تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - غروری شکسته
چهارشنبه 30 آذر 1390

غروری شکسته

   نوشته شده توسط: تاراس    

تکیه داده ام به صندلی مترو, مجله م رو ورق می زنم... خستگی روزی سنگین در وجودم غوغا می کند و تنها می خواهم جسمم را زنجیر گونه تا تخت خوابم بکشانم. صدای پسرکی نگاهم را معطوف به خود می کند. 7- 8 سالی بیش ندارد و در جنجال با مادرش است. می خواهد از سر و کول او بالا رود و مادر در اضطراب زمین خوردن و آسیبش مخالف می کند.
دوباره به مجله ام چشم می دوزم اما این بار با شنیدن حرف های زشتی که کودک حواله ی مادرش می کند برق از سه فازم می پرد!! مشت و لگد های پیاپی که روانه ی مادر می شد... کلمات شرم آوری که نشنیده بودم و معنایشان را هم نمی دانستم...! آن صحنه را هیچ گاه فراموش نخواهم کرد. صدای دیگر خانم های واگن بلند می شود. هر کس چیزی می گوید تا پسرک را ساکت کند ولی فایده ای ندارد. حریفش نمی شوند! مادر هم شرمگین خاموش می ماند.
راستش را بخواهید اولین چیزی که به آن فکر کردم چگونگی رفتار احتمالی پدر و مادرش در خانه با یکدیگر بوده که کودک اینگونه تاثیر پذیرفته و تربیت شده! هر چند علل زیادی دخیل اند...ولی دلم می سوزد به حال آن زن...کمترین زحمتش پرورش او 9 ماه در وجودش بوده. حداقل دستمزدش این نباید باشد!

گاهی هم حیرانم در این فقر فرهنگی اصلن می شود کودکی را به ثمر رساند؟ آن طور که شایسته است!؟ 
دوست داری به فرزندت بیاموزی پاک و بی ریا بودن را..بخشنده بودن را. یاد بگیرد بازیچه ی دست دیگران نشود, خودش هم احساس کسی را به بازی نگیرد. روی پاهای خودش بایستد و زانو نزند اگر هم کمر خم کرد دست دیگران را بگیرد و آنها را هم بلند کند... قوی و استوار...

خوب باشد.... خوبِ خوب... همین...


این آهنگ رو بشنوید. خالی از لطف نیست:       مادر


پ.ن1: به سلامتی اونهایی که به پدر و مادرشون احترام می زارن و می دونن تو خونه ای که بزرگترا کوچک شن, کوچک ترا هیچ وقت بزرگ نمی شن...

پ.ن2: فاتحه ای میخوانم در حالی که زل زده ام به نوشته ی زیر پلاکارد تسلیتی که بر روی ورودی دانشکده مان آویخته شده.... ورودی بهمن ...  حساب می کنم مگر چند سال از ما بزرگتر بود یکی از ترم بالایی هامون که به رحمت خدا رفته؟ 
طنین دعای همیشگی اش در ذهنم می پیچد;((خدایا من رو با فرزندانم امتحان نکن...)) خیلی سخت است, مرگ فرزند برای پدر و مادری که تمام امید و آرزو هایشان در نور دیده شان خلاصه شده...قلبشان با قلب جگر گوشه شان می تپیده.. تنها از خدا برایشان صبر می خواهم...

پ.ن3:خداوندا ؛ کسی را که قسمت کس دیگریست، سر راهمان قرار نده تا شبهای دلتنگیش برای ما باشد و روزهای خوشش برای دیگری....(برگرفته از وبلاگ دکتر کوچولوی خوشبخت)

پ.ن4: مسابقه داشتیم... 5 برد و 1 باخت. سوم شدم! تمام بدنم درد می کنه!

پ.ن5: دارم به کیان (دختر خاله م)  شطرنج بازی کردن رو یاد می دم. استعدادش عالیه... صبور و متمرکز!

شعر نوشت: به هوش بودم از اول دل به کسی نسپارم/ شمایل تو بدیدم, نه عقل دیدم و نه هوش


Сialis
جمعه 9 شهریور 1397 11:35 ب.ظ
Hey There. I found your blog using msn. This is an extremely well written article.
I'll be sure to bookmark it and return to read more of your useful info.
Thanks for the post. I'll certainly comeback.
Concetta
پنجشنبه 16 آذر 1396 09:30 ب.ظ
Have you ever thought about publishing an ebook or guest authoring on other sites?
I have a blog centered on the same ideas you discuss and would love to have you share
some stories/information. I know my readers would value your work.

If you are even remotely interested, feel free to
send me an e-mail.
Why is my Achilles tendon burning?
دوشنبه 27 شهریور 1396 08:23 ق.ظ
Good day! I could have sworn I've been to this blog before
but after looking at some of the posts I realized it's new to
me. Nonetheless, I'm certainly delighted I found it and I'll be book-marking
it and checking back regularly!
chaturbate token generator for mac
دوشنبه 13 شهریور 1396 07:04 ق.ظ
I am truly thankful to the owner of this web page who has shared this fantastic paragraph at at this
time.
lianaryen.jimdo.com
دوشنبه 16 مرداد 1396 01:59 ق.ظ
I visited various websites but the audio feature for audio
songs current at this web site is really marvelous.
nonstopdiva5204.jimdo.com
شنبه 14 مرداد 1396 07:33 ق.ظ
First off I would like to say terrific blog! I had a quick question that I'd like to ask if you
don't mind. I was curious to find out how you center yourself and clear your thoughts before writing.

I've had a tough time clearing my thoughts in getting my ideas out there.
I do take pleasure in writing however it just seems like the first 10 to 15 minutes are wasted simply just trying to figure out how
to begin. Any suggestions or hints? Kudos!
http://clineqogkonacoc.exteen.com/20150701/hammer-toe-treatment
دوشنبه 9 مرداد 1396 02:46 ب.ظ
Very rapidly this site will be famous amid all blog users, due to it's nice articles or reviews
foot pain dehydration
چهارشنبه 7 تیر 1396 08:43 ب.ظ
Since the admin of this web page is working,
no uncertainty very shortly it will be famous, due to its feature contents.
https://kaitlynprouty.wordpress.com/category/severs-disease/
دوشنبه 5 تیر 1396 04:23 ق.ظ
You can certainly see your skills within the work you write.
The sector hopes for more passionate writers such
as you who aren't afraid to say how they believe. All the time follow your heart.
free std testing near me
یکشنبه 4 تیر 1396 10:15 ب.ظ
ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین
در آیا نه کار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما در واقع قادر به من مؤمن اما تنها برای کوتاه در حالی که.
من با این حال مشکل خود را با فراز در مفروضات و
شما ممکن است را سادگی به کمک پر کسانی که
شکاف. در صورتی که شما در واقع که می توانید انجام
من می مطمئنا بود در گم.
http://vickievanderbeck.jimdo.com/2015/01/01/work-outs-for-shoe-inserts
پنجشنبه 28 اردیبهشت 1396 08:18 ب.ظ
Hi there, i read your blog occasionally and i own a similar one and i was just curious if you get
a lot of spam feedback? If so how do you prevent it, any plugin or anything you can suggest?
I get so much lately it's driving me mad so any assistance is very much appreciated.
محسن تاراس
جمعه 15 دی 1391 01:43 ق.ظ
سلام
تاراس یعنی زیردست و تابع خود ساختن . رام گردانیدن انسان و حیوان . (برهان ) (آنندراج
پاسخ تاراس : درود بسیار...
جالب بود. ممنون که گفتین چون معنی شو نمی دونستم...
خرچنگ
دوشنبه 3 بهمن 1390 01:24 ب.ظ
بابا صحبت های اون پسرک نقل مجلس بعضی از خانواده هاست احتمالا اگه باباش می شنیده می گفته چه پسر شیرین زبونی دارم.زیاد حساس نشید اینا توی جامعه ی ما اگه دیده نشه باید تعجب کرد از اینم که معنیشو نفهمید نگران نباشید یه مقدار تو جامعه بیشتر بگردین معنی همشو میفهمید.......
پاسخ تاراس : متاسفانه همین طوره که شما می گید.
+ ترجیح می دم هیچ وقت معنی شون رو یاد نگیرم!
احسان برادری از بلوغ
جمعه 16 دی 1390 05:11 ب.ظ
سلام
بلوغی های عزیز
داستان به روز شده بلوغ رو خوندین یه ندایی بدین . عنوانش هست:
" خدا تو دیگه کی هستی ؟ !! "
ماری
جمعه 16 دی 1390 01:07 ق.ظ
سلللام دکتر جون!
ارادتمندیم!
آخرین باری که شطرنج بازی کردم فکر کنم نهایتا 10 سالم بود!کلا ازش چیزی سرم نمیشه!هیچ وقت کسی نبود که ازش یاد بگیرم!خوش به حال کیان!
+دکتر ماهم فصل امتحانامونه!و امتحانی مهم تر در پیش است!
التماس دعای فراوان!
پاسخ تاراس : سلام ماری جان... خوبی مهندس؟
منم توفیق اجباری شد که یاد گرفتم. در واقع زورکی!
+انشاا... عالی می دی.
رهگذر
چهارشنبه 14 دی 1390 11:33 ب.ظ
همین که سری می زنید افتخاریست دکترجان، وگرنه میدانم الان چه فصل درسی ست.
من معتقدم برای سواد باید در طول ترم درس خواند و برای نمره فقط آخر ترم! جایگزینی هرکدام بجای هم جز از دست دادن زمان نیست!
لطفا جواب این کامنت را با پ ن پ بدهید ( 2 نمره آخر ترمی)!
پاسخ تاراس : درود بسیار.... ممنونم.
موافقم با حرفتون! من سعی خودمو می کنم... فقط امیدوارم دکتر خوبی بشم!
منظورتون از پ ن پ رو متوجه نشدم! شرمنده, اصلا تمرکز ندارم الان!
شنگین كلك
چهارشنبه 14 دی 1390 10:28 ب.ظ
درود
فكر میكنم همانطور كه نوشته اید
خیلی هم در این زمانه نمیتوان پدر و مادر
را مقصر دانست و دریافتهای انبوهی كه از
جامعه و رسانه ها برای كودك رخ میدهد تاثیر زیادی خواهد داشت . امید كه نسل های جدید زودتر احترام به نسل قبل را فهم كنند و كسی داغ فرزند نبیند
پاسخ تاراس : درود فراوان. بلی. امیدوارم...
دانشمنگ
چهارشنبه 14 دی 1390 12:11 ب.ظ
سلام.شما تا جمعه فكر كن ما منتظر خواهیم ماند
پاسخ تاراس : ممنون. ایده ی جالبی بود.
فیزیوپات
چهارشنبه 14 دی 1390 01:54 ق.ظ
دلم گرفت، هم به خاطر کودکانی که اینجوری تربیت و تحویل جامعه داده میشن و هم برای ترم بالاییتون که فوت کرده.
خدایش بیامرزد.
پاسخ تاراس : درود فراوان بانو.... ما نیز هم!
ترانه
چهارشنبه 14 دی 1390 01:43 ق.ظ
من پست جدید میخوام
پاسخ تاراس : سلام ترانه.... منم وبلاگ تو رو می خوام!
پ.ن: چشم.
پترس
سه شنبه 13 دی 1390 09:26 ب.ظ
وای عجب پست جیگرسوزی بود
پاسخ تاراس : آم... قصد ناراحت کردنتونو نداشتم.
ترانه
یکشنبه 11 دی 1390 03:04 ب.ظ
پاسخ تاراس : :D
ulduz
شنبه 10 دی 1390 07:07 ب.ظ
سلام بانو... خوبی؟

واقعا بعضی وقتا دیگه ذهنم قفل میکنه که چی باید بگم...
پاسخ تاراس : سلام بانو.... ممنون.
مشکلی نیست برای من هم خیلی زیاد پیش می یاد.
y
شنبه 10 دی 1390 05:14 ب.ظ
salam
khubiii?
mamnun az nazare zibaat

khubam
va say mikonam khubtaram besham
movafagh bashi
پاسخ تاراس : سلام بانو... انشا ا.... ممنون.
یک ماما با چکمه های سفید
پنجشنبه 8 دی 1390 05:30 ب.ظ
میدونی چیه تاراس من گمون میکنم تربیت نادرست اون مادرو پدر باعث شده این کودک اینقدر گستاخ بشه...بستر فرهنگی نامناسب جامعه و عدم ارائه الگوهای درست و بجا هم دراین رفتارها تاثیر داشته...
بازم پی نوشتات کار دادن دستم....عالی بود عزیزم
پاسخ تاراس : سلام مستانه... دقیقا! خوشحالم که دوستشون داشتی بانو...
Stone
پنجشنبه 8 دی 1390 05:04 ب.ظ
فکر کنم باید برای بچه ها مرز ها رو مشخص کرد چون قرار نیست پدر ومادر همیشه باهاشون باشن.بهتره به بچه ها فکر کردن رو یاد بدند نه سنت ها رو.چرا که سنت ها زاده ی فکر کردن گذشتگان است.چی گفتم؟!!
پاسخ تاراس : خیلی خوب گفتید! موافقم... البته کار سختیه. :)
حنا
پنجشنبه 8 دی 1390 11:13 ق.ظ
اوووم



آدرس وبلاگم عوض شده دکتر جون ...
نمی خوای توی پیوند های وبلاگت عوضش کنی ؟
پاسخ تاراس : چشم بانو...
ترمه
پنجشنبه 8 دی 1390 08:44 ق.ظ
لطفا نیمه گمشده را بیخیال شود
نیمه پیدا شده را دریاب ، نیمه گم شده اگر هم تو بود که گم نمی شود
پاسخ تاراس : مرسی بانو... قشنگ بود..
ترمه
پنجشنبه 8 دی 1390 08:43 ق.ظ
کاش یاد بگیریم چطوری بهم احترام بگذاریم
توی این دنیای بی در و پیکر واسه یه روز بیشتر زندگی کردن و بیشتر پول درآوردن همه چیز رو به فراموشی سپردیم
پاسخ تاراس : :(
nattaliya
چهارشنبه 7 دی 1390 10:16 ب.ظ
تقدیم به تو که نمیدانم در خاطرت میمانم یا یرایت خاطره میشم دوستت دارم نه به خاطره انکه دوستم بداری به خاطره انکه لایق دوست داشتنی
پاسخ تاراس : فدات آبجی جان :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30