تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - دست نکش
پنجشنبه 26 بهمن 1391

دست نکش

   نوشته شده توسط: تاراس    

بچه که بودم یه بار از بیرون سر و صدا می یومد. در رو که باز کردم دیدم یه کنجشک داره توی راه پله پرواز می کنه. می خواست بره بیرون ولی جایی باز نبود احتمالا از پنجره های طبقات پایین اومده بود. منم شروع کردم توی راه پله دنبالش بالا و پایین دویدن که بگیرمش و اونم مدام می خورد به در و پنجره بسته. چند دقیقه ای طول کشید تا استدلال کودکانه م به این نتیجه رسید که پنجره رو باز کنم بیشتر جواب می ده تا اینجوری پرنده زبون بسته رو بترسونم. ولی خب دیر شده بود اینقدر به در و دیوار اصابت کرده بود که حالا رو زمین دور خودش می چرخید و تقلا می کرد.

ورداشتمش و دویدم تو خونه و داد و فریاد که کمک! کنجشکه مرد! (در واقع کشتمش!)

مامانم بال شکسته ش رو باند گرفت و گفت باید ازش مراقبت کنی تا خوب شه. اینجوری ولش کنی گربه می خوردش. بزرگترین سبدی که داشتیم رو گذاشتم روش. کارم شد آب و دون دادن بهش. باهاش بازی می کردم. درسو مشقمو واسش توضیح می دادم! حتی شبا کنار سبد می خوابیدم که تنها نباشه!

یه روز مامان گفت حالش خوب شده بزاریم بره. درا رو باز کردم و سبد رو برداشتم. رفت رو تلویزیون نشست. بعدش رو کمد و خلاصه دوباره من بدو اون بدو! اون موقع فکر می کردم بهم عادت کرده نمی خواد بره. ولی گمانم غم وغصه دلتنگی نبود. یادش رفته بود بال و پری داره واسه پرواز. در و پنجره ای هست که می رسه به یه آسمون بی انتها...

شده مصداق این روزا. یعنی باید یقه این دخترک رو بگیرم مثل فیلمای هندی سه چهار دفعه عقب و جلو هلش بدم بگم جان من به خودت بیا! اصلن یه وضعی!همین چند وقت پیش از دیوار راست بالا می رفت! شبا از ذوق و شوق فردا خوابش نمی برد. همون فردایی که قرار بود فردای موعود باشه.

ولی حالا چی؟ باورش شده دری که دیروز بسته بود امروز و فردا ها هم بسته خواهد بود و دیگه نمی خواد تقلایی برای رسیدن به رویاهاش داشته باشه. حتی الانی که پنجره ها باز شده. الانی که بهش میگی بیا مگه اینو نمی خواستی... بگیرش! حالا که درها بازن تو چرا نمی خوای پرواز کنی؟ بال زدن یادت رفته؟



پ.ن1: گاهی باید از دلواپسی, نگرانی و تردید دست بکشید و ایمان داشته باشید که همه چیز درست خواهد شد, شاید نه آنگونه که شما انتظار دارید, بلکه آنگونه که صلاح در آن است.

پ.ن2: اینجا رو دوست دارم ولی دیدم اگه همین جور پیش بره یه روز میاد که دیگه نمی نویسم یعنی نمی تونم که اینجا بنویسم! این مدت هر جا و هر وقت که شد پراکنده نوشتم ولی با وجود اینکه کلی نوشته ی آماده دارم ولی هیچ کدومش در خور این وبلاگ نیست... وبلاگ با این نوشته به مناسبت جشنواره دانشجویی آپ شده است! باشد که سایر مطالب هم به اینجا انتقال داده شود و یا شما به آنجا.

پ.ن3: زندگی رو زیاد جدی نگیر ، چون هرگز از اون زنده بیرون نمیری !

پ.ن4: روزگارا که چنین سخت به من میگیری !!!  با خبر باش که پژمردن من آسان نیست.   گرچه دلگیر تر از دیروزم...

پ.ن5: این واقعیت را بپذیرید که باورها و افکارتان شما را به جایی آورده اند که امروز هستید و از این به بعد نیز شما را به جایی می برند که در آینده خوایید بود... (برگرفته از کتاب نگرش همه چیز است.)


شعر نوشت: کاملش در ادامه ی مطلب هست.

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست

 

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست



روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید

حالیا چشم جهانی نگران من و توست

 

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید

همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست

 

این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت

گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

 

نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل

هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست


«سایه» ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر

وه از این آتش روشن که به جان من و توست

 هوشنگ ابتهاج



گلاره
پنجشنبه 17 بهمن 1392 06:39 ب.ظ
بدترین زندان،زندانیه که توی ذهن آدماست...و هیچ کس جز خودشون نمیتونه از اونجا خلاص شون کنه...!
پاسخ تاراس : کاملن درسته...
parisa
یکشنبه 13 اسفند 1391 10:32 ب.ظ
salam doctor joonam aliiiiiiiiiii .....vaghean tahte tasir gharar gereftam ...are ras migi vaghean asemoon bi entehast..................
پاسخ تاراس : سلام پریسا جونم. :دی
قربانت
y
دوشنبه 7 اسفند 1391 09:56 ب.ظ
vaaay kheili khub mishee ye tekuni be manam bedii :D
پاسخ تاراس : تکوووووووووووووووون!! :P
stone
یکشنبه 6 اسفند 1391 07:18 ب.ظ
بسی جای تامل داشت این مطلب.ممنون که دوباره برگشتید به حوزه ی نویسندگی:)
پاسخ تاراس : سلام. سپاسگزارم. منم بسی ممنونم که قابل دونستین. :)
حنا
شنبه 5 اسفند 1391 09:34 ق.ظ
تا آنجا که از دستمان بر میامد افتضاح دادیم کنکور را ...
بلکه معجزه بشود امسال قبول شویم یارا!
پاسخ تاراس : امیدوارم از اون چیزی که فکر می کنی بهتر داده باشی و اینکه قبول بشی... :))
y
پنجشنبه 3 اسفند 1391 01:27 ق.ظ
salaaam taras jun
khubiiii?
vaaay bargashtiiii , asan bavaram nemishe, didam upetoo asana bavaram nemishod.
khosh umadi dr jun
cheghad deltanget budam , deltange neveshtehaat
khoshal shodam kheiliiii
postet ali bud, yejurai hale manam hast . kheili vaghte injuriam
nemidunam che bayad kard
پاسخ تاراس : سلام بانو جان.... ممنون. تو چطوری؟ خیلی خیلی ممنونم.لطف داری همیشه.
تو هم؟! شاید به 1 مدت زمان و تفکر احتیاج داری! بیا یقه ی تو رو هم بگیرم تکونت بدم بانو! :))
ارنست
دوشنبه 30 بهمن 1391 08:10 ب.ظ
سلام بر دوست هم دانشگاهی خودمان راستش فکر نمیکردم دیگه برگردی بهت سرنمیزدم. از طبیبک چه خبر؟ هر دوتون خوبین؟ چه میکنید با تغییرات اعمال شده بر کورس ها و بیمارستان؟ خوشحال شدم برگشتی بازم سر بزن. بای.
پاسخ تاراس : سلام ارنست جان. حالت چطوره؟ عیبی نداره بانو. در واقع من تمام مدت بودم ولی خب بهونه می خواستم واسه نوشتن. طبیبک هم خوبه. ممنون. استاجر میشیم! :)
بارم ممنون. چشم. :)
یک مامابا چکمه های سفید
یکشنبه 29 بهمن 1391 07:01 ب.ظ
تاراس؟
چی بگم من الان؟چرا زودتر نگفتی که برگشتی دختر خوب :(
می دونی تاراس یه روزی یه زمانی یه وقتی می رسه که تازیانه ها و زخمهای روزگار دیگه نمی تونه روی ما اثری داشته باشه اونقدر قوی و محکم می شیم که دیگه هیچی نمی تونه اراده ما رو برای رسیدن به اهدافمون از بین ببره...مادامی که پرواز رو فراموش نکنیم...یادت باشه
پاسخ تاراس : می دونی مستانه, گاهی آدم دلش می خواد با توجه دیگران غافلگیر بشه!! یه دفعه مچش رو بگیرن بهش بگن حواسم بهت بود رفیق! نه اینکه خودش داد بزنه منم هستم! البته می دونم در این شرایط صدق نمی کنه و درخواست غیر معقولیه. ولی خب دلم خواست! :)
+ آره!راست می گی. تا اون روز چقدر مونده به نظرت؟ یادم می مونه!
++ مرسی که اومدی. :))
امیر
شنبه 28 بهمن 1391 09:33 ب.ظ
سلام
شاید باید آسمونتون رو عوض کنین!!!!
این پستتون خیلی عمیق بود
حرف هم زیاد داشت
و هر کدومش جای بحث داشت
وقتی دیر دیر میایین وب اینجوری حرف ها تلنبار میشه دیگه!!!!
تازه عمیق هم میشه از حوزه ادراک ما خارج میشه!!!
موفق باشین
پاسخ تاراس : درود فراوان...
سخته! آسمونِ کبوتر بهش هویت میده همون طور که آب به ماهی! می ترسم خودش هم عوض شه بعد خودش خودشو دوست نداشته باشه!
لطف دارین شما.
+شما نیز هم.
شنگین كلك
شنبه 28 بهمن 1391 07:29 ب.ظ
درود بسیار
خوشحالم كه می نویسید
بله باید دست نكشید و این یادآوری بسیار خوبیست
پاسخ تاراس : درود بسیار شنگ گرامی.
ممنونم. منم خوشحالم که شما به اینجا لطف دارین...
خنا
شنبه 28 بهمن 1391 09:00 ق.ظ
سلام
چه بی خبر بر گشتی دکتر جان ...
ما هم چنان پنج سال است که دلتنگتانیم رفیق!
پاسخ تاراس : سلام حنا جون. آره. دلیلش رو گفتم که!
قربانت عزیز. ما هم همینطور. چه خبرا از ارشد؟
nathalia
جمعه 27 بهمن 1391 08:46 ب.ظ
salam
matneton fogholade bod rastesh ye haghighate ejtenab napazir ro eshare dasht
vali az nazare man in dokhtarak nemitone alan shoghe parvazo toye omghe zibayiha dashte bashe vaghti hanoz khasteye yek darman o yek rahe derazi e ke taze tamoom karde bayad forsat dad ta hamon tor ke jesmesh jan e 2bare migire rohesh ham amade beshe
پاسخ تاراس : سلام عزیزم.
قشنگ گفتی. امیدوارم زودتر بلند شه... :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.