
آرزویم برایت این است: در میان مردمی که می دوند برای زنده بودن، آرام قدم برداری برای زندگی کردن...
پریا
چهارشنبه 4 آبان 1390 03:57 ب.ظ
خیلی خیلی زیبا بود،ممنون
آغازی دیگر
چهارشنبه 4 آبان 1390 03:47 ب.ظ
خسته شدیم از این دویدن ولی چون شما گفتی بازم می دویم
باران
چهارشنبه 4 آبان 1390 02:59 ب.ظ
سلامممم دوست جوونم
واای چه پست قشنگی بود یعنی می تونم بگم فوق العاده
واقعااا امید گرفتم به شدت نیاز داشتم به پستای این جوری
تا خدارو داری غم نداریم!
چهارشنبه 4 آبان 1390 11:58 ق.ظ
ممنون تاراس
بهارمامان امیر
چهارشنبه 4 آبان 1390 10:54 ق.ظ
سلام عزیزم..
حکایت جالبی بود..
پ.ن بسیار بسیار به دلم نشست
فرزانه
چهارشنبه 4 آبان 1390 12:47 ق.ظ
این نوشته مثل مسکن آرامش بخشه
چند بار خوندمش
یک ماماباچکمه های سفید
چهارشنبه 4 آبان 1390 12:34 ق.ظ
دوست من سلام چه پست زیبایی بود خواهریم...
پینوشت خیلی تاثیر گذار بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30