تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - نمونه هایی از....
دوشنبه 22 آذر 1389

نمونه هایی از....

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :دلنوشته ،

1-مکان: میدان ونک, زمان: دیروز (1 شنبه)
 از سر تمرین دارم بر می گردم خونه. از آنجا که ارادت خاصی به سیستم حمل و نقل عمومی دارم یه راست می رم در صف اتوبوس! این بار بر خلاف همیشه ماشین نیست و از این رو هر لحظه صف طولانی تر می شه.
 بعد از 1 ربع یه دور می رم تاکسی سوار شم ولی قسمت نمی شه و ناکام بر می گردم سر جام. اطلسم رو باز می کنم و زیر اندک نوری شروع می کنم عکس ها رو مرور کردن تا از وقت استفاده کنم....
 می شه نیم ساعت و افراد حاضر در صف کلافه وخسته می شن. سعی می کنم خودم رو با اطلسم سرگرم کنم تا به اعصابم مسلط باشم. ولی خیلی خستم.
 بالاخره ماشین می یاد و کم کم صف جلو میره. در همین هنگام یه پیرزن سالخورده (خیلی سالخورده!) لنگان لنگان بی صف می ره جلو در حالی که مدام می گه: من پام خیلی درد می کنه. نمی تونم وایسم.
 چند تا دختر پشت من هستن. (معلومه دانشجو هستن)
 اولی: این خانمه چرا بی صف رفت؟ یعنی چی!؟
دومی: چون پیره! پا درد بهونه ی خوبیه! الان بی صف می ره تازه می شینه!
من
اولی: خجالتم نمی کشه! خب بره ماشین سوار شه, مجبورش که نکردن. حق دیگران رو ضایع می کنه. کسی نمی گه ما هم از 6 صبح بیرونیم. 45 دقیقه تو صف وایسادیم خسته شدیم.
 دوم: تازه جا هم نباشه, یکی مجبوره بلند شه دیگه تا ایشون بشینن!
 اولی: چقدر مردم بی فرهنگن!
 پیش خودم فکر می کنم این همه آدم بی صف می رن, ایشون هم یکی!
پیرزن جلوی صف می ایستد ولی سوار نمی شه. نوبتم می شه و سوار می شم یه جا ته ماشین می شینم. بعد که همه سوار شدن پیرزن سوار می شه. داره نفس نفس می زنه...
از خود خجالت می کشیم و منتظریم کمی نزدیک تر شه. می گم: خانوم می خواین.....  
 یکدفعه همون جا روی زمین اتوبوس می شینه و حرفم نا تموم می مونه!
 یه لبخندی بهم می زنه: نه مادر جون مرسی. حق مردم از گلوی ما پایین نمی ره!
من

 2- مکان: بیمارستان میلاد, زمان: قلیل ماهی پیش
 با مادر گرامی رفتیم میلاد. با آسانسور خواستیم بریم طبقه ی بالا.
 یه آقای حدودا 60 ساله پرید توی آسانسور بعد در آسانسور رو نگه داشت داد زد بجنب دیگه بیا تو!!! (الان این قسمت رو سانسور کردم!)
 بیچاره خانومه خجالت زده لنگان لنگان خودشو رسوند به آسانسور! (کمی چاق بود!)
 مادر خانومی گفتن : حاج آقا فرصت بدید به خانومتون, انگار کمی پاشون درد می کنه!!
آقاهه  گفت: نگاش کن! از الان چلاق شده!! یکی به این بگه زن مگه بی کاری 5 تا شکم می زایی!! (ببخشید باید این قسمت رو ویرایش می کردم. ولی گفتم به عمق فاجعه پی ببرید!!)
 ما رو بگو!
 می خواستم ترورش کنم!انگار بچه های خودش نبودن!

کسی که با ناموس خودش جلوی انظار اینطوری رفتار کنه با غریبه دیگه....

3- مکان: مشهد مقدس, حرم امام رضا,   زمان: پارسال روز عاشورا
خیل عظیمی از زائرین من جمله خودم داریم با سرعت به سمت صف نمازگزاران می دویم . نماز ظهر است و رکعت اول را قامت بسته اند. لازم به ذکر است که اینجانب مهارت بسیار ناچیزی در چادر به سر کردن دارم!
یه آقایی دقیقا پشت سرم هست. یه دفعه احساس می کنم چادر نماز سفیدمان با گل های کوچکش زیر پای نفر پشتیم گیر کرده! چادر که چه عرض کنم! جامه (روسری) از کف می رود! متوقف می شویم و به شخص خاطی می نگریم.
در حالی که با همان دستی که تسبیح دارد محاسنش را نوازش می کند با لبخندی ژکند بر لب به ما می گوید: آبجی حجابت را رعایت کن!
من
نماز را جا می مانیم.
ای خدا! ادامه ندم بهتره!

پ.ن:  سکوت میکنم. ولی.... اینجا یک وبلاگ شخصی است! همین....


مجتبی
پنجشنبه 7 بهمن 1389 11:59 ب.ظ
فرهنگ یعنی همین آدمهای که تو خاطرات شما بودن
واقعا همین طوره که میگید
پاسخ تاراس : جامعه ی ماست دیگه... نمی شه پنهانش کرد.
دوستت
یکشنبه 28 آذر 1389 02:46 ب.ظ
slam azizam azizam salam doset daram asheghetam va salam
1>>>>>>>>>چه قدر خوب میشد که زود ذر باره ادمهای اطرافمو قضاوت نا بجا نمی کردیم 2 ادما با شعر میشدن
3<<<<<<<<<چشم چرون نبودن
پاسخ تاراس : ما نیز هم!
خواهر زهراجونت
شنبه 27 آذر 1389 03:42 ب.ظ
دلم برای همتون تنگ شده البته با این که ندیدمتون .
زهرا جون زیاد از شما تعریف کرده
پاسخ تاراس : ما هم همینطور. زهرا لطف داره. 1 روز وقت کردی بیا یونی ببینیمت!
عاطفه
شنبه 27 آذر 1389 01:06 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام همینقدر بلند بخونش ! چون همینقدر زیاد دلمان تنگیده برایت عزیز مهربان .خیلی جالب بود و من چقدر این نگاهو دوست دارم کنجکاو مهربان نکته بین از نوع نگاه فاطمه.میدونی به ماجرای مشهد چقدر خندیدم واسه مامانم تعریف کردم اونم کلی خندید .فردا حتما بیا من تو رو میخوام.
پاسخ تاراس : ما نیز به همین اندازه بر تو درود می فرستیم!
کلا تو خیلی بهم اعتماد به نفس (همون هندونه!) می دی! ممنون. فعلا که گرفتگی SCM داریم. ببینیم فردا قسمت می شه زیارتتون کنیم یا نه!
در ضمن چرا خنده؟؟!!!
زهره
جمعه 26 آذر 1389 11:11 ب.ظ
گفته بودم:
به عزیز دل گفتم منو ببر عزاداری اونم نا مردی نكرد تا تونست برد!!!!!!!!

برا همین این چند روز نبودم
پاسخ تاراس : :D
زهره
جمعه 26 آذر 1389 10:45 ب.ظ
یه نظر دادم نمی دونم ارسال شد یا نه!
به هر حال این صحنه ها تاسف داره!
پاسخ تاراس : نه عزیز نیومد.
محمـــــدجــــــواد
جمعه 26 آذر 1389 04:01 ب.ظ
Stone
جمعه 26 آذر 1389 11:50 ق.ظ
جالب بودراستش من هر روز از این ماجراها در مسیر رفت و آمد به دانشگاه میبینمبعضی وقت ها خیلی ناراحت میشم از بعضی از کارها ولی همیشه میگم شاید یک چیزی هست که در نظر نگرفتم و شاید حق با اون طرف بوده و...و تنها چیزی که ناراحتیمو در اون لحظه کاهش میده اینه که به خودم میگم:زندگی پیچیده تر از این حرفهاست شاید این اتفاق یک خیری توش باشه به قول یک داستان قدیمی چینی"خوش شانس یا بد شانس کی میدونه"
پاسخ تاراس : درسته. به قول بزرگی (که اسمش یادم نمی یاد ولی خودتون نوشته اش رو به گروه جزوه دادید) , هیچ وقت آنقدر نمی دونی که بتونی قضاوت کنی.
زهرا جونت
پنجشنبه 25 آذر 1389 09:32 ب.ظ
دلت بسووووووووووووووووووزهبه من 2 تا اس داد
زهرا جونت
پنجشنبه 25 آذر 1389 09:13 ب.ظ
ستاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااره
من تورو میخواااااااااااااااااااااااااااااااااام
یعنی چی؟
تو وب منم بیا
فاطی اگه عاطفه رو بهت دادم....
پاسخ تاراس : *! با شما بود!
هه هه! عاطفه جان امروز خدمت ما sms داد!
*
پنجشنبه 25 آذر 1389 05:22 ب.ظ
manzooram az dele khojaste in bud ke shad o khoshhal bashi o manzooram az bikar in bud ke ye vaghte khali dashte bashi!man har vaght ye chizi mipazam unghaadr tool mikeshe o unghadr ashpazkhune o zarf o zoruf kasif mikonam ke tahesh pashimun misham,hala age yeki khodesho tu ghazat sharik kone o hichi be to namase!:D dige hichi!
To esrar bokon ama bayad to kooh mano baghal koni ba khodet bebari:D
پاسخ تاراس : ممنون بابت شفاف سازیت! نه مرسی, همون با هم می ریم فیلم می بینیم بهتره!
سلامی از بلوغ
پنجشنبه 25 آذر 1389 02:56 ب.ظ
آپ جدید بلوغ را با دقت بخونین لطفا . عنوانش هست :

فلسفه اصلی قیام عاشورا درس تسلیم پذیری بود
محمـــــدجــــــواد
چهارشنبه 24 آذر 1389 08:39 ب.ظ
سلام....
به وبلاگ خودتون خوش اومدین....
به به شما دانشجوی پزشکی هستین...
منم آرزوشو دارم....
من شما رو با افتخار لینک کردم...
بازم بیاین اون ورا..
پاسخ تاراس : سلام و ممنون. شما هم همینطور.
انشا ا... شما نیز دکتر خواهید شد.
زهرا
چهارشنبه 24 آذر 1389 06:09 ب.ظ
امروز از ساعت 2 رفتم وبلاگ گردی....
حالم از هرچی وبلاگه به هم میخوره....
راستی خواهرت اومد؟
یه گاز ازش بگیر...
البته خودت که نمیتونی....
بگو بیا یونی خودم گازش بگیرم...
پاسخ تاراس : بلی.... دیدم رد و پاتو!
ایشون هم اومدن.
گاز!؟؟ زهرا اینجا خانواده زندگی می کنه!
زهرا جونت
چهارشنبه 24 آذر 1389 06:06 ب.ظ
جیگر فکر کنم تو زیادی خوشی....
خوش باش ....
عالمی داره....
پاسخ تاراس : آم.... نمی یاد حرفم!
دکتر بارانی
چهارشنبه 24 آذر 1389 03:45 ب.ظ
سلام..
با مکان اول خیلی همدلیمان گل کرد طفلی خانومه.. هم اینجور آدما پیدا میشه هم...
پاسخ تاراس : بلی بلی
زهرا جونت
چهارشنبه 24 آذر 1389 01:06 ب.ظ
نمیدانیم چرا اینقدر دلمان گرفته؟؟؟؟
بیاید با یونی بریم کوه
پاسخ تاراس : ما به گرفتگی دل دچار نشدیم ولی بی حوصله هستیم.
آمادگی خود را برای هر گونه عملیات اکشنی اعلام می کنیم.
*
چهارشنبه 24 آذر 1389 12:01 ق.ظ
ashpazi am dele khojaste o adame bikar mikhad ke bare baghieye afrade sakhtgire khunevade ro bar dush begire ke man az in ghesmate akharesh kheili badam miad vaghti irad migiran:(
kasi nemige akhe man ghazam ro ba be tabe khodam,ba ablimooooooo o bi shikar o namak o gheire sorkh kardani(aghlab abpaz)dus daram(albate vase inke chagh nasham:D;)
پاسخ تاراس : یعنی من الان بیکار و دارای دلی خجسته می باشم که دارم آشپزی می کنم؟!!!
*
سه شنبه 23 آذر 1389 11:57 ب.ظ
fatemeh jan khoda vase jozve neveshtan be hame saaaaabre boozooorg ata kone,man bad az un piade vari dar park hamash dar khabam:Dgoftam kheeili khaste shodam ama fekr nemikardam ta in had!!!!
Ey kash ma ham mitunestim jaE doro bar khune ghadam bezanim:(nemishe ke bas ke adame ba farhang beheman gir midahand:(dar natije harvaght asabani misham ya delam migire hey dore otagh rah miram ya dore mize ashpazkhune!:(ke akharam saram gij mire!
پاسخ تاراس : ولی خیلی خوش گذشتا! من رو باش می خواستم مجبورت کنم بریم کوه! خوشحالما!؟
زهرا جونت
سه شنبه 23 آذر 1389 09:28 ب.ظ
فاطمه تو چرا نمیای تو وبلاگ من؟
پاسخ تاراس : شما به بزرگی خودت از خطای ما درگذر!!
زهرا جونت
سه شنبه 23 آذر 1389 09:21 ب.ظ
میگم شاید منطورش من بودم...
شانس آورده این آقا که چندیست ما هم از دعوا خوشمان نمیاید
پاسخ تاراس : شاید.
الان می خوام نوشتن جزوه ژنتیک رو شروع کنم در همین راستا غمی در دل داریم بس حجیم!!!
زهرا جونت
سه شنبه 23 آذر 1389 09:07 ب.ظ
این آقای حاتم چی میگه؟
تو که کمیل رو حذف نکردی...
پاسخ تاراس : نمی دانیم. ما دعوا دوست نداریم.
زهرا جونت
سه شنبه 23 آذر 1389 09:02 ب.ظ
مهسا
سه شنبه 23 آذر 1389 08:34 ب.ظ
همه ی این سکانس ها رو کمی بالا پایین تر منم دیدم!
عجب صبری خدا دارد!!!
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد!
پاسخ تاراس : بلی بانو... چشم به راهتان بودیم!
حاتم
سه شنبه 23 آذر 1389 08:29 ب.ظ
چی شد که کمیل رو از لینکهاتون حذف کردید؟؟؟البته kom"e"il881 نه kom"a"il881
مسلما شما هم(.....)
پاسخ تاراس : ابتدا بابت تایید نکردن کامل نظر حضرت عالی عذرخواهی میکنم. زیرا برای احترام به تمامی مخاطبان ترجیح می دهم حرمت ها زیر پا گذاشته نشود. هر کس عقیده و طرز فکر خود را دارد.
در ثانی بنده دوستان کمیل را از لینک خود حذف نکردم. دقت فرمایید در پیوند ها موجود می باشد.
مسلما اگر نظرتان اشاره به گروه یا فرد خاصی نباشد آن را به طور کامل تایید می کنم. منظورتون ازkomail و komeil رو هم متوجه نشدم. پایدار باشید.
زهرا جونت
سه شنبه 23 آذر 1389 07:31 ب.ظ
وای فاطمه جون امروز فقط خوابیدم...
تا 9 صبح که خواب بودم...بعدشم رفتم خونه دوست بابام...موندم تو رودروایستی و ظرفترو شستم
باورت میشه آخرین باری که ظرف شستم یادم نمیاد؟؟؟
حدودا 1 ساعت و 10 دقیقه طول کشید که ظرفای ناهار خودمون 5 نفر رو شستم....
بعد از صرف چای و .... هم انقدر احساس خستگی میکردم که رفتم و 4 ساعت همونجا خوابیدم....
این کار کردن هم خداییش سخته ها
من تو رو میخوااااااااااااااااااااام
پاسخ تاراس : زهرا!! نه خسته. امروز خواهر خانومی من تشریف میاره و منم به افتخارش الان در حال درست کردن شام و کیکم!
دلژین
سه شنبه 23 آذر 1389 07:22 ب.ظ
دلم میخواد اون مرده رو توی آسانسور با خاک یکسان میکردم بی تربیتتتتتتتتت...انگار خودش در باردار کردن خانمش هیچ سهمی نداشته
پاسخ تاراس : آم... دقیقا بانو!
راستی ممنون سر زدی دلژین جان.
آوادخت
سه شنبه 23 آذر 1389 07:20 ب.ظ
سلام
تو قبلا وبلاگ داشتی خاتون جان؟
اخه این مورد دوم رو تو یه وبلاگ دیگه خونده بودم.لینکشو یادم نیست کجا بود که برات بذارم

این نظر را خواستی تایید نکن
پاسخ تاراس : نه آوا جان. ولی از آنجا که من عادت به لو دادن پست های خودم دارم, قبلا این مورد رو در وبلاگ دکتر حمید گفته بودم. در یکی از پست های خاطرات بیمارستان ایشون!
farzin
سه شنبه 23 آذر 1389 05:18 ب.ظ
salam khanom doctor
are hamintorie
manam shaba ke az daneshgah barmigaram poonak hamintorie
taksi khatia ke aslan nistan
bazam dame mardom garm ke ye zaree hanooz marefat daran ke piade ha ro savar konan
mamnoon ke sar zadi
مهدی سهراب
سه شنبه 23 آذر 1389 03:30 ب.ظ
سلام خانم دکتر.
ببخشید که دیر سر زدم...
خیلی خوب بود
نگاه انسان دوستانه تونو تحسین میکنم..
زندگی ماشینیه دیگه.....بعضیا ظرفیتشو ندارن و جو میگیرتشون و همچین رفتارهایی سر میزنه ازشون...خیال میکنن علی اباد هم شهره...خوبه ما جهان سومی هستیم....
همیشه همینجوری بمونین...
پاسخ تاراس : سلام. ممنون که سر زدید.
مسلما من هم از معایب تهی نیستم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30