تبلیغات
نمی نویسم که بخوانی, می نویسم که لمس کنی, ببویی... - بخشنده لبخند
دوشنبه 7 اسفند 1391

بخشنده لبخند

   نوشته شده توسط: تاراس    نوع مطلب :روز نوشت ،

تابستون پارسال یکی از دوستانم رو می بینم که برای چندمین بار در چند ماه گذشته سرماخورده بود و مریض شده بود. با خودم می گم ای بابا این دوستی چرا اینقدر مریض می شه؟ چه خوب که من در این یکی دو سال حتی یک بار هم سرما نخوردم. دو روز بعد به این نتیجه می رسم که هیچ کس مثل من نمی تونه خودش رو ضربه فنی کنه! اصلن یه وضعی! میون روزهای سخت ماه رمضون که اسباب کشی هم همراهش داشتیم آنچنان سرما خورده بودم که هر لحظه احتمال می دادم کارم به بیمارستان بکشه! همه جا درد داشتم و همزمان چشمم هم عفونت کرده بود. 
خلاصه رفتم بیمارستان آموزشی خودمون. درمانگاه شلوغ بود و همه جور مریضی دیده می شد. ولی بیشتریا بیماران مسنی با حال عمومی بد بودن که از بخش های دیگه برای بررسی های پاراکلینیک ارجاع داده شده بودن. دیدم یه آقای دکتری پشت میزش نشسته و داره عکس های مریضا رو نگاه می کنه. سلام می کنم, میگم دانشجوام و ازش می خوام ویزیتم کنه. به نشانه ی احترام بلند میشه و میگه خانم دکترا هم مگه مریض می شن؟! بیا بشین اینجا سرپا نباش تا بهت بگم. 
با رفتار و گفتارش نشون می داد مریضا براش اهمیت دارن. با توجه و مهربانی شکایات رو دنبال می کرد و البته شوخ طبعی رو هم در دستور کار داشت.
چند دقیقه بعد از اتاق میاد بیرون و اشاره می کنه که می تونم وارد شم. کاور تخت رو خودش عوض می کنه! و بهم میگه تا تو آماده شی خانم دکتر هم میاد. نگران نباش خودتم لوس نکن. نیگاش کن حالا خوبه یه سرمای فسقلی خورده ها!
یه خانم دکتری وارد میشه که استاد آقای دکتر بود(اتند بود). آقای دکتر توضیح می ده که مریضمون با شکایت ضعف و دل درد مزمن و از این جور حرفا...مراجعه کرده. شروع می کنن به شرح حال گیری و ... خانم دکتره کلی مهربون بود و همش می خندید! امکان نداشت دو ردیف دندونای منظمش رو نبینی. یعنی عالی بود!
چند تا آزمایش می نویسه و خودش زنگ می زنه به آزمایشگاه که اوژانسی کار دانشجومو راه میندازینا! بعدش هم می فرستتم واسه عکس. در عرض چند روز همه کارا به سرعت انجام میشه و جوابا آماده میشه که خوشبختانه چیز خاصی هم نبود. خلاصه کلی تحویلمون می گیرن! 

چند روز پیش که بیمارستان بودم رفتم که بهشون سر بزنم و چند تا سوال هم بپرسم. بیرون در یه 1خانم مسن در حالی که روی صندلی چرخدار نشسته بود از بخش قلب ارجاع داده شده بود.نوه اش هم همراهش بود. یه آقای مسن هم با همین وضعیت همراه پسرش برای سونو فرستاده شده بود. منم که عجله نداشتم یه جا واسه خودم پیدا کردم و نشستم. هر دو هم کلافه از معطلی در انجام کارشون... پیرزن که کاسه صبرش لبریز شده, اشکاش سرازیر می شه و زمزمه ی شکایت از خدا سر می ده. همین جور که هق هق ش کل سالن رو فرا گرفته بود, آقای دکتر از اتاق میاد بیرون و راست میره سمتش. زانو میزنه جلوی صندلی چرخ دار, دست پیرزن رو می گیره و با یه لبخند آرامش بخش شروع می کنه ب توضیح دادن. فاصله م ازشون زیاد بود و کاملن متوجه نشدم چی می گفت! بعد چند دقیقه که گریه ش بند اومد دست مریض رو گذاشت روی سرش و با خنده به نوه ی پیرزن اشاره کرد! گمونم داشت تاس بودن سر خودش رو به مجرد بودن دخترک  یه ربطی می داد و اینکه پیرزن قراره واسه جفتشون ترشی بندازه! مزاح دکتر به جایی رسیده بود که های های پیرزن دلشکسته تبدیل شده بود به خنده های از ته دل او و اطرافیانش. چند دقیقه ای به همین منوال می گذره تا نوبتش میشه و میره داخل.
حالا پیرمرد اعتراض می کنه... دکتر میگه مثانه ات پرهست پدرجون؟ و در جواب منفی پیرمرد عصبانی بهش یادآوری می کنه که برای سونو این مورد لازمه و بابت رنجش مریض ازش عذرخواهی می کنه! فکر کنید از مریض به خاطر اینکه خودش آماده نیست معذرت بخوای!!
تا آخر وقت کاریشون نشستم توی راهرو و برخوردش با تک تک مریضا رو مشاهده کردم... دلسوزی هاش, توجه ش, پیگیر بودناش و ... دلم می خواد شبیه ایشون در برخورد با مریضام باشم. شاید این کلاس درس می ارزید به صد تا کلاس توی دانشکده که بهمون دیکته کنن با مریض خود چگونه رفتار کنید! 

پ.ن1: با توجه به تجربیات شخصی پزشک تیزهوشی چون خودم! هر کی با شکایت ضعف و خستگی بهم مراجعه می کنه بهش می گم مطمئنی تلقین نمی کنی؟ بعد اون میگه نه! بعد من میگم خیلی مطمئنی دیگه؟! بعد دوباره میگه اوهوم! و این اصرار و انکار در پشت صحنه ادامه میابد! واسه همه هم 1 قرص جوشان ویتامین C تجویز می کنم ک سرحال باشن! (یه همچین دکتر شیکی هستم بنده!)

پ.ن2: کلاس بس جالبی داریم به نام پزشکی قانونی! اندر احوالاتش خواهیم نگاشت!

پ.ن3: لطفن برای خالی کردن خودمان دیگران را لبریز نکنیم!

پ.ن4: لطفن خوب مطلق نباشید! بهانه ای ب دست دیگران دهید تا نبودنتان را تاب آورند...

پ.ن: سایت آپلودم کار نمی کنه که عکس و آهنگ بزارم! در ضمن پست بعدی خواندن دارد!

شعرنوشت: 
گفتی مرا به خنده « خوش باد روزگارت»                      کس بی تو خوش نباشد, رو قصه ی دگر کن
(حضرت مولانا)


گلاره
پنجشنبه 17 بهمن 1392 06:30 ب.ظ
اگه بگم الان دارم بعد از خوندن پستت گریه میکنم،باور می کنی بانو؟! ...
حتی از تجسم رفتار اون پزشک محترم،تحت تاثیر قرار گرفتم...خدا حفظش کنه...از ته قلب!
به اخلاق و انسانیتش احترام میذارم... :)
آدرس پستی رو که از کلاس پزشکی قانونی نوشتی بده تا بخونم... :))
گفتی مرا به خنده « خوش باد روزگارت» کس بی تو خوش نباشد, رو قصه ی دگر کن.........
پاسخ تاراس : بس ک دلت پاکه بانو. :)
+ http://fatemehalinezhad.mihanblog.com/post/97
شنگین كلك
دوشنبه 14 اسفند 1391 10:32 ب.ظ
درود بسیار
این پستتان مرا به یاد پزشك دوران كودكی ام انداخت
كه خیلی دوستش داشتم . اولین بار نیمه شبی بود كه مرا با تب و دل درد به بیمارستان رساندند و او را با تلفن از خانه به اوژانس كشاندند و آخرین باری كه اورا دیدم زمانی بود كه والدینم میخواستند او برای لاغری من تجویزی بكند و او پرسد آیا مطمئنی كه میخواهی لاغر شوی و من خیلی جدی گفتم نه من دوست دارم چاق باشم و اوهم هیچ تجویزی نكرد و خندید و بعد از مدت كوتاهی
برای همیشه از ایران رفت . برایتان آرزوی شادی و سلامتی دارم
پاسخ تاراس : درود بسیار شنگ گرامی...
چه دكتر خوبی! مخصوصا وقتی به حرف آدم گوش می دن! :)
سپاسگزارم. منم براتون آرزوی موفقیت می كنم.
جابر بن حیان
یکشنبه 13 اسفند 1391 09:51 ب.ظ
سلام دوست گرامی
با تشکر از حضور گرم جنابعالی در مراسم اختتامیه جشنواره وبلاگ دانشجویی
فرمودید که وبلاگ دیگر شرکت کنندگان را در معرفی کنیم که خواستم به اطلاع شما دوست گرامی برسانم که انشالله این کار را در وبلاگ جشنواره خواهیم کرد و به امید خداوند سعی داریم جشنواره را ادامه و گسترش دهیم.
و من الله توفیق
در پناه حق پیروز و موفق باشید
پاسخ تاراس : سپاس.
امیر
چهارشنبه 9 اسفند 1391 12:34 ق.ظ
سلام
عالی بود پستتون
خدا این جور دکتر ها و کلا این جور ادمها رو زیاد کنه
متاسفانه دارن کم میشن انگار!!!
به نظر یادشون رفته قسم نامه پزشکی خوندن!!!!
رو قصه دگر کن!!!
موفق باشین
پاسخ تاراس : درود بسیار....
باید یادشون بیاد... گمانم خیلی بی تفاوت شدیم!
سپاسگزارم.
شاه بلوط
دوشنبه 7 اسفند 1391 12:46 ب.ظ
با خوندن این پستت یاد دکترای بابا افتادم
که بعضیاشون واقعا پولکی بودن و چه کارها که نکردن.برای تزریق بابا سه بار یعنی سه روز متوالی ما رو اذیت کردند ...این یعنی یه جلسه شیمی درمانی به خاطر اذیت کردن و پولکی بودن یه دکتر چهار روز عقب افتاد...
یا اون دکتر فوق تخصصی که تو بیمارستان وقتی صف مریضها رو دید با تمسخر خندید و یه متلکی انداخت و رفت
خوبه هنوز هستند دکترهایی که زخم های همکاراشون رو درمان کنند...
پاسخ تاراس : سلام فرزانه جون. راست میگی. واقعا ناراحت کننده هست که به خاطر پول مریض معطل بشه. :( متلک انداخت؟؟!!!! من جای ایشون شرمنده! :((
ولی بلوط جان این دکتر فقط چون من دانشجو پزشکی هستم باهام خوب رفتار نکرد. خودم دیدم که با همه ی مریضاش اینجوری بود.
پست بعدی رو با الهام از پست تو گذاشتم... پستی که درباره ی پدر محترمت گذاشته بودی. نظرات رو بستی نشد اونجا حرف بزنم... امیدوارم حالشون بهتر شه.
حنا
دوشنبه 7 اسفند 1391 09:15 ق.ظ
وای این بیمارستان آموزشتون کجاست ما هم بیایم
من که هر بیمارستانی می رم جز بی احترامی و نگاه های از بالا به پایین و تحقیر از این دکترا البته بلا نسبت شما چیزی نمی بینم
حتا زورشون میاد بررسی کنن احوال آدمو ...

تو دکتر با شخصیتی بمون رفیق
پاسخ تاراس : سلام حنا جون...
آخه چرا؟؟!! :(( هیچ دلیلی یا برتری وجود نداره که کسی بخواد به مریض بی احترامی یا نگاه تحقیر آمیز کنه! مگه خود دکتر مریض نمیشه!؟:(
تمام سعی خودمو می کنم رفیق! :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.