تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - آقای پدر + شب + ماشین + خیابون + آهنگ
چهارشنبه 17 آذر 1389

آقای پدر + شب + ماشین + خیابون + آهنگ

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :دلنوشته ،

گذشته ها رو به یاد می یارید؟ قبل از اینکه همه دور هم جمع شیم...
سال سرنوشت... تلاش .... محرومیت از کلی تفریح... فشار عصبی... اشک های بی اراده.... سال آرزوها! خب با این توصیفات شاید کسی حتی دوس نداشته باشه بهش فکر کنه! ولی من قشنگ ترین دوران زندگیم سوم دبیرستان و زمان کنکورم بود. الان حاضرم دوباره تکرارش کنم حتی با اون همه سختیش!
 یادش بخیر 3 تا دوست خیلی صمیمی داشتم. جونمون واسه هم می رفت (البته الانم همین طوره!) کلی معرفت. صمیمیت.
بعد از مدرسه با هم می رفتیم فرهنگسرا. شروع می کردیم درس خوندن اونم از نوع خفنش! آخه مدرسمون دولتی بود و اینقدر ضعیف که سر کلاس رفتن و نرفتنش فرقی نداشت. ولی ما هم آرزو داشتیم. هر روز با هم بودیم تا ساعت 11 شب که هر بار پدر یکیمون می یومد دنبالمون و همه مون رو می رسوند خونه هامون. ولی شب هایی که آقای پدر (بابام) می یومد یه حس دیگه ای داشت. کلی تو ماشین می خندیدیم. آقای پدر بستنی می خرید واسمون. آهنگ می گذاشتیم و کلی توی خیابونا می گشتیم.
 روزای تعطیل ساعت 6 از خونه راه می افتادیم تا جلوی در کتابخونه صف بگیریم که وقتی ساعت 7 درا باز شد نفر اول باشیم و جای خوب گیرمون بیفته! 3 طبقه با کیف, راه پله ها رو می دویدیم تا به سالن قرائت برسیم(نرمش صبحگاهی!)! وقتی جا می گرفتیم تازه نیم ساعت باید استراحت می کردیم که نفسمون سر جاش بیاد!
 تازه هر دفعه یه بار اول پسرا می رفتن و یه بار دخترا! بعد صحنه های جالبی از زیر دست پا موندن بچه ها پیش می یومد که توسط دسته ی مقابل سوژه ی خنده می شد! یادش بخیر چه سالهایی با دوستامون زندگی کردیم!
تعطیلات عید به فاصله ی 2 هفته هر 2 پدر بزرگ هام به رحمت خدا رفتن و من 2شب مجبور شدم روی میز صندلی کتابخونه بخوابم! چقدر غذای آماده خوردم!
 یادش یخیر جمعه صبحا با کلی خستگی می رفتیم قلمچی امتحان بدیم....
 یادش بخیر افطار های ماه رمضون وسط حیاط مدرسه...
یادش بخیر وقتی دوستمون حالش بد بود, پیشش می نشستیم و کلی دلداریش می دادیم...
 یادش بخیر شب کنکور با دوستام و آقای پدر رفتیم پارک....
یادش بخیر شب کنکور غذای بیرون خوردیم و تا صبح از دل درد بیدار بودیم.
 یادش بخیر سر کنکور 4 تا صندلی فقط تو راهرو بود. یکیش من بودم. کلی دعوا سر جلسه با مراقبا که داشتن واسه هم جک تعریف می کردن! سر جلسه اشک ریختیم! یادش بخیر!
 دیروز رفتم کتابخونه ولی با این تفاوت که حالا تنهام. شب به آقای پدر زنگ زدم که لطف کنه بیاد دنبالم آخه امتحان آناتومی داریم و چیزی نخوندیم. ولی غافل. دلیل اصلیم, دلتنگی واسه کلماتی بود که شدن تیتر این پست! کلی توی شهر می گردیم بعد با هم میریم پارک و توی سرما قدم می زنیم....
دلمان تنگ شده. همین...


manam
یکشنبه 28 آذر 1389 08:24 ب.ظ
salam bala jaye ma an zamn ha khali
khoob neveshti in bar sabketo shenakhtam
پاسخ تاراس : آخ جون. ناریس جان خوش آمدی. بلی بلی جای شما بسی خالی.
زهرا
چهارشنبه 24 آذر 1389 06:19 ب.ظ
الان غیر مستقیم به ما هم گفتی که نسبت به ما هم ارادتمندی؟؟؟؟
پاسخ تاراس : مستقیم هم می گوییم. ارادتمندیم!
زهرا
چهارشنبه 24 آذر 1389 06:13 ب.ظ
الهی بمیرم این آبجی جونم چه حالی به ما داده...
فاطی جون ناراحت نشیا... ما کلا شوخیم... چون گفتم باهاتون خیلی راحتم خواهر جونی ما هم اینقدر راحته
پاسخ تاراس : ما خدمت آبجی شما هم ارادت داریم.
خواهر زهراجونت
سه شنبه 23 آذر 1389 02:39 ب.ظ
آهای اینو بدونین من با خواهرم خوش اومدم
فهمیدی
همه بلند بگی
بلللللللللللللللللللللللللللله
پاسخ تاراس : آهای؟؟!!!
بلی, شما با خواهر خانومی خوش آمدید.
زهره
دوشنبه 22 آذر 1389 07:37 ب.ظ
انقد صفحه وب دیر باز كرد یادم رفت چی می خواستم بگم
پاسخ تاراس : شما عزیز مایید.
خواهر زهراجونت
دوشنبه 22 آذر 1389 07:37 ب.ظ
سلام سلام سلام
منم اومدم
اظهار وجود کردم
پاسخ تاراس : شما بیشتر از زهرا خوش اومدید!
زهرا جونت
دوشنبه 22 آذر 1389 06:46 ب.ظ
آخ جووووووووووووووووووووون...
بدو بذارش رو وبت دیگه.....
پاسخ تاراس : چشم.
عاطفه
دوشنبه 22 آذر 1389 06:34 ب.ظ
تو چرا حالت بد بشه!؟ تو باید خوب باش پست بذاری بیام نظر بنهم شاید دلم باز شد/
پاسخ تاراس : ساری. پست جدیدمان هم دلتان را باز نمی کند.
عاطفه
دوشنبه 22 آذر 1389 06:18 ب.ظ
فاطمه کجایی بیا تاییدم کن!؟
پاسخ تاراس : همینجا عاطفه جون. در حال تنظیم پست جدید. خوبی الان تو؟ نوبت من بود حالم بد باشه که!
زهرا جونت
دوشنبه 22 آذر 1389 06:04 ب.ظ
فاطمه حواست هست که محور اصلی این مطلبی که میخوای بنویسی باید من باشم دیگه؟؟؟؟؟؟
پاسخ تاراس : اتفاقا درباره ی تو هست. نگران نباش.
عاطفه
دوشنبه 22 آذر 1389 05:48 ب.ظ
دل به تو بستم کاشکی بفهمی. دیوونت هستم کاشکی بفهمی. دل تنگیامو کاشکی بفهمی. راز صدامو کاشکی بفهمی .کاشکی بفهمی من تو رو میخوام .تویی عزیزم تموم رویام.من که اومدم بازم میام اما دلم امروز خیلی گرفته بارون میاد هواهم مثل دل من گرفته . امشب هوا چقدر تب داره!؟
پاسخ تاراس : عاطفه خوبی الان. نگران شدم!
زهره
دوشنبه 22 آذر 1389 03:14 ب.ظ
بالاخره تمام شد!
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پاسخ تاراس : دقیقا!!!
بعد از امتحان کجا غیبت زد؟
زهرا جونت
دوشنبه 22 آذر 1389 01:49 ق.ظ

مطلب من کوووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا فردا بهت وقت میدم که بنویسیا
من هنوز نکات بالینی جنینو نخوندم.....
پاسخ تاراس : زهرا من الان صفحه ی 13 جلسه 8 هستم!
جنین و نکات بالینی هم مونده.
علیرضا (کلبه عشق)
یکشنبه 21 آذر 1389 11:25 ب.ظ
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من محو تماشی نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داداه به آواز شباهنگ

یادم ید تو به من گفتی :
از ین عشق حذز کن !
لحظه ی چند بر ین آب نظر کن
آب یینه عشق گذران است

توکه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چند از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذز از عشق ندانم
سفراز پیش تو هرگز نتوانم


روز اول که دلم به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
..................
آوادخت
یکشنبه 21 آذر 1389 08:29 ب.ظ
کوشی دخمل؟
امتحانت چی شد؟
استاد ما هم امروز یهویی امتحان گرفت..18 شدم.
می بینی عین بچه دبستانیا
پاسخ تاراس : آوا افتاده واسه فردا!
18؟؟؟!!! درود....
فونیكس
یکشنبه 21 آذر 1389 03:59 ب.ظ
باشه.هرجور شما بخواید.
پاسخ تاراس : ببخشید چی باشه؟ و من چی خواستم؟!
در ضمن من به خاطر پاسخ شما(معنی کلمه فونیکس) تشکر کردم.
علیرضا
یکشنبه 21 آذر 1389 11:03 ق.ظ
سلام خانوم دکتر
ممنون که اومدی
راستی نگفتی با تبادل لینک موافقی
ما رو با هر اسمی که دوست داشتی بلینک و حتما بگو با چه اسمی لینکت کنیم
زهره
یکشنبه 21 آذر 1389 08:38 ق.ظ
خدا رو شكر
من حالم داره از این بی حسی قبل امتحان بهم می خوره
البته گلاب به روتون
نایلون مشكی هست زحمت نكشید
پاسخ تاراس : این بی حسی رو خوب اومدی.
من هنوز 3 جلسه ی آخر + نکات بالینی نخوندم.
زهره
شنبه 20 آذر 1389 11:32 ب.ظ
نبینیم حالتان بد شود؟!
اونم از نوعی كه مال من بد بود...
پاسخ تاراس : سعی می کنیم دکتر جان. فعلا که با دعای شما خوبیم.
شنبه 20 آذر 1389 10:35 ب.ظ
چه با حال!؟خاطرات خوبی از اون وقتا داری خلاصه هر چی بود خوبیش این بود که هدفمند و با انگیزه درس میخوندیم کاش الان فقط یه ذره از اون انگیزه ای که اون موقع ها داشتم دوباره برگرده !
پاسخ تاراس : آره واقعا! مرسی. البته خاطرات تلخمون هم کم نیست. اسم می گذاشتید بد نبودا!
زهرا جونت
شنبه 20 آذر 1389 10:22 ب.ظ
منم دوست دارم با دوست تو که دوست داره با دوست من دوست بشه دوست بشم....
منم ازون فاطمه جونا که دوست تو هستن میخوام....
انگار دیر رسیدم ته دیگا رو هم خوردن...
پاسخ تاراس : باشه. بهش می گم تو رو هم ساپورت کنه!
زهرا جونت
شنبه 20 آذر 1389 10:18 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااام....
فکر کن بچه ها با این اصلاحیه چقدر میخندن
حال نداشتم بنویسم آخه....
اشکال نداره بابا فوقش بهم میخندن دیگه....
بهت یه بیشنهادی میکنم:
همیشه از یه گوشی هدفون استفاده کن
ما دلمان برایتان تنگ است....
پاسخ تاراس : فکر کن زهره گفته جزوه ژنتیک فردا رو بنویسم.
روزگارم سیاه می شه از فردا!
baran
شنبه 20 آذر 1389 10:17 ب.ظ
chera ke na
webloge man motealeghe be khodet
manam ba ejaze linket mikonam
پاسخ تاراس : mersi
زهره
شنبه 20 آذر 1389 10:03 ب.ظ
منم خیلی ذوق كردم.
از چند متر اون طرف تر كه دیدمت هی صدا زدم سلام خواهر فاطمه !!!
اما نمی شنیدی...
پاسخ تاراس : من اصولا در عالم خیالم! هدفون تو گوشم بود.
علی نژاد
شنبه 20 آذر 1389 08:06 ب.ظ
خطاب به دوست گرامی, آقای فونیکس:
ممنون
زهرا جونت
شنبه 20 آذر 1389 06:25 ب.ظ
فاطی جون اصلاحیه رو خوندی؟؟؟؟
خداییش خودم نوشتما ولی آخر خنده است
آخه رایانه من بعضی حروفو نداره...تازه هر کاریش کردم زبانش عوض نمیشد...برا همین همه رو فارسی نوشتم...
این جمله کلی منو تحت تاثیر قرار داد... گوش کن:
حس بروبریوسبتیو عضله اس سی ام از سی 3 و سی 2 تامین میشود...

به این میگن اعتماد به نفس مضاعف
پاسخ تاراس : نخوندم ولی دیدم امروز همه یه جوری به برگه نگاه می کردن. نگو داشتن سعی می کردن بخوننش!!
آم... دست نویس می دادی خب!
زهره
شنبه 20 آذر 1389 04:23 ب.ظ
اومدم عزیزم
شرمنده ام خونه نبودم.دیشبم با كامپیوتر مجتبی آنلاین شدم.چون دلم خیلی براتون تنگ شده بود ازش خواهش كردم كه یكم بشینم پشت میزش.اونم خیلی كار داشت ولی قبول كرد.منم دیگه زیاد آنلاین نموندم كه اونم كاراشو بكنه.
با این پست دست روی دلمان گذاشتی...
سال پیش برام هم قشنگ بود و هم زشت!
اما نمی خوام تكرار شه...
بازم ناهید...
پاسخ تاراس : مرسی اومدی.
امروز دیدمت کلی ذوق زده شدم. داشتی!؟
fateme
شنبه 20 آذر 1389 03:03 ق.ظ
سلام عزیزم کاشکی منم یکی از اون سه نفر بودمبا اینکه میدونم منظورت کیا هستن راستی از مریم و راضیه و ملیحه چه خبر؟ کلی یاد اون زمانا افتادم با اینکه خیلی اذیت شدم ولی دلم واسه پیش و ماه رمضونای پیش لک زد کاشکی 1 روز میشد برگردم/ مرسی از اینکه یادم اندتختی
پاسخ تاراس : علت اینکه گفتم اون 3 نفر به خاطر این بود که همیشه با هم بودیم. وگرنه شما تاج سرید. من به داشتن دوستانی مثل تو افتخار می کنم.
5 شنبه رفتم کتابخونه واسه امتحان بخونم حال ملیحه بد شد و بقیه ی روز تو درمانگاه بودم. بقیه هم سلام می رسونن.
زهره
جمعه 19 آذر 1389 07:31 ب.ظ
میام پیشت
دعوتی از بلوغ
جمعه 19 آذر 1389 06:34 ب.ظ
شما دعوت شده اید به بلوغ برای خواندن :

" داستان یک مرد "
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30